{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حس عجیبی داشتم حسی که تا حالا

حس عجیبی داشتم حسی که تا حالا
تجربه نکرده بودم حسی که خلاصه شده بود در
خشم و نفرت حسی که به دیگران داشتم
را درک نمیکردم دیگر احساس خوشی نبود
دیگر احساس نمیکردم با خود میگفتم
چطور از یک دختر شادو شنگول تبدیل
به یک دختر بی احساس و سرد شدم
درست بود دیگر درد ها را حس نمیکردم
ولی جای قلبم درد داشت دردی که هیچوقت
خوب نمی‌شود فقط کمرنگ می‌شود
از من میپرسیدند که چرا انقدر سردم
خب جواب واضح بود بخاطر خودشان بود
وقتی خوشحالی پیشتن ولی وقتی درد داری
و ناراحتی باید برن نمیتونن پیشت باشن
هر بار که بیرون میرفتم یک آدم دیگه بودم
و ماسکی روی صورتم میزاشتم به اسم خوشحالی و حال خوب
هیچ کس من را به خاطر خودم نمی‌خواست
و این اولین درد زندگیم بود
دیدگاه ها (۱)

ته حق

خوابم نمی‌برد خواستم به او پیام دهم ولی می‌دانستم که من تنها...

نزدیکای صبح بود خوابم نمی‌بردتمام شب به حرف هایش فکر میکردم...

پارت ۶۸ کلود : عاااا تو اینجا چیکار میکنی. هنریت: بیخیال * د...

...

part46 عشق پنهان《ویو ات》حالم اصلا خوب نمیشد هر دقیقه حالم بد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط