{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نظر پلییییییییز

نظر پلییییییییز
پارت7
*یونا*
ازاین حرفش جا خوردم.نکنه یاد جونگ کوک افتاد؟ ـ یونا ـ بله اجی ـ میشه بری از دکتر بپرسی کی مرخص میشم؟ ـ باشه.
پاشدم رفتم پیش دکتر و بهش گفتم ـ ته یون کی مرخص میشه؟ ـ فعلا باید اینجا بمونه ـ اها ممنون.
اینو گفتم و زود رفتم پیش تیفی و بهش گفتم ـ اجی اگه خسته شدی میتونی بری خونه من اینجا مواظب ته یون هستم.
اومد نزدیکمو گفت ـ نکنه میخوای بااون پسره تنها باشی؟
بااین حرفش هردوتامون شروع کردیم به خندیدن ـ نه بابا اصن چیزی بین من و اون پسره نیست.
یه چشمک زدو گفت ـ باشه بابا دیگه بیشتر ازاین مزاحم شما دوتا نمیشم گودبای.
وقتی رفت منم رفتم تو اتاق پیش ته یون.
ته یون ـ چی شد؟مرخص میشم؟ـ نه میگه باید بیشتر اینجا بمونی ـ اووووف اصن حوصله ی بیمارستانو ندارم ـ خب باید بمونی تا حالت بهتر بشه ـ ولی من که حالم خوبه.
*بکهیون*
رفتم تو و نشستم رو صندلی و یکمی با گوشیم ور رفتم.حوصلم سررفته بود نمیدونستم چیکار کنم.یهو گوشیم زنگ خورد چانیول بهم زنگ زده بود ـ الو سلام خوبی هپی ویروسم؟ ـ ای هپی ویروس و درد و زهر مار کجایی الان؟ ـ یااااا چت شد یهو؟ ـ تو اول جواب سوالمو بده ـ خب من فعلا شرکتم کاری داشتی؟ ـ اصن از موقعی که اومدی شرکت حتی بهم زنگ نزدی نمیگی نگرانت میشم؟ ـ وااای باشه مامانی غلط کردم اصن حتی نیم ساعت هم نشده از اومدنم...راستی حوصلم سررفته نمیدونم چکار کنم ـ به من چه مگه من بهت گفتم اونجا کار کن؟ ـ اووف بترکی چانیول ـ من چرا؟ ـ اخه چرا هی همش میزنی تو ذوغم؟ ـ ای الهی بمیرم برات،غلط کردم دیگه تکرارش نمیکنم ـ باشه باشه یاد بگیر دیگه از این غلطا نکنی.
*تیفانی*
رفتم خوابگاه پیش دوستام.در زدم بعد چند ثانیه سویونگ اومد درو باز کرد ـ سلام اجی سویونگ
نزاشتم حرف بزنه زود پریدم بغلش
سویونگ ـ واای چته تیفی خفم کردی ـ سویونگ دلم براتون یه ذره شده ـ ماهم همینطور ولی این دلیل نمیشه به اینکه بخوای خفم کنی ـ اوف چقدر نق میزنی دختر ـ باشه بیا تو.
رفتم تو همه ی دخترا اونجا بودن بهشون سلام کردم.سوهیون اومد پیشم محکم بغلم کرد ـ خوبی تیفی ـ اهوم تو خوبی؟ ـ مرسی گلم چرا این چند روز نمیومدی؟ ـ اخه این چند روز کار داشتم نتونستم بیام.
دستمو گرفت و منو برد تو اتاقش ـ تیفی خبری از یونا نداری؟ ـ براچی؟چی شده مگه؟ ـ راستش امروز با عجله رفت بیرون نکنه اتفاقی براش افتاده؟ ـ نه نگران نباش چیزی نشده.
یه لبخند تلخی زد دوباره بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن ـ چته سوهیون چرا گریه میکنی؟ ـ نمیدونم اجی نمیدونم این چندروزی که نبودی قرار بود من از گروه برم ـ چ...چـــی؟ب..براچی بری؟ ـ اخه دیگه خیلی دارم اذیت میشم من...من دیگه نمیتونم توهینای فن هارو تحمل کنم
دیدگاه ها (۱۲)

کوک: باشه( ترس )یون یکم شیر خورد یون: مرسی سیر شدمخواهر ته: ...

پارت 46🌲 ویو آتآت با خنده گفت:ـ باشه دایی 😂🌿 ویو تهنمی‌دونم ...

Iove and the moonPart32یونا: مامان من دیگه میرم خونه خدا نگه...

پارت ۱۳یون: نه نگو که ا/ت زنگ بزن دکترا/ت : اوکیکه مامانم زن...

پارت ۳ ( آسانسور عشق ) تا رسیدم تهیونگ دم در منتظرم بود ــ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط