{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شماره آزمایشگاه

شماره ۷ آزمایشگاه

فصل۲ پارت۲

ویو انیا

مثل همیشه صبح بیدار شدم و حاضر شدم و رفتم مدرسه.

وقتی از اتوبوس پیاده شدم همه ی نگاها به سمت من چرخید رفتم طرف سالن و داشتم سمت کلاس میرفتم.

بقیه داشتن بهم نگاه میکردن و پچ پچ میکردن.

مطمئنم فهمیدن.

همون لحظه بکی رو دیدم.

بکی:سلام انیا جونم

انیا:سلام بکی

بکی:انیا چندتا شایعه درمورد تو و دامیان شنیدم حقیقت داره؟!

انیا:خب...راستش...اره راسته!

بکی:وای انیا!!باورم نمیشه🥹!!شما دوتا بلخره بهم رسیدین!!😍🥰

انیا:بکی😄

هردو خوشحال وارد کلاس شدن.

همه داشتن به انیا نگاه میکردن.

(واکنش نویسنده:انیا رو نخورن؟!)

انیا و بکی رفتن سرجاشون نشستن.

دامیان همینطور خیره انیا بود که

یکدفعه اقای هندرسون اومد و گفت:سلام بچه ها!!یه خبر بد دارم براتون،امروز من قراره برم اموزش و پرورش و شما این زنگ بیکارید پس شلوغ نکنید!

بعدش رفت.

تا اقای هندرسون پاشو گذاشت بیرون همه هجوم بردن سمت انیا!!

یه خری:هی تو یه دهاتی واقعا نامزد دامیان دزموندی؟

ینفر:تو و دامیان واقعا نامزدین؟

یکی دیگه:فکر کردی میزاریم یه روز خوش ببینی!!!(نویسنده:تو یکی خفه شو..(سانسور))

از اونور کلویی با چهره ناراحت و گریه و بغض الکی رو به دامیان گفت:
واقعا با اون دهاتی پا کوتاه نامزد کردی؟!باورم نمیشه!!

دامیان عصبی از سرجاش بلند شد و گفت:...

شرطا
۶تا لایک
۶تا کامنت
دیدگاه ها (۷)

شعر کاملش رو پیدا کردم

یوری انتخاب شد

🙁🥺🥺💘

آنیا چان

شماره ۷ ازمایشگاهفصل ۲ پارت ۶رسیدن مدرسه و پیاده شدن.موقع عب...

کله پوک صورتی✨️ پارت ۹دامیان : نه من تا زمانی که این صورتی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط