{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حس عجیبی داشتم حسی که تا حالا

حس عجیبی داشتم حسی که تا حالا
تجربه نکرده بودم حسی که خلاصه شده بود در
خشم و نفرت حسی که به دیگران داشتم
را درک نمیکردم دیگر احساس خوشی نبود
دیگر احساس نمیکردم با خود میگفتم
چطور از یک دختر شادو شنگول تبدیل
به یک دختر بی احساس و سرد شدم
درست بود دیگر درد ها را حس نمیکردم
ولی جای قلبم درد داشت دردی که هیچوقت
خوب نمی‌شود فقط کمرنگ می‌شود
از من میپرسیدند که چرا انقدر سردم
خب جواب واضح بود بخاطر خودشان بود
وقتی خوشحالی پیشتن ولی وقتی درد داری
و ناراحتی باید برن نمیتونن پیشت باشن
هر بار که بیرون میرفتم یک آدم دیگه بودم
و ماسکی روی صورتم میزاشتم به اسم خوشحالی و حال خوب
هیچ کس من را به خاطر خودم نمی‌خواست
و این اولین درد زندگیم بود
دیدگاه ها (۱)

دیگه زندگی واسم فرقی نداره… چه خوب بگذره، چه بد؛ انگار یه چی...

برده عمارت جئون

گاهی خودمم نمی‌دونم دقیقاً چه حسی دارمفقط می‌دونم یه چیزی تو...

part 53یونگی دستشو گرفت و گذاشت روی پای خودش و آروم آروم بان...

part59. . اخر دفترچرو نگاه کرد، چند برگه کنده شده بود یعنی ...

#میشه_خورشید_من_بشی؟جونگین/سوآپارت: ۱اصلا فکرشم نمیکردم که ک...

خب داستان زندگی خودمو براتون میگم پس خوب گوش کنین داستان از ...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟞تردید کن که ستارگان از آتش‌اند؛ تردید کن که خورشید د...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت دوازدهمویو اتبا درد شدیدی توی ش...

تو نمی‌دونی ولی باد لای موهات منم. اون شب که درد داری، گرمی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط