{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهی دلم میخواهد بنشینم یک گوشه و تمام خستگیهای این چن

گاهی دلم می‌خواهد بنشینم یک گوشه و تمامِ خستگی‌های این چند سال را با صدای بلند فریاد بزنم. بگویم که دیگر نایی برای ادامه دادن ندارم. اما وقتی به دوروبری‌هایم نگاه می‌کنم، می‌بینم چشم‌های آن‌ها هم همان برقِ خستگیِ مرا دارد. همه دارند تظاهر می‌کنند که حالشان خوب است، در حالی که هر کداممان یک قبرستانِ کوچک تویِ سینه‌مان داریم. حرف‌های فروخورده، مثل موریانه از تو می‌خورند و از بیرون، خودشان را به شکلِ خط‌های روی پیشانی نشان می‌دهند. ما نسلِ آدم‌هایی هستیم که یاد گرفته‌ایم دردهایمان را مثلِ یک رازِ مگو نگه داریم. چون می‌دانیم وقتی بقیه خودشان در حالِ غرق شدن هستند، نمی‌توانند دستِ ما را بگیرند. پس ترجیح می‌دهیم سکوت کنیم تا روزی که در همان گورستانی آرام بگیریم که پر از آدم‌هایی مثل ماست؛ آدم‌هایی که حرف‌هایشان را به هیچ‌کس نگفتند و در نهایت، سکوتشان را با خودشان به ابدیت بردند.
دیدگاه ها (۹)

بعضی آدم‌ها شبیه به یک جزیره‌ی بکر و آرام‌اند؛ وقتی به آن‌ها...

پایانِ یک رابطه، همیشه با یک دعوای بزرگ یا یک خداحافظیِ بلند...

عشق، قمارِ آدم‌هایی است که از تکرارِ روزهای بی‌رنگ خسته شده‌...

واقعیت این است که آدم‌ها وقتی تصمیم می‌گیرند برای همیشه برون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط