{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اورا

🔹 #او_را ... (۶۱)





با احساس حالت تهوع از خواب بیدار شدم .



نورِ کم جونی تو اتاقک افتاده بود .



سرم همچنان گیج میرفت !

میدونستم خیلی ضعیف شدم .



خبری از ساعت نداشتم .



بلند شدم و یه چرخی تو اتاقک زدم ،

یه ساعت گرد آبی رنگ رو دیوارای کرمی بود

که با دیدن عقربه ی ثانیه شمارش که زور میزد جلو بره امّا درجا میزد ،

فهمیدم خواب رفته ! 🕒 😴


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-شصت-و-یکم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۶۲)بالاخره با صدای فریادی که داشت هرلحظه نزدی...

🔹 #او_را ... (۶۳)بازم هوا رو به سردی میرفت.در حالیکه میلرزی...

🔹 #او_را ... (۶۰)احساس میکردم داره بی هدف رانندگی میکنهانگا...

🔹 #او_را ... (۵۹)برگشتم سمتش .نصف بدنشو از ماشین آورده بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط