خانواده من (از زبان چیوری)
خانواده من (از زبان چیوری)
پارت هفت
شب بود و بابا به بیرون رفته بود شیطان ها شروع به ریختن سر ما کردن
وقتی همه رو کشتیم صدایی ترسناک اومد
موزان:«پس وارثان یوریچی اینجوری اند...»
قبل از اینکه حرفش تموم شه فهمیدم چیشد
داد زدم:«بــــــــــــا بــــــــــــا!»
تا اومدم برم تو جنگل که بابا رو پیدا کنم
موزان دستشو کرد تو کلم و خون تزریق کرد
من هیچی نفهیدم
.. .. .. ..
بیدار شدم سایورا سه انگشتش جدا شده بود
اکاری و اکارو روبه روی موزان در حال جنگیدن من فقط فکرم پیش بابا بود نمی دونم چجوری از حمله ی موزان سالم موندم ولی مستقیم رفتم سمتش شمشیرم رو کشیدم و سرش رو بریدم و رفتم و داد زدم«میرم پیش بابا!»
شاخه ها و برگ ها باد و بارون حیوانات و شیاطین ابو اتش همه چیز جلو دارم میشد انگار من نباید اونجا باشم صدا شمشیرو شنیدم رسیدم دیدم بابا جلوی یه شیطان شش چشم و لباسایی شبیه عمو بود وایساده
پریدم روی بابا چون اون میخواست بدنشو تکه تکه کنه من فقط بالا تنشو سالم نگه داشتم صورتشو چسبوندم به صورتم و گفتم
«بابا.....خودت قول دادی تا اخر عمرت پیش ما باشی مگه خودت نگفتی میخام تنها چیزی که میبینم قبل مرگم صورت شماها باشه پس چرا پس چرا بدون دیدن صورتمون رفتی چرا مثل مامان یک دفعه رفتی بابا....... اکارو اکاری بهت نیاز دارند بابا موزان بهمون حمله کرد الان داریم دخلشو میاریم نزار این پیروزی رو یک شکست ببینیم...... بابا.... بابا یوریچی..... بابا جون... 🖤»
بعد چند دقیقه فقط سیاهی دیدم بدنم خود به خود بلند شد و فقط یه چیز از ته دلم گفتم:«تو..... تو بابامو دوباره ازم گرفتی.»
و حمله کردم
ــــــــــــــــــــــــــــــــ ادامه دارد ـــــــــــــــــــــــــــ
پارت هفت
شب بود و بابا به بیرون رفته بود شیطان ها شروع به ریختن سر ما کردن
وقتی همه رو کشتیم صدایی ترسناک اومد
موزان:«پس وارثان یوریچی اینجوری اند...»
قبل از اینکه حرفش تموم شه فهمیدم چیشد
داد زدم:«بــــــــــــا بــــــــــــا!»
تا اومدم برم تو جنگل که بابا رو پیدا کنم
موزان دستشو کرد تو کلم و خون تزریق کرد
من هیچی نفهیدم
.. .. .. ..
بیدار شدم سایورا سه انگشتش جدا شده بود
اکاری و اکارو روبه روی موزان در حال جنگیدن من فقط فکرم پیش بابا بود نمی دونم چجوری از حمله ی موزان سالم موندم ولی مستقیم رفتم سمتش شمشیرم رو کشیدم و سرش رو بریدم و رفتم و داد زدم«میرم پیش بابا!»
شاخه ها و برگ ها باد و بارون حیوانات و شیاطین ابو اتش همه چیز جلو دارم میشد انگار من نباید اونجا باشم صدا شمشیرو شنیدم رسیدم دیدم بابا جلوی یه شیطان شش چشم و لباسایی شبیه عمو بود وایساده
پریدم روی بابا چون اون میخواست بدنشو تکه تکه کنه من فقط بالا تنشو سالم نگه داشتم صورتشو چسبوندم به صورتم و گفتم
«بابا.....خودت قول دادی تا اخر عمرت پیش ما باشی مگه خودت نگفتی میخام تنها چیزی که میبینم قبل مرگم صورت شماها باشه پس چرا پس چرا بدون دیدن صورتمون رفتی چرا مثل مامان یک دفعه رفتی بابا....... اکارو اکاری بهت نیاز دارند بابا موزان بهمون حمله کرد الان داریم دخلشو میاریم نزار این پیروزی رو یک شکست ببینیم...... بابا.... بابا یوریچی..... بابا جون... 🖤»
بعد چند دقیقه فقط سیاهی دیدم بدنم خود به خود بلند شد و فقط یه چیز از ته دلم گفتم:«تو..... تو بابامو دوباره ازم گرفتی.»
و حمله کردم
ــــــــــــــــــــــــــــــــ ادامه دارد ـــــــــــــــــــــــــــ
- ۷۶
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط