{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هاشیراما با عجله داشت به سمت بیمارستان می‌رفت . همانطور ک

هاشیراما با عجله داشت به سمت بیمارستان می‌رفت . همانطور که داشت رانندگی می کرد یاد حرف سوناده افتاد«به تو هم میگن برادر؟» . هاشیراما احساساتی چون غم ، اندوه ، پشیمانی ، استرس ، عصبانی و... دست یافته بود.
در افکار خود فرو رفته بود که ناگهان دید روبروی بیمارستان است . ماشین را پارک کرد و رفت داخل .
کمی جلو رفت تا به یک زن رسید . با صدایی که چندین احساسات درون اون مخلوط بود پرسید:
H:توبیراما سنجو این جاست
زن یک نگاهی به جلو انداخت . یک مرد خوش هیکل و نگران را دید .
شما نسبتی با ایشون دارید؟:❓
H:بله ، من برادر بزرگش هستم
زن یک نگاه دیگه به هاشیراما انداخت ولی ایندفعه یک مرد را دید که بعد از گفتن این جمله اشک توی چشماش جمع شده بود . زن با دفتر سوناده تماس گرفت ، و بعد از دوتا بوق سوناده گوشی را برداشت .
Ts:چی شده؟
یک مرد آمده و میگه برادر بزرگتر توبیراما
سنجو هستش:❓
سوناده کمی فکر کرد و از سر دلسوزی گفت:راهنماییش کن به اتاق توبیراما
زن در سیستم کمی گشت و گفت:توبیراما سنجو در اتاق ۷ هستند . هاشیراما برای تشکر کمی هم شد . وقتی که رسید برای چند لحظه پشیمان شد . با خودش گفت«تو برادر بزرگ‌ترش هستی هاشیراما!» . وقتی در را باز کرد دید توبیراما روی تخت خوابیده و یک سرم به او وصل است . نشست کنار تخت . به صورت رنگ پریده و لب های ترک خورده ی توبیراما نگاهی انداخت . دیگر نتوانست جلوی بغضش را بگیرد و اشک هایش سرازیر شدند .
تق تق
سوناده در را زد و به صورت اشک باران هاشیراما خیره شد . سوناده از اینکه به هاشیراما گفته بود«به تو هم میگن برادر»پشیمان شد .
Ts:بهتره بری به مادارا و کاکاشی یه سر بزنی . تا تو میری منم سرم دوم رو وصل می کنم .
هاشیراما بعد شنیدن سرم دوم قلبش تیکه تیکه شد . حالا مطمعا شده بود که بدترین برادر برای توبیراما بوده . آروم بلند شد و رفت سمت اتاق مادارا . وقتی وارد اتاق شد دید مادارا دارد یک فیلم ترسناک نگاه می کند . مادارا بعد دیدن چهره غمگین هاشیراما ابرویی بالا انداخت و هاشیراما را روی صندلی جلوی تخت دعوت کرد . هاشیراما بعد نشستن سکوت کرد . بعد از چند دقیقه هاشیراما سکوت را شکست و گفت:مادارا!
مادارا نگاهی انداخت و پاسخ داد:چی شده؟
هاشیراما جلوی بغضش را گرفت و تمام ماجرا را برای مادارا تعریف کرد .
M:که این طور
H:حالا چه خاکی توی سرم بریزم؟
M:من به ایزونا زنگ میزنم میگم بچه هارو ببره اونجا و تو هم به میتو بگو با خانواده هاشون هماهنگ کنه .
H:باشه . من برم به کاکاشی یه سر بزنم بعدشم به میتو زنگ بزنم . بعدشم برم پیش توبی .
M:باشه خداحافظ
هاشیراما از اتاق اومدم بیرون و راه افتاد سمت اتاق کاکاشی . حالش بهتر شده بود و از داشتن دوست خوبی مثل مادارا خوشحال بود .
تق تق (ببین باید صداشو در بیارم حال میده)
K:بفرمایید داخل
هاشیراما رفت داخل . اوبیتو هم آنجا بود .
H:سلام . چرا رین نیست
O:منو بقیه معلما تصمیم گرفتیم شیفتگی بیایم .
K:تو بی دلیل نمیای بیمارستان . اتفاقی افتاده
H:خب چجوری بگم ... توبیراما بستری شده
O:ههههههه!چرا؟
H:سوناده بهم نگفت
K:امیدوارم زود خوب بشه
دیدگاه ها (۱)

هاشیراما با یک سینی شربت آمد داخل . کمی بازیگوشانه گفت : غی...

توبیراما دیگه توان حرف زدن نداشت . رفت توی اتاق . روی تختش خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط