وقتی پسرش رو بیشتر از دخنرش دوس داشت پارت
وقتی پسرش رو بیشتر از دخنرش دوس داشت پارت 3
ویو. بورام....
رفتم خونه دیدم سونا خوابه.
لباسامو عوص کردم.
شام درس کردم که سونا بیدار شد.
سونا:سلام(خواب الود بود و داشت چشماش رو میمالید)
بورام:سلام.
بورام برای سونا ی رژلب خریده بود و بهش داد.
ساعت 8.....
فلیکس اومده بود خونه.
هیپوقت سونا و فلیکس به هم سلام نمیکردند.
داشتن شام میخوردن که فلیکس گفت:من فردا نیستم.با کمپانی جلسه دارم.
بورام:اوکی.اعضا هم هستند؟
فلیکس:نوچ
ساعت 1 شب....
ویو سونا....
داشتم با دوستم چت میکرد.
خیلی حال میده.
که صدای پا اومد.
سریع خودمو زدم به خواب.
زیر پتو بودم دیدم بابا اومد تو اتاقم.
ی چیزی گذاشت رو میزمو رفت.
پاشدم دیدم ی پک پوستر جوزف مورگانه.
من به مامام گفته بودم برام بخره پس مامان برام خربده.
ساعت 10 صبح.....
ویو بورام....
داشتم خونه رو مرتب میکردم که صدای زنگ در اومد.
رفتم در رو باز کردم دیدم اعضان.
اعضا:سلام.
بورام:سلام.بیاید تو.
تعضا اومدن تو.
هیونجین:سونا هشت؟
بورام:اره.چطور؟
هیونجین:اکه اجازه بدی میخوایم ببریمش لیزون با سوهو.
بورام:سوو نیست.اردوئه.الان میرم سونا رو صدا میکنم.
هیونجین:اگه اجازه بدی خودم برم که سوپرایزش کنیم.
هیونجین رفت تو اتاق سونا.
ویو سونا....
داشتم نقاشی میکشیدم که صدای در زدن اتاقم اومد:بیا تو.
دیدم عمو هیونجین اومد تو.
هیونجین:سلام(با ذوق)
من هم پریدم بغلش.
سونا:سلام عمو(با ذوق)
هیونجین:اماده شومیخوایم با بچه ها بریم بیرون.
سونا:آخ جووووونننننن.
هیونجین رفت بیرون.
من هم لباسامو پوشیدم خودمو خوشگل کردم و رفتیم بیرون.
اول از همه رفتیم بستنی خوردیم.
میخواستیم بریم شهر بازی،عمو سونگمین گفت:سونا.تو شهربازی ای میشناسی؟
سونا:اره.ی شهربازی هست با سوهو و مامان رفتیم خیلی باحال بود.
هنه نعجب کردن و چان گفت:بابات نیومد؟
سونا:هه(خنده ی مسخره کردن)من تاحالا بابام تنهایی بیزون نرفتیم یک،دو ما چی بشه سالی یبار هممون باهمبریم بیرون.
چانگبین:چرا؟
سونا:راستش بابام سوهورو خوب خیلی بیشتر از من دوس داره و بیشتر با سوهو میره بیرون.
هیونجین که صندلی جلو نشسته بود با ای ان که داشت دانندگی میکرد بع هم نگاه کردند هیونجین برگشت و گفت:اما....اوممم.....خب...اتاقت اینو نشون نمیداد.
سونا:یعنی چی؟
هیونجین:تو اخه همجی داشتی.
سونا:هه(خنده ی مسخره کردن)همه ی اونارو مامانم واسم خریده.
بابام فقط به زور مامانم روز های تولدم برام کادو میگیره.
شاید باورتون نشه ولی من تاحالا بابامو بغل نکردم.
همه به هم با تعجب نگاه میکردن.
ساعت 8....
ویو سونا...
خیلی امروز به من خوش گذشت اول رفتیم بستنی خوردین،بعد شهربازی،بعد رفتیم پیتزا خوردیم،بعد اقیانوس پارک،بعد رفتیم موزه ی توالت وبعد رفتیم رستوران ناچوز خوردیم.
من رفتم خونه.
لبلسامو عوض کردم و رفتم حموم.
اومدم بیرون خودمو خشک کرد و خوابیدم.
ویو. بورام....
رفتم خونه دیدم سونا خوابه.
لباسامو عوص کردم.
شام درس کردم که سونا بیدار شد.
سونا:سلام(خواب الود بود و داشت چشماش رو میمالید)
بورام:سلام.
بورام برای سونا ی رژلب خریده بود و بهش داد.
ساعت 8.....
فلیکس اومده بود خونه.
هیپوقت سونا و فلیکس به هم سلام نمیکردند.
داشتن شام میخوردن که فلیکس گفت:من فردا نیستم.با کمپانی جلسه دارم.
بورام:اوکی.اعضا هم هستند؟
فلیکس:نوچ
ساعت 1 شب....
ویو سونا....
داشتم با دوستم چت میکرد.
خیلی حال میده.
که صدای پا اومد.
سریع خودمو زدم به خواب.
زیر پتو بودم دیدم بابا اومد تو اتاقم.
ی چیزی گذاشت رو میزمو رفت.
پاشدم دیدم ی پک پوستر جوزف مورگانه.
من به مامام گفته بودم برام بخره پس مامان برام خربده.
ساعت 10 صبح.....
ویو بورام....
داشتم خونه رو مرتب میکردم که صدای زنگ در اومد.
رفتم در رو باز کردم دیدم اعضان.
اعضا:سلام.
بورام:سلام.بیاید تو.
تعضا اومدن تو.
هیونجین:سونا هشت؟
بورام:اره.چطور؟
هیونجین:اکه اجازه بدی میخوایم ببریمش لیزون با سوهو.
بورام:سوو نیست.اردوئه.الان میرم سونا رو صدا میکنم.
هیونجین:اگه اجازه بدی خودم برم که سوپرایزش کنیم.
هیونجین رفت تو اتاق سونا.
ویو سونا....
داشتم نقاشی میکشیدم که صدای در زدن اتاقم اومد:بیا تو.
دیدم عمو هیونجین اومد تو.
هیونجین:سلام(با ذوق)
من هم پریدم بغلش.
سونا:سلام عمو(با ذوق)
هیونجین:اماده شومیخوایم با بچه ها بریم بیرون.
سونا:آخ جووووونننننن.
هیونجین رفت بیرون.
من هم لباسامو پوشیدم خودمو خوشگل کردم و رفتیم بیرون.
اول از همه رفتیم بستنی خوردیم.
میخواستیم بریم شهر بازی،عمو سونگمین گفت:سونا.تو شهربازی ای میشناسی؟
سونا:اره.ی شهربازی هست با سوهو و مامان رفتیم خیلی باحال بود.
هنه نعجب کردن و چان گفت:بابات نیومد؟
سونا:هه(خنده ی مسخره کردن)من تاحالا بابام تنهایی بیزون نرفتیم یک،دو ما چی بشه سالی یبار هممون باهمبریم بیرون.
چانگبین:چرا؟
سونا:راستش بابام سوهورو خوب خیلی بیشتر از من دوس داره و بیشتر با سوهو میره بیرون.
هیونجین که صندلی جلو نشسته بود با ای ان که داشت دانندگی میکرد بع هم نگاه کردند هیونجین برگشت و گفت:اما....اوممم.....خب...اتاقت اینو نشون نمیداد.
سونا:یعنی چی؟
هیونجین:تو اخه همجی داشتی.
سونا:هه(خنده ی مسخره کردن)همه ی اونارو مامانم واسم خریده.
بابام فقط به زور مامانم روز های تولدم برام کادو میگیره.
شاید باورتون نشه ولی من تاحالا بابامو بغل نکردم.
همه به هم با تعجب نگاه میکردن.
ساعت 8....
ویو سونا...
خیلی امروز به من خوش گذشت اول رفتیم بستنی خوردین،بعد شهربازی،بعد رفتیم پیتزا خوردیم،بعد اقیانوس پارک،بعد رفتیم موزه ی توالت وبعد رفتیم رستوران ناچوز خوردیم.
من رفتم خونه.
لبلسامو عوض کردم و رفتم حموم.
اومدم بیرون خودمو خشک کرد و خوابیدم.
- ۴.۴k
- ۱۸ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط