وقتی حاملع ای
وقتی حاملع ای.....
تکپارتی
درخواستی❤️
سلام من کیم دال هستم.
24سالمع.
مربی نقاشی هستم.
چند وقته که حالم بد میشه.
امروز بعد سرکار میرم دکتر.
ساعت 6....
اخرین کلاس تمومشد.
رفتم دکتر.
نشسته بودب کهپرستار صدام گرد و رفتم اتا اق دکترودر زدم:
دکتر:بفرمایبد
دال:سلام.
دکتر بلند شد و گفت:سلام.بفرمایید بشینید.
من همنشستم.
دکتر رو به من گفت:خب ببیند خانوم کیم شما باردارید.
من که داشتم بهدکتر،نکاه میکردموابن حرف رو شنیدموبا خوشحالی تمامو ی حیغ ریز گفتم:چییییییی؟؟؟؟
دکتر:شما باردارید1 ماهه(با لبخنذ)
من واقعا خوشحال بودم چون،تهیون عاشق بچست.
از دکتر تشکر کردم و اومدم بیرون.
خیلی خوش بودم هیچوقت فک نمیکردم رویای مادر شدنم له حقیقت بپیونده.
تصمیم گرفتم تهیون روسوپرایز کنم.
اول از همهخواستم کلی غذا درس کنم.
رفتم یسری مواد غذا خریدم و بعد رفتم پاساژ سر کوچمون.
ی باکس بزرگ قرمز مشکی خریدم.
بعد چندتا وسیله ی تزیئنی.
بعد رفتم کیک فروشی و ی کیک خریدم و گفتمروش بنویسه بابا شدنت مبارک😘
کیک روگرفتم و رفتمخونه.
ساعت 7:25 بود.
خوشبختانه تهیون بهم گفته بودساعت 9 میاد.
منم سریع کیک رو گذاشتمتو یخحال،غذا هارو درس کردم،رفتم حموم،ی روتین پوستی کوتاه گرفتم،ی لباسخوشگل پوشیدم،آرایش کردم،غذاهارو گذاشتم رومیز بعد رفتم ی برگهی کوچولوی خوشگل برداشتم روش نوشتم:بابا شدنت مبارک🥳
بعد گذاشتم تو جعبه و روش ی عالمه پوشال تزیئتی ریختموکذاشتم رومیز.
ساعت9:10 بود.
الانا تهیون سروکلش پیادمیشه که صدای زنگ در اومد.
رفتم در رو باز کردم.
دال:سلام(با شادی)
تهیون:سلام(با بی حوصلگی)
دال:برو بالا لباساتوعوض کن با ی سوپرایز برات دارم.(با خوشحالی)
تهیون:باش.خبریع؟(پوکر)
دال:خب میگم سوپرایز دارمدیکه.
تهیون:آخه لباست یجوریع انگار سالگرد ازدواج(پوکر)
دال:حالا میفهمی
تهیون رفت بالا لباساشو عوض کرد و اومد پایین.
نشست قیافش خیلی تعب زدهبود و با تعجب گفت:مطمعنی خبری نیس؟
دال؛اووووم شاید
حالاول من بخور میفهنی.
من و تهیون شروع کردیم به خوردن.
بعد از چند دقیقع بلند شدمورفتم باکس رواوردم.
تهیون درحالی کهدهنش پر بود و با تعجب نگاه میکرد گفت:این چیه؟
من ی لبخند زدمو گفتم:بازش کن.
تهیون جعبروباز کرد اولش که دید خالیع تعجب کرد.
یذره جنبش رو که گشت دید ی کاغذ اونجاس.
کاغذ روکهخوند،ی لبخند خیلییی گنده زد ودویید سمت من و منو بغل کردو رو هوا چرخوند.
9 ماه بعد........
اونها یکدختر به اسم سونیو بدنیا اوردن.
2سال بعد........
اونها یک پسر به اسم سوهوبه دنیا اوردن.
4سال بعد....
اونها یکدختر به اسم سونیابه دنیا اوردن.
تکپارتی
درخواستی❤️
سلام من کیم دال هستم.
24سالمع.
مربی نقاشی هستم.
چند وقته که حالم بد میشه.
امروز بعد سرکار میرم دکتر.
ساعت 6....
اخرین کلاس تمومشد.
رفتم دکتر.
نشسته بودب کهپرستار صدام گرد و رفتم اتا اق دکترودر زدم:
دکتر:بفرمایبد
دال:سلام.
دکتر بلند شد و گفت:سلام.بفرمایید بشینید.
من همنشستم.
دکتر رو به من گفت:خب ببیند خانوم کیم شما باردارید.
من که داشتم بهدکتر،نکاه میکردموابن حرف رو شنیدموبا خوشحالی تمامو ی حیغ ریز گفتم:چییییییی؟؟؟؟
دکتر:شما باردارید1 ماهه(با لبخنذ)
من واقعا خوشحال بودم چون،تهیون عاشق بچست.
از دکتر تشکر کردم و اومدم بیرون.
خیلی خوش بودم هیچوقت فک نمیکردم رویای مادر شدنم له حقیقت بپیونده.
تصمیم گرفتم تهیون روسوپرایز کنم.
اول از همهخواستم کلی غذا درس کنم.
رفتم یسری مواد غذا خریدم و بعد رفتم پاساژ سر کوچمون.
ی باکس بزرگ قرمز مشکی خریدم.
بعد چندتا وسیله ی تزیئنی.
بعد رفتم کیک فروشی و ی کیک خریدم و گفتمروش بنویسه بابا شدنت مبارک😘
کیک روگرفتم و رفتمخونه.
ساعت 7:25 بود.
خوشبختانه تهیون بهم گفته بودساعت 9 میاد.
منم سریع کیک رو گذاشتمتو یخحال،غذا هارو درس کردم،رفتم حموم،ی روتین پوستی کوتاه گرفتم،ی لباسخوشگل پوشیدم،آرایش کردم،غذاهارو گذاشتم رومیز بعد رفتم ی برگهی کوچولوی خوشگل برداشتم روش نوشتم:بابا شدنت مبارک🥳
بعد گذاشتم تو جعبه و روش ی عالمه پوشال تزیئتی ریختموکذاشتم رومیز.
ساعت9:10 بود.
الانا تهیون سروکلش پیادمیشه که صدای زنگ در اومد.
رفتم در رو باز کردم.
دال:سلام(با شادی)
تهیون:سلام(با بی حوصلگی)
دال:برو بالا لباساتوعوض کن با ی سوپرایز برات دارم.(با خوشحالی)
تهیون:باش.خبریع؟(پوکر)
دال:خب میگم سوپرایز دارمدیکه.
تهیون:آخه لباست یجوریع انگار سالگرد ازدواج(پوکر)
دال:حالا میفهمی
تهیون رفت بالا لباساشو عوض کرد و اومد پایین.
نشست قیافش خیلی تعب زدهبود و با تعجب گفت:مطمعنی خبری نیس؟
دال؛اووووم شاید
حالاول من بخور میفهنی.
من و تهیون شروع کردیم به خوردن.
بعد از چند دقیقع بلند شدمورفتم باکس رواوردم.
تهیون درحالی کهدهنش پر بود و با تعجب نگاه میکرد گفت:این چیه؟
من ی لبخند زدمو گفتم:بازش کن.
تهیون جعبروباز کرد اولش که دید خالیع تعجب کرد.
یذره جنبش رو که گشت دید ی کاغذ اونجاس.
کاغذ روکهخوند،ی لبخند خیلییی گنده زد ودویید سمت من و منو بغل کردو رو هوا چرخوند.
9 ماه بعد........
اونها یکدختر به اسم سونیو بدنیا اوردن.
2سال بعد........
اونها یک پسر به اسم سوهوبه دنیا اوردن.
4سال بعد....
اونها یکدختر به اسم سونیابه دنیا اوردن.
- ۱.۶k
- ۰۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط