{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ات ویو

ات ویو
صبح که بیدار شدم کنارمو نگاه
کردم دیدم کوک نیس
ترسیدم که ترکم کرده باشه
دلم هم درد میکرد نشستم زدم زیر گریه
جونگکوک ویو
صبح پاشدم دیدم آت مثل این جوجه کوچولو ها خوابیده
رفتم براش صبحانه درست کنم بعد چند دقیقه کارم تموم شد
خواستم برم بالا که صدای گریه شنیدم بدو بدو رفتم دیدم آت نشسته داره گریه می‌کنه
رفتم بغلش کردم
جونگکوک:هیششش آروم باش
چی شده
ات:فکر..هق..کردم ولم..هق..کردی
جونگکوک:نه این چه حرفیه مکه من میتونم زندگیم رو رها کنم
بیا بریم پایین صبحانه بخور
ات:باس
ادمین
رفتن صبحانه در خوردن
پرش زمانی به ۳هفته بعد
ات ویو
الان ۳ هفته میگذره و من فهمیدم باردارم
الانم کوک از کار برمیگرده می‌خوام بهش بگم (راستی بچها آت و کوک ازدواج کردن)
۴ساعت بعد
کوک ویو
خسته رسیدم خونه آت اومد پیشم بغلش کردم
و نگاش کردم
کوک:چیزی میخوای بگی؟؟
ات:آله
کوک:بگو جون دلم
ات:کوک من باردار(ذوق)
کوک ویو
وقتی گفت با داره از خوشحالی داشتم بال درمی آوردم
بغلش کردم و تو هوا دورش زدم
خلاصه ۳سال بعد
ات ویو
الان ۳سال گذشته و من و کوک زندگی خیلی خوبی داریم بچمون هم یه پسر هستش اسمش یونجونه ما زندگی خیلی خوبی داریم

پایان
دیدگاه ها (۳)

سلام سلام اگه درخواستی دارین بگید برای رمان و میگم

وقتی بهت سیلی زد....پارت ۲ ویو جونگکوکیهو افتادم یاده دعوایه...

ددی جئون جونگکوک: ات بیهوش بود گذاشتمش روی تخت رفتم به دکتر ...

ات بدون هیچ حرفی رفت اشپزخونه و کمی آب خوزدم و رفتم روی تخت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط