قاتل سادیسمی من 🍸

قاتل سادیسمی من 🍸

پارت آخر

ویو ات
که از بغلش درامدم

ات: ش..شما چرا منو بغل کردین ؟
تهیونگ: دلیله خاصی نداشت....( و رفت)

ویو تهیونگ
راستش داشتم دروغ میگفتم من نمیدونم از کی و چطوری ولی عاشقش شدم ، دیوونه وار عاشقشم

ویو ات
هه منو باش فکر میکردم دوسم داره، یه قطره اشک از چشمم افتاد

ات: حیح ات آروم باش....زندگیه دیگه... اشکالی نداره...( داره با خودش حرف میزنه)

ویو ات
رفتم سر کارم همش توی فکر بودم انگار توی دنیایه دیگه ای بودم که با سلفه ای که کردم رفتم دستشویی سلفه هام بند نمیومدن و قلبم درد میکرد نه نه الان نه که یهو خون بالا اوردم

ویو تهیونگ
کارم تموم شد و امدم عمارتم که دیدم ات بدو بدو به سمت دستشویی رفت یه زره شک کردم ، دنبالش رفتم که دیدم دستشو گذاشته روی قلبش و یهو خ خون بالا اورد سریع رفتم سمتش

تهیونگ: ببینم چی شده ( نگران)
ات: به شما ربطی نداره
تهیونگ: گفتم....چی شدهههه ( عربده ترسناک)
ات: هیچی فقط....خون بالا اوردم
تهیونگ: چطور میتونی انقدر...راحت اینو بگیی ( نگران)
ات: هه.... من دیگه عادت کردم
تهیونگ: یعنی چی ؟
ات: من از وقتی که بچه بودم خون بالا میوردم ( سرد)
تهیونگ: چ...چی چرا
ات: چون...خب چون
تهیونگ: چون چیییی ( عربده)
ات: چون من یه بیماری دارم ( آروم و بغض)
تهیونگ: چی ( نگران و آروم)
ات: بله ، وقتی بچه بودم به خاطر اینکه توی خیابان ها قدم میزدم مامانم همیشه نگرانم بود و دنبالم میومد که یه روز یه ماشین بهش زد و...مرد اون روز یه شک خیلی بد بهم وارد شد و خون بالا اوردم و از اون موقع اینطوری شودم.... همیشه بابام ازم متنفر بود و کتکم میزد و همه چیو تقصیر من انداخت....من ۶۲ بار خودکشی کردم اما نمردم از خودم حالم بهم میخوره ( گریه شدید)
تهیونگ: اشکالی نداره... لطفاً گریه نکن طاقت دیدن اشکاتو ندارم ( گریه)
ات: چ...چییی ( شک و بغض)
تهیونگ: آره...من عاشقت شدم....ات من دوست دارم.... نمیتونم ببینم داری اینجوری نابود میشی( بغلش کرد)
ات: م...منم دوست دارم
تهیونگ: لطفاً دیگه به فکر خودکشی کردن نباش ( بغض)
ات: هی بغض نکن...باشه 😊🥺
تهیونگ: دیگه ارباب هم صدام نزن
ات: پس چی صدات کنم ؟
تهیونگ: یاااا من اسم دارم....تهیونگ صدام کن 😊😅
ات: باشه...تهیونگی😊
تهیونگ:( لبشو نزدیک لب ات برد)
تهیونگ: اجازه هست ؟
ات: اوهوم
( و شروع کردن به بوسیدن هم)
تهیونگ: عاشقتم
ات: منم عاشقتم « قاتل سادیسمی من »
و این عشق اونا بود که شروع شد


پایان 💫🤧

چطور بود ؟
دیدگاه ها (۳)

bts

سرنوشت پارت(۶)ویو تهیونگ: بعد اینکه ا/ت رو گزاشتم تو اتاق رف...

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۱ات ویو مامانمینا زنگ زدن جواب دادم ات: سلامممممم. ا ب....

چندپارتی وقتی تو مافیایی و اونا رو می دزدی:)پارت15درد داشت و...

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

وقتی عموت بود

شب تولدم فصل 3پارت 10ات: باشه 10مین بعد جونگ کوک: ات پاشو بر...

تکپارتیـ درخواستیــــــــــــــــ«🥺»ــــــــــــــوقتی بهت س...

چند روز از تصمیم ات برای موندن گذشته بود.رابطه‌شون دیگه مثل ...

شب تولدم فصل 3پارت 20ات: نمیتونه بهم زنگ بزنه همه خطاشو بلاک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط