{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خلاصه رمان :داستان در مورد دختری که ماماست و برای فرار از

خلاصه رمان :داستان در مورد دختری که ماماست و برای فرار از ازدواج اجباری،تن به ازدواج اجباری با یکی دیگه میده? آیا همیشه فرار جواب میده



بخشی از رمان عاشقانه

صبحا مجبور بودم با تاکسی به دانشگاه برم ،کلاسای صبح رو با بچه های هم ترمی داشتم بعضی بچه ها خوب بودن ولی بعضی نگاهاشونو دوست نداشتم ،کنار دستیم ی دختر نشسته بود با حرفش ب خودم اومدم ک پرسید مهمانی? سریع بله گفتم و از شهرم و درسا و دانشگاه قبلیم پرسید منم برای جبران چنتا بیشتر سوال پرسیدم !! اسمش رضوانه یک دختری با پوست سفید و چشمان درشت مشکی و ابروهاشم مشکی بود ک تضاد زیبایی ایجاد کرده بود از همه زیباتر لباش بود کوچیک و قلوه ای خیلی لباش خاص بود دختر خوبی بود و از اینک باهاش آشنا شده بودم خوشحال بودم و حتی نهارم باهم خوردیم ،عصر فقط یک کلاس عمومی بود اونم با گروه پزشکیا ساختمونو پیدا کردم
https://98iiia.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%ac%d9%88%d8%a7%db%8c-%d9%81%d8%b1%d8%af%d8%a7%db%8c%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%af/
دیدگاه ها (۱)

رمان عاشقانهکتابم همراه با حرص گوشه از رخت خوابم پرت کرده و ...

بخشی از رمانقبلا دیدمش ولی بیخیال شدم نشستم رو تک مبل کنار ش...

نام رمان: ریحانهنویسنده:زهرا سلیمانیژانر: رمان عاشقانه تعداد...

بخشی از رمان:من حماقت کردم ..دوست داشتن بعضیا حماقته …از اون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط