{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴۵

پارت ۴۵
هیچ‌کس حرف نمی‌زد.
جونگ‌کوک فقط به مردی که جلوی در ایستاده بود خیره شده بود.
مرد آرام لبخند زد.
ـ چی شده، جونگ‌کوک؟ منو نشناختی؟
جونگ‌کوک با صدایی لرزان گفت:
ـ تو...
جین یک قدم جلو رفت.
ـ امکان نداره.
مرد نگاهش را به جین دوخت.
ـ چرا؟ چون همه فکر می‌کردن من مردم؟
جین با عصبانیت گفت:
ـ خودم جنازه‌ات رو دیدم!
مرد لبخندش را محو کرد.
ـ چیزی که دیدی جنازه‌ی من نبود.
جونگ‌کوک به عکس قدیمی روی میز نگاه کرد.
همان مرد کنار جین و آریانا ایستاده بود.
ـ پس این همه سال کجا بودی؟
مرد جواب داد:
ـ جایی که هیچ‌کس نتونه پیدام کنه.
آریانا با ترس پرسید:
ـ چرا ما رو از هم جدا کردید؟
مرد به او نگاه کرد.
ـ چون اون شب تو چیزی دیدی که می‌تونست زندگی همه‌مون رو نابود کنه.
آریانا جلو رفت.
ـ من چی دیدم؟
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
ـ من و مدیر رو دیدی.
مدیر فوراً گفت:
ـ بس کن.
مرد برگشت.
ـ تو دیگه حق نداری بهم دستور بدی.
جونگ‌کوک با عصبانیت گفت:
ـ پس همه‌چیز زیر سر تو بود؟
مرد نگاهش کرد.
ـ نه.
ـ پس کی؟
مرد به مدیر اشاره کرد.
ـ اون شروعش کرد.
مدیر با خشم گفت:
ـ دروغ نگو!
مرد خندید.
ـ هنوز هم همون آدمی.
بعد به جین نگاه کرد.
ـ جین همه‌چیز رو فهمیده بود.
جین گفت:
ـ برای همین خواستی منو ساکت کنی.
مرد سرش را تکان داد.
ـ من نمی‌خواستم تو رو بکشم.
جونگ‌کوک با ناباوری گفت:
ـ پس چرا همه فکر کردن مردی؟
مرد آرام جواب داد:
ـ چون اون شب...
من کسی بودم که قرار بود بمیره.
سکوت.
آریانا پرسید:
ـ چی؟
مرد ادامه داد:
ـ دو هیون قرار بود منو بکشه. اما پدرت جلوی اون رو گرفت.
جونگ‌کوک با تعجب گفت:
ـ پدر من؟
ـ آره.
ـ پس چرا جین توی نامه گفته بود به پدرم اعتماد نکنم؟
مرد مکث کرد.
ـ چون پدرت بعداً تصمیم گرفت حقیقت رو پنهان کنه.
جین با عصبانیت گفت:
ـ و آریانا؟
مرد نگاهش را به آریانا دوخت.
ـ آریانا شاهد همه‌چیز بود.
ـ برای همین حافظه‌اش رو پاک کردید؟
مرد سرش را پایین انداخت.
ـ قرار نبود آسیب ببینه.
آریانا با بغض گفت:
ـ ولی من سال‌ها فکر می‌کردم دیوونه‌ام چون نمی‌تونستم گذشته‌ام رو به یاد بیارم.
مرد چیزی نگفت.
جونگ‌کوک کنار آریانا ایستاد.
ـ دیگه کافیه.
مرد نگاهش کرد.
ـ چی؟
ـ دیگه اجازه نمی‌دم کسی از آریانا چیزی رو پنهان کنه.
آریانا برای لحظه‌ای به جونگ‌کوک نگاه کرد.
جین لبخند خیلی کوتاهی زد.
ـ بالاخره بزرگ شدی.
جونگ‌کوک گفت:
ـ هنوز یه سؤال دارم.
مرد پرسید:
ـ چی؟
جونگ‌کوک عکس را بالا گرفت.
ـ چرا آریانا و من توی این پرونده بودیم؟
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ چون شما دو نفر...
قرار بود بخشی از یک آزمایش باشید.
آریانا با وحشت گفت:
ـ آزمایش؟
مرد سرش را تکان داد.
ـ و جین وقتی فهمید، تصمیم گرفت شما رو نجات بده.
جونگ‌کوک به جین نگاه کرد.
جین چیزی نگفت.
فقط چشم‌هایش را پایین انداخت.
ناگهان صدای آژیر از بیرون ساختمان شنیده شد.
مدیر با نگرانی به پنجره نگاه کرد.
ـ پلیس...
مرد آرام گفت:
ـ نه.
صدای ماشین‌ها بیشتر شد.
جین به سمت پنجره رفت.
چهره‌اش تغییر کرد.
ـ این پلیس نیست.
جونگ‌کوک پرسید:
ـ پس کیه؟
جین برگشت.
ـ دو هیون.
همان لحظه صدای شکستن شیشه از طبقه‌ی پایین بلند شد.
بـــنگ!
آریانا از ترس دست جونگ‌کوک را گرفت.
جین گفت:
ـ همه عقب برید!
اما قبل از اینکه کسی حرکت کند...
صدای دو هیون از پایین ساختمان بلند شد:
ـ این بار دیگه هیچ‌کس زنده از اینجا بیرون نمی‌ره.
پایان پارت ۴۵...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دیدگاه ها (۱)

پارت ۴۶ صدای قدم‌های دو هیون از راهرو می‌آمد.آرام...اما سنگی...

پارت ۴۴ صدای قدم‌های مدیر در راهروی بایگانی نزدیک‌تر شد.تق.....

پارت ۴۳ـ مدیر مدرسه...صدای آریانا آن‌قدر آرام بود که برای چن...

پارت ۳۲ مدیر آرام از پله‌ها بالا آمد.نور چراغ خیابان از پنجر...

پارت ۳۳ جونگ‌کوک همان‌جا خشک شده بود.صدای مرد دوباره از طبقه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط