𝓹𝓪𝓻𝓽۴۲
𝓹𝓪𝓻𝓽۴۲
نویسنده:
یه ماه همینجوری گذشت ات با یونجون و کای حرف میزد بغلشون میکرد بوسشون میکرد اعضام حرص میخوردن و دوست دختراشونو میکردن تو چشم ات ولی ات معتقد بود که مریضی قلبی گرفته و جواب آزمایشش اشتباه بوده
ویو خونه اعضا
نامی: ات تو مدرسه یی دانشگاهی جایی نمیری؟
ات: چرا یه هفته دیگه دانشگام شروع میشه
شوگا: 17سالت نیس مگه؟
ات: چرا یه سال زود خوندم
یه هفته گذشت و وقت دانشگاه ات رسید
نامی: خب ات آماده ای؟
ات: آره
نامی: لی پایین منتظرته
ات: میشه برگشتنی یکیتون بیاین دنبالم؟
کوک: باش بدو دیر شد
ات: خدافظ خدافظ (بوس پروازی فرستاد)
جینم چنتا بوس پروازی فرستاد
ات رفت پایین سوار ماشین شد رسید دانشگاه
ات: خدایا چرا دانشگاه من با دانشگاه همیو مبینا فرق میکنه ای خدااااا آخه چرا دانشگاه ملی سئول*(از خداتم باشه🙄)*
ات دید تنهاس تصمیم گرفت رمان مرگ پشت پنجره ها رو بخونه کتابشو در آورد روی چمنا دراز کشید و شروع کرد به خوندن یه صفحه رو خوند که
سومین: هوی تو
ات سرشو از از کتابش درآورد و نشست
ات: با منی؟
سومین: کس دیگه ایم اینجا هست؟
ات: آره
سومین: تو همون عضو هشتم بی تی اس نیستی؟
ات: معلومه آرمیه واقعیی کمتر کسی اینو میدونه
سومین: اینکه من آرمیم یا نه به تو ربطی نداره
ات: خب چیکارم داری؟
سومین: ببین دختره نمدونم اسمت چی..
ات: اسمم اته کیم ات درضمن به من نگو دختره
سومین: ببین ات مهم نیست چیکار میکنی هیچ وقت نزدیک جونگکوک و جیمین و تهیونگ نشو هرگز
ات: چرا
سومین:جونگکوک برای منه جیمین برای رزاعه تهیونگم برای جنی
ات پاشد یه تنه به سومین زد
ات: شتر در خواب بیند پنبه دانه البته شترا
رفت
سومین: دختره ی(داد)
ات: نیشخند
ــــــــــتو کلاس
ات ویو
نشسته بودم که دیدم یه دختر مهربون اومد نشست کنارم
بایلو: سلام من بایلوعم
ات: سلا منم اتم کیم ات
بایلو: خوش بختم
//نوع جدا کردن کلاسا بر اساس رتبس
۱.(کلاس ات) ۱ تا ۲۰
۲. ۲۱ تا ۴۰
۳. ۴۱تا ۶۰
۴. ۶۱تا ۸۰
۵. ۸۱تا ۱۰۰
۶. ۱۰۱تا ۱۲۰
۷. ۱۲۱ تا ۱۴۰
۸. ۱۴۱ تا ۱۶۰
۹. ۱۶۱ تا ۱۸۰
۱۰. ۱۸۱ تا ۲۰۰//
ات ویو بعد کلاسا
واقعا روز سختی بود تقریبا شیش سال وضعیتم همینه
با بایلو رفتیم حیات
بایلو: او اون جئون جونگکوک نیس؟ میشناسیشون؟
ات: اومده دنبال من
بایلو: او دوست پسرته؟
ات: نه دیگه همچین حرفی نزنا
بایلو: باشه حالا خدافظ من بابام اومد دنبالم
ات: خدافظ
دیدم اون سومین داره خودشو آماده میکنه بره پیش کوک(سومین داره به رزا و جنی میگه خوبم و اینا) زودتر ازش دویدم سمت کوک و.....
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
سه پارت گذاشتم امروز پس حمایت کنین
نویسنده:
یه ماه همینجوری گذشت ات با یونجون و کای حرف میزد بغلشون میکرد بوسشون میکرد اعضام حرص میخوردن و دوست دختراشونو میکردن تو چشم ات ولی ات معتقد بود که مریضی قلبی گرفته و جواب آزمایشش اشتباه بوده
ویو خونه اعضا
نامی: ات تو مدرسه یی دانشگاهی جایی نمیری؟
ات: چرا یه هفته دیگه دانشگام شروع میشه
شوگا: 17سالت نیس مگه؟
ات: چرا یه سال زود خوندم
یه هفته گذشت و وقت دانشگاه ات رسید
نامی: خب ات آماده ای؟
ات: آره
نامی: لی پایین منتظرته
ات: میشه برگشتنی یکیتون بیاین دنبالم؟
کوک: باش بدو دیر شد
ات: خدافظ خدافظ (بوس پروازی فرستاد)
جینم چنتا بوس پروازی فرستاد
ات رفت پایین سوار ماشین شد رسید دانشگاه
ات: خدایا چرا دانشگاه من با دانشگاه همیو مبینا فرق میکنه ای خدااااا آخه چرا دانشگاه ملی سئول*(از خداتم باشه🙄)*
ات دید تنهاس تصمیم گرفت رمان مرگ پشت پنجره ها رو بخونه کتابشو در آورد روی چمنا دراز کشید و شروع کرد به خوندن یه صفحه رو خوند که
سومین: هوی تو
ات سرشو از از کتابش درآورد و نشست
ات: با منی؟
سومین: کس دیگه ایم اینجا هست؟
ات: آره
سومین: تو همون عضو هشتم بی تی اس نیستی؟
ات: معلومه آرمیه واقعیی کمتر کسی اینو میدونه
سومین: اینکه من آرمیم یا نه به تو ربطی نداره
ات: خب چیکارم داری؟
سومین: ببین دختره نمدونم اسمت چی..
ات: اسمم اته کیم ات درضمن به من نگو دختره
سومین: ببین ات مهم نیست چیکار میکنی هیچ وقت نزدیک جونگکوک و جیمین و تهیونگ نشو هرگز
ات: چرا
سومین:جونگکوک برای منه جیمین برای رزاعه تهیونگم برای جنی
ات پاشد یه تنه به سومین زد
ات: شتر در خواب بیند پنبه دانه البته شترا
رفت
سومین: دختره ی(داد)
ات: نیشخند
ــــــــــتو کلاس
ات ویو
نشسته بودم که دیدم یه دختر مهربون اومد نشست کنارم
بایلو: سلام من بایلوعم
ات: سلا منم اتم کیم ات
بایلو: خوش بختم
//نوع جدا کردن کلاسا بر اساس رتبس
۱.(کلاس ات) ۱ تا ۲۰
۲. ۲۱ تا ۴۰
۳. ۴۱تا ۶۰
۴. ۶۱تا ۸۰
۵. ۸۱تا ۱۰۰
۶. ۱۰۱تا ۱۲۰
۷. ۱۲۱ تا ۱۴۰
۸. ۱۴۱ تا ۱۶۰
۹. ۱۶۱ تا ۱۸۰
۱۰. ۱۸۱ تا ۲۰۰//
ات ویو بعد کلاسا
واقعا روز سختی بود تقریبا شیش سال وضعیتم همینه
با بایلو رفتیم حیات
بایلو: او اون جئون جونگکوک نیس؟ میشناسیشون؟
ات: اومده دنبال من
بایلو: او دوست پسرته؟
ات: نه دیگه همچین حرفی نزنا
بایلو: باشه حالا خدافظ من بابام اومد دنبالم
ات: خدافظ
دیدم اون سومین داره خودشو آماده میکنه بره پیش کوک(سومین داره به رزا و جنی میگه خوبم و اینا) زودتر ازش دویدم سمت کوک و.....
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
سه پارت گذاشتم امروز پس حمایت کنین
- ۱۶۶
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط