(استاد جذاب من ) )ლ( پارت 116 `ლ
(استاد جذاب من ) )ლ( پارت 116 `ლ
پاریس فرانسه ۲۷ جولای سال 2025
وقتی از هواپیما بیرون آمد به آسمان که امروز به ابری ترین حالت ممکن بود چشم دوخت از آسمان مملو از ابر های خاکستری بغض کرده خاطره خوشی نداشت طولی نکشید که با یاد آوری آن خاطره ها ، بغضی گلویش را در برگرفت در تلاشی برای بیخیالی شدن خاطره های که حال چهار سال میشد اولین تاکسی که از آنجا میگذشت دست تکان داد بلافاصله تاکسی ایستاد به طرفه صندلی های پشته راننده رفت و همانجا نشست
بخاطر اینکه به زبان فرانسه خیلی مسلط بود به راحتی میتونست حرف بزنه راننده فرانسوی به زبان خودش لب زد .. : کجا میرید مادام
بعد از دادن آدرس راننده حرکت کرد چون هنوز هفت ساعتی از روز نمی گذشت خیابان ها خلوت بودن و راننده به راحتی بین تمام لاین ویراژ
داده و با سرعت بیشتری حرکت میکرد
گوشی اش را برداشت و به طرفه شماره ها رفت شماره برادرش را گرفت و گذاشت رویه گوشش بلافاصله صدای تنها برادرش از پشته گوشی پخش شد لبخندی زد بخاطر شنیدن صدای برادرش تنها خانواده اش خوشحال شد
ات : آلو می کو چطوری خوبی
می کو : خواهری خوبم تو رسیدی
ات : آره بخاطر همین تماس گرفتم که نگران نباشی به خوبی رسیدم الآنم تو تاکسی هستم دارم به طرف دانشگاه میرم
می کو : اوکی موفق باشی خواهری
ات : مرسی داداشی...
تماس رو به پایان رسوند لحظه ای چشم اش به شماره جیمین خورد که هنوزم در گوشی اش هست دوباره همان حال مزخرف دستانی عرق کرده و ناراحتی که تمام وجودش را دربرگرفته بود در حالیکه گوشی را خاموش میکرد زیر لب زمزمه کرد ات : تا کی قراره قلبم منتظرش بمونه ..
نگاهش را به جلو اش داد با دیدن خودکاری که جلوی ماشین آویزان بود لحظه ای یاد روزی افتاد که جیمین خودکار صورتی اون رو جلوی ماشین اش آویزون کرده بود باز هم اشوبری در قلبش به پا شد دیگه وضع قلبش داغون بود..
تمام خاطرات دبیرستان جلوی چشمانش آمد چهره ای دیگر هرگز نمیخواست ببینه دستان گرمش تک تک اجزای صورتش که هنوز بعد از چهار سال دقیقا تویه ذهنش مانده بود فکر کردن به یک چیز از او کافی بود تا تک تک اجزای صورتش به یادش بیایید
نفس عمیقی کشید و کمی شیشه ماشین را داد پایین تا بلکه حال و هوایی عوض شود
در جنگ با با بهبود این حال مزخرف بود که خوشبختانه ماشین توقف کرد سریعتر هزینه را پرداخت و از زندان دردناک خاطرات و خودکار از توی ماشین فرار کرد نفس عمیقی کشید و هوای خنک را درون ریه هایش برد فرستاد دست هایش را مشت کرده سریع تر توی دانشگاه رفت ...
پاریس فرانسه ۲۷ جولای سال 2025
وقتی از هواپیما بیرون آمد به آسمان که امروز به ابری ترین حالت ممکن بود چشم دوخت از آسمان مملو از ابر های خاکستری بغض کرده خاطره خوشی نداشت طولی نکشید که با یاد آوری آن خاطره ها ، بغضی گلویش را در برگرفت در تلاشی برای بیخیالی شدن خاطره های که حال چهار سال میشد اولین تاکسی که از آنجا میگذشت دست تکان داد بلافاصله تاکسی ایستاد به طرفه صندلی های پشته راننده رفت و همانجا نشست
بخاطر اینکه به زبان فرانسه خیلی مسلط بود به راحتی میتونست حرف بزنه راننده فرانسوی به زبان خودش لب زد .. : کجا میرید مادام
بعد از دادن آدرس راننده حرکت کرد چون هنوز هفت ساعتی از روز نمی گذشت خیابان ها خلوت بودن و راننده به راحتی بین تمام لاین ویراژ
داده و با سرعت بیشتری حرکت میکرد
گوشی اش را برداشت و به طرفه شماره ها رفت شماره برادرش را گرفت و گذاشت رویه گوشش بلافاصله صدای تنها برادرش از پشته گوشی پخش شد لبخندی زد بخاطر شنیدن صدای برادرش تنها خانواده اش خوشحال شد
ات : آلو می کو چطوری خوبی
می کو : خواهری خوبم تو رسیدی
ات : آره بخاطر همین تماس گرفتم که نگران نباشی به خوبی رسیدم الآنم تو تاکسی هستم دارم به طرف دانشگاه میرم
می کو : اوکی موفق باشی خواهری
ات : مرسی داداشی...
تماس رو به پایان رسوند لحظه ای چشم اش به شماره جیمین خورد که هنوزم در گوشی اش هست دوباره همان حال مزخرف دستانی عرق کرده و ناراحتی که تمام وجودش را دربرگرفته بود در حالیکه گوشی را خاموش میکرد زیر لب زمزمه کرد ات : تا کی قراره قلبم منتظرش بمونه ..
نگاهش را به جلو اش داد با دیدن خودکاری که جلوی ماشین آویزان بود لحظه ای یاد روزی افتاد که جیمین خودکار صورتی اون رو جلوی ماشین اش آویزون کرده بود باز هم اشوبری در قلبش به پا شد دیگه وضع قلبش داغون بود..
تمام خاطرات دبیرستان جلوی چشمانش آمد چهره ای دیگر هرگز نمیخواست ببینه دستان گرمش تک تک اجزای صورتش که هنوز بعد از چهار سال دقیقا تویه ذهنش مانده بود فکر کردن به یک چیز از او کافی بود تا تک تک اجزای صورتش به یادش بیایید
نفس عمیقی کشید و کمی شیشه ماشین را داد پایین تا بلکه حال و هوایی عوض شود
در جنگ با با بهبود این حال مزخرف بود که خوشبختانه ماشین توقف کرد سریعتر هزینه را پرداخت و از زندان دردناک خاطرات و خودکار از توی ماشین فرار کرد نفس عمیقی کشید و هوای خنک را درون ریه هایش برد فرستاد دست هایش را مشت کرده سریع تر توی دانشگاه رفت ...
- ۱۴.۵k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط