هفت مافیای سرد
هفت مافیای سرد
پارت ۱
ویو ارنیکا :
سلام من آرنیکا هستم و ۳ سال هست که در کره جنوبی زندگی میکنم و گرافیست هستم و خدارو شکر درآمد بسیار خوبی دارم و امروز قرار است عکاس یه علمی باشم
ساعت ۱ بعد از ظهر :
از خواب بیدار شدم بلند شدم و به سمت دستشویی رفتن و کارایی لازم و انجام دادم و بیرون آمدم به سمت آشپزخانه رفتم و یه نودل درست کردم و شروع به خوردن کردم بعد از تموم شدن به سمت کاناپه رفتم و تلویزیون رو روشن کردم کردم و شروع کردم به دیدن فیلم مورد علاقه ام یعنی زندگی مافیایی ( بچه ها این فیلم واقعیت ندارند و من همینجوری گفتم ) عررررررر خدایا من عاشق مافیا هستم چیمیشد الان یه مافیای کنار من بود ( زرشکککککک ) بعد از ۲ ساعت فیلم تمام شد یه ساعت نگاه کردم چیییییی من یک ساعت دیگر باید آماده باشم سریع بلند شدم با سرعت سونیک به سمت حموم رفتم و بعد از نیم ساعت بیرون اومدم و موهامو خشک کردم و یه لباس خوشگل مشکی پوشیدم و موهامو بافتم و یه آرایش سبک کردم و کیف و دوربین عکاسی رو برداشتم و از اتاق آمده بیرون که گوشیم زنگ خورد مین سو بود ( مین سو لیدر گردش علمی بود ) جواب دادم
مین سو : سلام ارنیکا ما در در هستیم بیا پایین
آرنیکا : سلام چشم الان میآیم
سریع بوت هایم ( عکس لباس و آرایش و کیف و بوت و موهایش رو میگذاارم ) رو پوشیدم و از خانه خارج شدم و سوار مینوبوس شدم همه نشسته بودند من هم سلام کردم و رفتم روی صندلی نشستم
فلش بک به ۷ ساعت بعد :
گردش علمی تمام شد و مینوبوس همه رو سوار کرد و به سمت خانه هایشان برد ولی من سوار نشدم چون میخواستم یه خورده قدم بزنم شب بود و خیابان خلوت بود راه میرفتم و عکسایی که امروز گرفتم و نگاه میکردم که ناگهان صدای شلیک گلوله رو شنیدم جلو که نگاه کردم دیدم رسیدم به بار معرف کره و صدای شلیک و جیغ میومد و همه از بار خارج میشدند ترسیدم به اطراف نگاه کردم که یه ون بزرگ نزدیک من بود و دیدم که چند نفر با اسلحه آنجا وایساده بودند و وقتی مرا دیده آند سریع به سمت من دویدند و من از ترس فرار کردم ولی آنها به من رسیدند و اطراف مرا محاصره کردند من نمیتونستم جایی بروم همه اسلحه ها رو طرف من گرفتند که یه پسر جذاب رو خوشگل به سمت من آمد و گفت :
این دخترو بیارید داخل ماشین
و رفت و همه به سمت من حمله کردند و تونستم یا حرکات رزمی از خودم دفاع کنم و فرار کنم ولی یهو یه مرد مرا گرفت و یه دستمال روی دهنم گذاشت و من بیهوش شدم
فلش بک به فردا صبح :
با سردرد به هوش آمدم دور و برم رو نگاه کردم داخل یه اتاق بودم و اطراف من پر از وسایل های شکنجه بود خواستم دست هایم رو باز کنم که دیدم دست و پاهایم با زنجیر بزرگ به صندلی بسته شده و خدایا اینجا کجاعه دیگه با خودم حرف میزدم که یهو در باز شد و هفت تا پسر جذاب و خوشتیپ ( بله دیگه پسرای من خوشتیپ هستند ) عه چی میگم من الان وقت کراش زدنه بیخیال اون هفت نفر وارد اتاق شدند و یکی از آنها گفت :
ادامه دارد ......
پارت ۱
ویو ارنیکا :
سلام من آرنیکا هستم و ۳ سال هست که در کره جنوبی زندگی میکنم و گرافیست هستم و خدارو شکر درآمد بسیار خوبی دارم و امروز قرار است عکاس یه علمی باشم
ساعت ۱ بعد از ظهر :
از خواب بیدار شدم بلند شدم و به سمت دستشویی رفتن و کارایی لازم و انجام دادم و بیرون آمدم به سمت آشپزخانه رفتم و یه نودل درست کردم و شروع به خوردن کردم بعد از تموم شدن به سمت کاناپه رفتم و تلویزیون رو روشن کردم کردم و شروع کردم به دیدن فیلم مورد علاقه ام یعنی زندگی مافیایی ( بچه ها این فیلم واقعیت ندارند و من همینجوری گفتم ) عررررررر خدایا من عاشق مافیا هستم چیمیشد الان یه مافیای کنار من بود ( زرشکککککک ) بعد از ۲ ساعت فیلم تمام شد یه ساعت نگاه کردم چیییییی من یک ساعت دیگر باید آماده باشم سریع بلند شدم با سرعت سونیک به سمت حموم رفتم و بعد از نیم ساعت بیرون اومدم و موهامو خشک کردم و یه لباس خوشگل مشکی پوشیدم و موهامو بافتم و یه آرایش سبک کردم و کیف و دوربین عکاسی رو برداشتم و از اتاق آمده بیرون که گوشیم زنگ خورد مین سو بود ( مین سو لیدر گردش علمی بود ) جواب دادم
مین سو : سلام ارنیکا ما در در هستیم بیا پایین
آرنیکا : سلام چشم الان میآیم
سریع بوت هایم ( عکس لباس و آرایش و کیف و بوت و موهایش رو میگذاارم ) رو پوشیدم و از خانه خارج شدم و سوار مینوبوس شدم همه نشسته بودند من هم سلام کردم و رفتم روی صندلی نشستم
فلش بک به ۷ ساعت بعد :
گردش علمی تمام شد و مینوبوس همه رو سوار کرد و به سمت خانه هایشان برد ولی من سوار نشدم چون میخواستم یه خورده قدم بزنم شب بود و خیابان خلوت بود راه میرفتم و عکسایی که امروز گرفتم و نگاه میکردم که ناگهان صدای شلیک گلوله رو شنیدم جلو که نگاه کردم دیدم رسیدم به بار معرف کره و صدای شلیک و جیغ میومد و همه از بار خارج میشدند ترسیدم به اطراف نگاه کردم که یه ون بزرگ نزدیک من بود و دیدم که چند نفر با اسلحه آنجا وایساده بودند و وقتی مرا دیده آند سریع به سمت من دویدند و من از ترس فرار کردم ولی آنها به من رسیدند و اطراف مرا محاصره کردند من نمیتونستم جایی بروم همه اسلحه ها رو طرف من گرفتند که یه پسر جذاب رو خوشگل به سمت من آمد و گفت :
این دخترو بیارید داخل ماشین
و رفت و همه به سمت من حمله کردند و تونستم یا حرکات رزمی از خودم دفاع کنم و فرار کنم ولی یهو یه مرد مرا گرفت و یه دستمال روی دهنم گذاشت و من بیهوش شدم
فلش بک به فردا صبح :
با سردرد به هوش آمدم دور و برم رو نگاه کردم داخل یه اتاق بودم و اطراف من پر از وسایل های شکنجه بود خواستم دست هایم رو باز کنم که دیدم دست و پاهایم با زنجیر بزرگ به صندلی بسته شده و خدایا اینجا کجاعه دیگه با خودم حرف میزدم که یهو در باز شد و هفت تا پسر جذاب و خوشتیپ ( بله دیگه پسرای من خوشتیپ هستند ) عه چی میگم من الان وقت کراش زدنه بیخیال اون هفت نفر وارد اتاق شدند و یکی از آنها گفت :
ادامه دارد ......
- ۱۰۶
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط