{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p2

ویوی لارا
صبح با صدای الارم گوشیم از خواب بیدارم و خیلی خوشحال بودم امشب شب عروسیم هست
من تهیونگ رو ۳ سال هست که میشناختم و هیچ رازی بینمون نبود حتی باهم توی خونه زندگی می کردم ولی بلخره امروز بعد از ۳سال انتظار روز مسعود فرارسید صورتی رو شستم و بدون میکاپ موهام رو گوجه بستم و رفتم سمت ارایشگاهی برای عروسیمون رزرو کرده بود لباسی که انتخاب کرده بودم خیلیییی قشنگ بود میکاپ کارم بعد کلی رسیدن به پوستم گفت برو لباست رو بپوش بیا میکاپت کنم کسی کمکت هست یا بگم بچه ها بیان کمکت گفتم نه ممنون دوستم سوا هست گفت پس زود بیا رفتم لباسم رو به کمک دوستم پوشیدم لباسم به رنگ صورتی خیلیی ملیح که به تیکه هایی از سفید در هم امیخته بود و پف خیلی زیبایی داشت رفتم نشتم برای میکاپ همه مات لباسم بودن بعد از ارایشگاه دم در منتظر ته بودم بیاد دیر کرده بود که یهو یکی در دهنم رو بست و بی هوشم کرد
دیدگاه ها (۰)

شوالیه تاریکی

اجازه دارم بمیرم برات

شوالیه تاریکی

فیک شوالیه ی تاریکی

جنون مافیا ☆part14S1☆جیمو: ولی... خب باشه حتما عشقم سرش شلوغ...

جنون مافیا ☆part11S1☆سنگینی سکوت رو میتونستم حس کنم سرد بودن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط