{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁸²
چقدر این قیافه برام آشناست..
ابروهام ناخودآگاه کمی درهم رفت.
انگار..
یه جایی دیده بودمش.
مرد خیلی عادی سرش رو پایین انداخت و از میز دور شد.
تا وقتی توی جمعیت گم بشه نگاهم روش بود‌.
جونگ‌کوک متوجه شد.
_چیه؟
سریع نگاهمو برگردوندم و گفتم:هیچی
لیوان رو برداشتم و یه جرعه نوشیدم
هنوز فکرم پیش همون مرد بود..
اما سعی کردم ذهنمو درگیرش نکنم.
چند دقیقه گذشته بود و کم‌کم حالت تهوع عجیبی بهم دست داده بود..
اول خیلی آروم بود.
فکر کردم شاید به خاطر استرسه.
ولی چند لحظه بعد،شدیدتر شد.
لیوانو روی میز گذاشتم.
جونگ‌کوک نگاهشو به سمتم برگردوند و گفت:حالت خوبه؟
دستمو آروم روی شکمم گذاشتم.
+آره..فقط یه کم حالم بد شده
ابروهاش درهم رفت.
_برو یه هوایی بخور
سرمو تکون دادم و از میز فاصله گرفتم.
بهتره برم دستشویی..
از میون جمعیت گذشتم و وارد یه راهرو شدم.
وقتی به سرویس بهداشتی رسیدم،درو باز کردم.
داخل،دو زن جلوی آینه وایساده بودن.
یکی سمت چپم بود و اون یکی سمت راست.
رفتم سمت آینه و دستمو زیر آب گرفتم.
چند ثانیه بعد،زنی که سمت چپم بود کیفشو برداشت و از کنارم رد شد.
و بعد صدای باز و بسته شدن در به گوش رسید.
من هنوز مشغول شستن دست‌هام بودم.
اونیکی زن که سمت راستم بود مشغول کشیدن رژ قرمز رنگی به لباش بود.
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:امشب خیلی خوشگل شدین،خانمِ رینا
خشکم زد.
اون.‌. اون اسم منو از کجا می‌دونست؟
آب هنوز از بین انگشت‌هام پایین می‌ریخت.
آروم سرمو بالا آوردم و توی آینه نگاهش کردم.
موهاش بلوند بود،یه پیرهن آلبالویی و دامن مشکی توری هم به تن داشت.(استایل اسلاید بعد)
وقتی سرش رو به سمتم برگردوند..
قلبم برای لحظه‌ای از حرکت وایساد.
+رزا..؟
لبخندش بزرگ‌تر شد.
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
بعد با صدای خیلی آرومی گفتم:تو..تو اینجا چیکار می‌کنی؟
رزا سریع انگشت اشاره‌ش رو جلوی لب‌هاش گذاشت‌.
_هیس
بعد با همون حالت بامزه همیشگیش زیر لب گفت:فکر کردی من و کای می‌ذاریم یهویی ناپدید شی و هیچ کاری نکنیم؟
با تعجب نگاهش کردم.
+ولی..چطور وارد شدین؟
آروم جواب داد:داستانش طولانیه
لبخند شیطنت‌آمیزی زد و ادامه داد:اون گارسون پیر رو دیدی؟
چشم‌هام گرد شد.
+اون..
رزا سر تکون داد و گفت:اون کای بود...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
دیدگاه ها (۱۸)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁸¹راننده پیاده شد و درِ عقبو باز کرد.جو...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁸⁰باید همه‌ی این فکرها رو برای چند ساعت...

پارت سوم: شروعِ یک بازیِ تازهصبحِ روز بعد، رزا در حالی که نف...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁴²_رینا..خیلی بیشتر بهت میادنقاب..درست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط