{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🔹 #او_را ... (۶۲)

🔹 #او_را ... (۶۲)





بالاخره با صدای فریادی که داشت هرلحظه نزدیکتر میشد

منو ول کردن و با سرعت برق فرار کردن !!



همونجا رو چمنا افتاده بودم و زار میزدم 😭



باورم نمیشد این ترنم همون ترنمیه که ماشین سیصد میلیونی زیر پاش بود !

همون دانشجوی پزشکی

و همون دختر پولدار مغروری که هیچ‌کسی جرأت مزاحمتشو نداشت 😭



- دخترم اذیتت کردن؟؟


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-شصت-و-دوم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۵۱)درد تو کل وجودم پیچید ...وحشتزده عرشیا رو ...

🔹 #او_را ... (۳۷)اما گوشی که روشن شد قبل اینکه بخوام هرکار...

🔹 #او_را ... (۶۶)ترجیح دادم به مرجان زنگ بزنم !هرچند این وق...

🔹 #او_را ... (۳۹)دستشو بخیه کردن و بهش یه سرم وصل کردن .علی...

🔹 #او_را ... (۳۰)دم ظهر بود که با صدای زنگ گوشی چشامو باز ک...

🔹 #او_را ... (۲۸)یه لحظه از خودم بدم اومد ...احساس کردم خیل...

🔹 #او_را ... (۵۵)نشست رو زانوش- حالتون خوبه؟؟میخواید پرستار...

🔹 #او_را ... (۴۸)تو این حال ، تنها کسی که میتونست حرفمو بفه...

🔹 #او_را ... (۸۶)همه ی جملاتش مثل همون حرف هایی بود که شنید...

🔹 #او_را ... (۴۴)شوکه شدم .آدرس بیمارستانو از علیرضا گرفتم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط