{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جنون مافیا

جنون مافیا
☆part14S1☆

جیمو: ولی... خب باشه حتما عشقم سرش شلوغه واقعا
سوا:(پوزخند) خدافظ

قرار بود ساعت ۶با مادر کوک بریم خرید یسری از وسایل خونه.. البته همه چی داشت ولی اصرار داشت باید نوش بکنیم
ساعت شش شد و من با هزاران لباسی که معلوم نبود کی خریده وگذاشته تو کمد داشتم اماده میشدم
یه لباس خیلی ناز پوشیدن ولی بالاش کمی چسبون بود و س ی نه های تقریبا درشتم رو به خودش جذب کرده بود
به هرحال که موهامو ریختم دورم که خیلیم پیدا نباشه

رفتم بیرون که جونگکوک داشت با یکی از بادیگار ها یا شایدم یکی از هزاران نوچه هاش صحبت میکرد

وقتی نزدیک رفتم تا بهش بگم قراذه با مادرش برم بیرون نگاه بادیگارده اتقاد به بدنم... درد بدی توی معدم پیچید....
سوا: ج...جونگکوک... مادرت اومده دنبالم تا بریم خرید...

ویو کوک
داشتم برای بار هزارم بهشون هشدار میدادم برای عملیات تجهیزات لازمو بردارن نباید هیچ خطایی میکردن که همون لحظه اون فسقلی پیداش شد...اما لباسش یا شاید اندامش خیلی توی چشم بود...
وقتی دیدم بادیگارم با چشاش داره برانداز میکنه بهش دستور دادم به کارش برگرده و جش غره اب نثارش کردم
پایان ویو
کوک: خب...
سوا: هیچی همین
کوک: با این لباس؟
سوا: مگه چشه

یهویی نزدیکم شد و با دستش موهام که جلوم ریخته بودم و جلوی سینه هام بود رو کنار زد و نگاه تیزش داشت از وسط نصفم میکرد

سوا: چیکار میکنی ولم کن
جونگکوک:(پوزخند... نزدیک گوشش شد و زمزمه کرد) خیلی سریع واکنش نشون میدی
سوا: مادرجون منتظرمه(پاتند کردم به سمت در)

ویو کوک
جیمین زنگم زد و گفت باهاشونم برم بار
پایان ویو

.... توی بار
جیمو: جونگکوککک
جونگکوک: تو اینجا چیکار داری
جیمین: نمیدونیم ماهم(لبخونی)
جیمو: عشقم اومدی پیش تو دیگه

ویو کوک
شروع کردیم به خوردن و حرف زدن...
اخرین لیوان و..یسکی رو هم رفتم بالا...
از دوستم که توی قسمت فروشندگی ببار بود کلید یه اتاقو گرفتم و با جیمو رفتیم داخل اون اتاقای وی ای پی و شروع کردم به خ.و. ر. دن لباش.. اونم مثل ه. ر. ز. ه ها همراهی میکرد
جیمو: اومم.. د.د.ی زودتر

ویو سوا
اونقدری خسته بودم که با همنن لباسام پخش تخت شدم...جونگکوکم خونه نبود...
با صدای تق تق در نشستم
سوا: کیه
سوجین: م..میشه بیام تو
سوا:... بیا
یوجین: سوا.. من معذرت میخوام ببین
سوا: باشه...
سوجین: چی بخشیدیم؟
سوا: اهوم...ولی باید زودتر بهم میکفتی
سوجین: سوارو بغل کرد و خندید
سوجین: میدونم...ببخشید
سوا: نب ولش کن دیگه بگو ببینم چخبر
سوجین: هیچی بابا... ببین منو اومدم عذرخواهی کردم.. یه هفته دیگه تولدمه باید تو بهم کادو بدیا
سوا: ای دختره پرو
سوجین:(خنده) من فقط تورو دارم... یه برنامه ای هم داذم البته
سوا: خنده... چه برنامه ای؟
سوجین: نظرت چیه به مناسب ۱۸سالگیم و رسیدن به سن قانونیم بریم بار؟ هم؟
سوا: باشه خوبهه

....
دیدگاه ها (۰)

جنون مافیا ☆part13S1☆صبح... با برخورد افتاب به صورتم از خواب...

درخواستی سناریو وقتی رئیس مافیا هستن و شوهرتن و بدون اجازش م...

جنون مافیا ☆part3S1☆تهیونگ: جیمو تو اینجا چیکار داری جونگکوک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط