{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Bongo

{°• #Bongo_2 •°}
{ Part ❺ •°}

{ا/ت زیر لب: دیشب پتو داشتم؟... درسته... الان تو خوابگاه مافیام...} *دازای برا بَشَم پتو آوردههههه!*

با به یاد آوردن دیشب، سرمو تو کوسن مبل فرو کردم.
وای خدایا حالا اگه اون بنده خدا رو دیدم که صد درصد می بینم باید بهش چی بگممم؟
متمئنم الان با خودش فکر می کنه اسکلی چیزی ام، یا از همه بدتر فکر می کنه از این دختر سوسولام!
از روی مبل بیدار شدم و پشت سرمو نگاه کردم.
نفس عمیقی کشیدم، در بسته بود پس هنوز بیدار نشده بود.

{دازای: زود بیدار شدی.}

با شنیدن صداش از ترسیدم، نگاه کردم دیدم روی میز نهارخوری نشسته.
یه چند تا کاغذ ماغذ دستشه و داره قهوه می خوره.
بهش نگاه کردم، چند بار پلک زدم.
این همون پسر دیشبی بود؟
دیشب که دیدمش ترسناک تر به نظر می رسید اما حالا که نگاهش می کنم اون قدرا هم ترسناک نیست.
همون طور که دیشب دیده بودم یکی از چشماش رو با بانداژ بسته بود به علاوه، حالا که نگاه می کردم دست ها و گردنش هم با بانداژ بسته بود.

{دازای: فکر می کردم بیشتر بخوابی.}

{ا/ت زیر لب: چی؟... }

از سر جام بلند شدم، پتویی که روم بود رو جمع کردم.
صبر کن! من دیشب پتو نداشتم، نکنه این پسره برام آورده؟
به هر حال.. می تونستم نگاه های نامحسوسش رو حس کنم.
حق داشت، منم اگه یه نفر یهویی سرش تو خوابگاهم پیدا بشه کنجکاو میشم.
پتو رو که جمع کردم رومو سمتش برگردوندم.

{ا/ت: بابت پتو ممنونم، باید کجا بزارمش؟}

{دازای: بزار روی مبل، دیشبم همون جا بود نمی دونم چطور ندیدی.} *دروغ محض* (نویسنده: دازای بد واسه چی به بشم می پرونی؟😢)

از این حرفش از شرمندگی گونه هام رنگ گرفت.
خب حالا چیکار می کنم؟ ازش اسمشو می بپرسم؟ یا راجب مافیا ازش بپرسم؟ اصلا نمی دونم.
نه، بهترین کار اینه که الان جوری رفتار کنم که انگار قبلا هم توی مافیا بودم، این یارو که حتما راجب من نمی دونه دیگه، یا هم می دونه؟
آروم رفتم سمت میز.

{ا/ت: چیزه خب.. اسم شما چیه.}

{دازای: قهوه.}

{ا/ت زیر لب: هوم؟}

{دازای: میگم اون قهوه ای که روی میز گذاشتم برات رو بخور.}

{ا/ت: آ.. آها...}

آروم روی صندلی روبه روییش نشستم، لیوان قهوه رو با دوتا دستم برداشتم.
یه نگاه ریزی به پسره انداختم بعد آروم یه قلپ از قهوه رو خوردم.
خیلی تلخ بوددد، تا به عمرم چنین چیز تلخی نخورده بودمم!
چجوری اینو می خورههه؟

{دازای: من دازای اوسامو هستم.}

با شنیدن حرفش نگاهمو برگردوندم سمتش.

{دازای: حالا که اسممو می دونی، نمی خوای خودتو معرفی کنی.}

{ا/ت: من ا/ت هستم.}

{دازای: فامیلیت؟}

{ا/ت: خب... }

با شنیدن این حرفم یه نیشخند نامحسوس زد.
یه کوچولو اخم کردم.
برای این که حواس خودمو پرت کنم ادامه قهوه ام رو خوردم.
جدا از رفتارش، یکم معذب شده بودم.
تا حالا هیچ وقت کسی برام قهوه نریخته بود، من همیشه برای دیگران می ریختم.
درسته که لحنش سرد بود ولی همین که برام ریخته بود باعث شده بود شرمنده و معذب بشم.
نصف قهوه ام مونده بود.
بوش کردم، بوی خوبی میداد ولی حیف که تلخ بود.

{دازای: تلخه؟}

{ا/ت: هوم؟.. }

{دازای: توش شیر نریختی. نکنه انتظار داشتی من برات شیر بریزم؟}

از خجالت و شرمندگی سرخ شده بودم، طعنه های بدی بهم می زد.
یا شایدم.. من اینطور حس می کردم.
می تونستم جواب طعنه هاشو بدم ولی، خب می ترسیدم یه وقت بزنه جرم بده.

{ا/ت: شرمنده، تازه از خواب بیدار شدم حواسم سر جاش نیست.}

بعد هم لیوان شیر رو برداشتم و یکم ازش توش ریختم، بعد هم بقیه قهوه مو خوردم.

{ا/ت: بابت قهوه ممنونم.}

می خواستم بلند شم.

{دازای: بشین.}

با شنیدن حرفش آروم سر جام نشستم.
کاغذایی که توی دستش بودن رو به همراه کاغذای روی میز مرتب کرد و گذاشت یه گوشه میز.

{دازای: رئیس مافیا تو رو به اینجا آورده درسته؟}

می خواستم نفهمه ولی فهمیدد..
قیافم خیلی تابلو بود.

{دازای: اشتباه برداشت نکن. من قبل از این که ببینمت هم می دونستم. در واقع...}

مکثی کرد.

{دازای: موری سان، از عمد دستور داده بود بیارنت به خوابگاه من، منم می دونستم.}

از شنیدن حرفاش جا خوردم.
چهره مو جوری نگه داشته بودم که انگار از قبل می دونستم. (نویسنده: عزیزم اشتباه فکر نکن، دهنت یک متر باز مونده.🤣)

{ا/ت: پس حتما می دونین، من قراره با موری_ساما راجب یه سری اطلاعات صحبت کنم.}

{دازای: اطلاعات مربوط به برده داری که توش زندگی می کردی درسته؟}

{ا/ت: بله، دیشب.. وقت نشد براشون توضیح بدم. نمی دونم دفعه بعدی کی باید ببینمشون.}

دیشب حس کردم سرما خوردم تصمیم داشتم پارت ندم، خداروشکر امروز که بیدار شدم حالم خوب شده بود وگرنه بدون پارت می موندین.😁
دیدگاه ها (۱)

یکم از اتک ببینیم

{°• #Bongo_2 •°}{°• Part ❹ •°}بسیار عالی!حالا یکم از دستشون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط