{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خوابم نمی‌برد خواستم به او پیام دهم

خوابم نمی‌برد خواستم به او پیام دهم
ولی می‌دانستم که من تنها فرد زندگیش نیستم و نخواهم بود او برای من نیست و نخواهد بود احساس عجیبی داشت
حسی غنی شده از خشم و ناراحتی که
باعث می‌شد صورتم داغ شود و چشمانم
پر از خون و موهایم سیخ شود
دستانم را فشار میدادم و سعی می‌کردم
گریه نکنم در حالی که قلبم پودر شده بود
و نایی برای نفس کشیدن نداشتم
بغضی در گلویم بود که قابل توصیف نبود
دیگر نه اهنگ هایم می‌توانست من را نجات دهد نه خواب عمیق
پس زندگی را برای چه میخواستم
من آرزوی مرگ نداشتم
ولی نایی برای زنده ماندن هم نداشتم
نوشته ی خودم 🖤🤍
دیدگاه ها (۴)

حس عجیبی داشتم حسی که تا حالاتجربه نکرده بودم حسی که خلاصه ش...

نزدیکای صبح بود خوابم نمی‌بردتمام شب به حرف هایش فکر میکردم...

Theft on the Wedding Contract NightPART:TWOلیان دستم را گرفت...

_____ادامه پارت²⁰ نفرین کوچولو_____چند لحظه نگاهم کرد.بعد گف...

نمیبخشمت p.12

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط