پارت اول
پارت (اول)
(سنگ ماه )
سالهاست که کابوس های شبانه مهیبی گریبان اورا گرفته است و گرمای خواب شیرین را از چشمان او دزدیده است .
تخت خواب او در گوشه ای از این اتاق وسیع قرار دارد ،باد سرد از پنجره وارد اتاق میشود ،ماه در لباس آسمان در حال رقصیدن است و زوزه های گرگ ها و هوهوی جغد ها آوایی جدید ساخته است ،دخترک تنها روی ان تخت خوابیده است .
هیچ کس از آن کابوس خبر ندارد ......
همه اقسام گویی دست به دست هم دادند تا همه چیز را آشفته سازند ،ناگهان در اتاق باز میشود صدای آرام در سکوت آن جا را در هم میشکند...
در به آرامی باز میشود....سایه یک مرد در اتاق طنین انداز میشود آن مرد کیست؟
آرام به سوی آن دختر حرکت میکند قدم های او بسیار محکم است جسورانه حرکت میکند شاید امده است تا کاری ناتمام را به فرجام برساند!
مرد به آرمی کنار تخت روی صندلی کنار او مینشیند،،،،،
دست اش را روی موهای دخترک تکان میدهد و به آرامی چاقویی را از جیب خود بیرون می آورد ناگهان مرد بلند میشود و پرده پنجره کنار میرود چهره مرد در آیینه قابل مشاهده است چشمان او ،،،،،،
کاملا سفید است!!! روی گونه آن مرد رد چاقویی تیز وجود دارد هنوز هم تازه به نظر میرسد شاید ،،
در همین جا با کسی دعوا داشته است،،،،
نور ماه همه اتاق را فرا گرفته مرد بلند میخندد
و به سوی دخترک هجوم می آورد به سوی گردن دخترک میرود دور گردن آن دختر گردنبندی به طرح ماه آبی وجود دارد......
مرد گردنبند را از گردن او میکشد ناگهان دختر بلند میشود و از روی ترس جیغی سرسام آور سر میدهد.
مرد با زبان خاصی یک شعر میخواند و دختر در همان اتاق حبس میشود همه چیز همانجا تمام میشود ،،،،
میرا (شخصیت اصلی دختر) با جیغ از خواب بیدار میشود
میرا:نههههههههه (جیغ) ناگهان مادرش وارد اتاق میشود و به سوی او میرود دست اش را روی شانه او حلقه میکند و به آرامی میگوید:دخترم آروم باش فک کنم دوباره همون کابوس همیشگی رو دیدی ؟
میرا که هنوز هم در شوک همان کابوس است سرش را ارام به سوی مادرش میچرخاند و دستش را روی شانه مادرش میگذارد
:مامان ولی ولی،،،اون مرد این دفعه ،،،اره دیدمش اون چشماش کاملا سفید بود انگار توی چشماش دوتا ماه بود و ،،،
مامان نزاشت حرفش رو تموم کنه پرید وسط حرف اش
:هی دخترم اروم باش نیازی نیست توضیح بدی میدونم ،،،،خیلی عجیبه به نظرم وقتش رسیده تورو ببرم پیش روانشناس شاید،،،،
نزاشتم مامان حرفش و تموم کنه ...
:مامان چی میگی مگه من روانی ام؟(با عصبانیت)
هان مامان به نظرت من الان روانی چیزی ام مگه من فقط خواب بد میبینم این که دلیل نیست منو ببری پیش اون آدمای اسکل که اسمشون تراپیسته!
با این حرف میرا ، مامان خنده اش گرفت و بلند شد و جلوی میرا ایستاد،،،
:ببین دخترم الان ساعت 2:30 شبه خب! به نظرم وقت بحث نیست تو فردا مگه مدرسه نداری هان؟
با حرف مامان تازه به خودم اومده بودم و گفتم :ایییییییییی واییییی ارع تازه من تکلیف فیزیک و انجام ندادم مطمئن ام خانم شین (دبیر فیزیک اش)منو جرررررر میده
بلند شدم و رو به مامان گفتم:اممم بهش فک میکنم شما برین بخوابین چیز خاصی نیست ،،،
مامان آروم نزدیک ام شد و پیشونی مو بوسید و دست اش رو زیر چونه ام گذاشت : دخترم دوست دارم شبت بخیر ،،،
:اوممم منم دوست دارم مامانی (:
مامان اروم با قدم هاش از اتاق خارج شد و در رو بست ،،،
حالا دوباره میرا تنها شده بود به سمت پنجره حمله ور شد و تند اونو بست انگار تمام مشکلات زیر سر ماه بود،،،،
بعد به ساعت نگاه کرد دقیقاً همان زمانی که همیشه از کابوس بیدار میشد باز هم همان اتفاق اما چیزی که نگاه میرا را به خود جلب کرده بود گردنبند ماه آبی اش بود که روی میز قرار داشت،،
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
(سنگ ماه )
سالهاست که کابوس های شبانه مهیبی گریبان اورا گرفته است و گرمای خواب شیرین را از چشمان او دزدیده است .
تخت خواب او در گوشه ای از این اتاق وسیع قرار دارد ،باد سرد از پنجره وارد اتاق میشود ،ماه در لباس آسمان در حال رقصیدن است و زوزه های گرگ ها و هوهوی جغد ها آوایی جدید ساخته است ،دخترک تنها روی ان تخت خوابیده است .
هیچ کس از آن کابوس خبر ندارد ......
همه اقسام گویی دست به دست هم دادند تا همه چیز را آشفته سازند ،ناگهان در اتاق باز میشود صدای آرام در سکوت آن جا را در هم میشکند...
در به آرامی باز میشود....سایه یک مرد در اتاق طنین انداز میشود آن مرد کیست؟
آرام به سوی آن دختر حرکت میکند قدم های او بسیار محکم است جسورانه حرکت میکند شاید امده است تا کاری ناتمام را به فرجام برساند!
مرد به آرمی کنار تخت روی صندلی کنار او مینشیند،،،،،
دست اش را روی موهای دخترک تکان میدهد و به آرامی چاقویی را از جیب خود بیرون می آورد ناگهان مرد بلند میشود و پرده پنجره کنار میرود چهره مرد در آیینه قابل مشاهده است چشمان او ،،،،،،
کاملا سفید است!!! روی گونه آن مرد رد چاقویی تیز وجود دارد هنوز هم تازه به نظر میرسد شاید ،،
در همین جا با کسی دعوا داشته است،،،،
نور ماه همه اتاق را فرا گرفته مرد بلند میخندد
و به سوی دخترک هجوم می آورد به سوی گردن دخترک میرود دور گردن آن دختر گردنبندی به طرح ماه آبی وجود دارد......
مرد گردنبند را از گردن او میکشد ناگهان دختر بلند میشود و از روی ترس جیغی سرسام آور سر میدهد.
مرد با زبان خاصی یک شعر میخواند و دختر در همان اتاق حبس میشود همه چیز همانجا تمام میشود ،،،،
میرا (شخصیت اصلی دختر) با جیغ از خواب بیدار میشود
میرا:نههههههههه (جیغ) ناگهان مادرش وارد اتاق میشود و به سوی او میرود دست اش را روی شانه او حلقه میکند و به آرامی میگوید:دخترم آروم باش فک کنم دوباره همون کابوس همیشگی رو دیدی ؟
میرا که هنوز هم در شوک همان کابوس است سرش را ارام به سوی مادرش میچرخاند و دستش را روی شانه مادرش میگذارد
:مامان ولی ولی،،،اون مرد این دفعه ،،،اره دیدمش اون چشماش کاملا سفید بود انگار توی چشماش دوتا ماه بود و ،،،
مامان نزاشت حرفش رو تموم کنه پرید وسط حرف اش
:هی دخترم اروم باش نیازی نیست توضیح بدی میدونم ،،،،خیلی عجیبه به نظرم وقتش رسیده تورو ببرم پیش روانشناس شاید،،،،
نزاشتم مامان حرفش و تموم کنه ...
:مامان چی میگی مگه من روانی ام؟(با عصبانیت)
هان مامان به نظرت من الان روانی چیزی ام مگه من فقط خواب بد میبینم این که دلیل نیست منو ببری پیش اون آدمای اسکل که اسمشون تراپیسته!
با این حرف میرا ، مامان خنده اش گرفت و بلند شد و جلوی میرا ایستاد،،،
:ببین دخترم الان ساعت 2:30 شبه خب! به نظرم وقت بحث نیست تو فردا مگه مدرسه نداری هان؟
با حرف مامان تازه به خودم اومده بودم و گفتم :ایییییییییی واییییی ارع تازه من تکلیف فیزیک و انجام ندادم مطمئن ام خانم شین (دبیر فیزیک اش)منو جرررررر میده
بلند شدم و رو به مامان گفتم:اممم بهش فک میکنم شما برین بخوابین چیز خاصی نیست ،،،
مامان آروم نزدیک ام شد و پیشونی مو بوسید و دست اش رو زیر چونه ام گذاشت : دخترم دوست دارم شبت بخیر ،،،
:اوممم منم دوست دارم مامانی (:
مامان اروم با قدم هاش از اتاق خارج شد و در رو بست ،،،
حالا دوباره میرا تنها شده بود به سمت پنجره حمله ور شد و تند اونو بست انگار تمام مشکلات زیر سر ماه بود،،،،
بعد به ساعت نگاه کرد دقیقاً همان زمانی که همیشه از کابوس بیدار میشد باز هم همان اتفاق اما چیزی که نگاه میرا را به خود جلب کرده بود گردنبند ماه آبی اش بود که روی میز قرار داشت،،
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
- ۱۳۰
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط