Bongo
{°• #Bongo_2 •°}
{°• Part ❹ •°}
بسیار عالی!
حالا یکم از دستشون آسایش داشتم، می تونستم یکم استراحت کنم.
وارد اتاق خواب شدم.
نمی دونستم چرا دوتا تخت توی اتاق بود!
نکنه خوابگاه دو نفره ست؟
در هر صورت به ساعت نگاه کردم که یک و نیم شب رو نشون میداد.
کفشامو یه گوشه پرت کردم و خودمو انداختم روی یکی از تختا، چقدر نرم بود!
نمی دونستم تشکای فنری چقدر نرمن!
محلفه ها هم از جنس پنبه بودن!
جون می داد فقط روشون بخوابی!
اما حس کردم قبلا کسی روی این تخت خوابیده، البته که اینقدر خسته بودم اهمیتی ندادم.
بالشتو برداشتمو بو کردم، بوی خیلی خوبی میداد!
بوی مواد شوینده نبود ولی بوی خوبی بود، به هر حال کم کم چشمام گرم شدن و خوابم برد.
ساعت ۳ شب:
تازه چشمام گرم شده بود و خوابم برده بود.
من خسته خسته هم باشم، روی راحت ترین تخت دنیا هم خوابیده باشم، راحت خوابم نمی بره تازه با کوچکترین صدا هم بیدار میشم.
حس کردم کسی وارد خونه شد ولی اهمیت ندادم چون به خاطر این همه فشاری که امروز بهم اومد تعجبی نداشت توهم بزنم.
یکم بعدش متوجه شدم کسی وارد اتاق شد اما همچنان هم اهمیت ندادم.
ولی از آخر متوجه شدم که اون شخص بالای سرمه، دعا می کردم توهم زده باشم.
{دازای: هی...}
صدایی شنیدم ولی باز هم خودمو زدم به خواب به امید اینکه توهم باشه.
{دازای: اینجا جای منه.}
صدا آروم بود ولی فهمیدم توهم نزدم و واقعا کسی بالای سرمه!
این ایده به ذهنم خطور کرد که اینجا خوابگاه اون شخصه و شاید آکاتو منو اشتباهی آورده اینجا!
آروم آروم چشمامو باز کردم و با یه پسر رو به رو شدم، چهرش توی تاریکی معلوم نبود، یکی از چشماش هم با بانداژ پوشیده شده بود.
از اون یدونه چشمش می تونستم بفهمم عصبانی شده که سر جاش خوابیدم.
همین که نگاهم رفت پیش چشماش، از جام پریدم.
ترسیده بودم همین الان کارمو تموم کنه.
جدا از اون توی یه وضعیت خجالت آور قرار گرفته بودم، سر جای یه پسر خوابیده بودم! (نویسنده: حاجی خو اشتباه شده دیگه مگه چیکار کردی...😐)
قدش بلند بود و مشخص بود خیلی ازم بزرگتره، اگه بخواد بکشتم نمی تونم از دستش در برم.
بهتر بود همین الان بزنم به چاک!
{دازای: پس بیداری!}
صداش سرد و آروم بود و یخورده ترسیدم، نکنه چون خودمو زده بودم به خواب می خواد جرم بده! (نویسنده: فرزندم آروم باش!)
{دازای: اون تخت مال منه، پس میشه روی تخت کناری بخوابی.}
و بعد به تخت اشاره کرد.
{دازای: ظاهرا قراره هم خوابگاهی باشیم، البته فعلا.}
خودمو عقب تر کشیدم، صورتم وحشت زده بود.
نفس عمیقی کشید، نکنه می خواست واقعا بکشتم!؟
{دازای: عیب نداره.. حتما بهت نگفته بودن.}
یه کوچولو گیج شده بودم.
لحنش سرد بود اما حرفاش اون قدرا هم ترسناک نبودن، یکم از شرمندگی گونه هام رنگ گرفت.
مثل جت از جام بلند شدم و پشت بهش ایستادم.
از دست اون آکاتو و رئیسش عصبانی بودم که درست حسابی برام توضیح نداده بودن.
{ا/ت: من نمی دونستم... عذر می خوام.}
با صدایی که از ته چاه بیرون می اومد گفتم.
{دازای: ایرادی نمی بینم. می خوای بخوابی روی اون یکی تخت بخواب.}
آروم رومو سمتش برگردوندم.
به تخت خالی اشاره کرد، بعدم رفت و روی تخت خودش نشست و بهم نگاه کرد، بعدم نگاهشو دوخت به زمین.
{دازای زیر لب: موری_سان هیچوقت درست و حسابی برای هیچ کس توضیح نمیده داستان چیه.}
صداشو شنیدم اما خودمو زدم به نشنیدن.
ولی بی شوخی این یارو کیه؟
بهش نمی خوره فرستاده باشنش تا تنبیهی چیزیم کنه.
توی تاریکی که نگاهش می کردم چهرش برام ترسناک بود، می خواستم سریع تر از این وضعیت خجالت و شرمنده بیرون بیام.
از اتاق رفتم بیرون و در رو پشت سرم بستم.
سمت آشپز خونه رفتم و لامپ رو روشن کردم، رفتم پشت اپن گوشه ای که به پذیرایی دیدی نداشت نشستم.
نمی شد گفت ترسیدم ولی خب از این که یه نفر یهو بیدارم کرده بود تپش قلب گرفته بودم، دستامم یخ کرده بود.
همیشه همین جوری می شدم، البته به لطف بچه ها!
می دونستن نقطه ضعفم چیه، برای این که باهام شوخی کنن مثل یه روح میومدن بالای سرم، با به ذهنم رسیدن این فکرا آروم خندم گرفت.
رفتم سمت ظرفشویی و دنبال لیوان گشتم، قشنگ گشتم که یه وقت دوباره از لیوان اون بنده خدا آب نخورم.
لیوان پیدا کردم و شیر آب رو باز کردم و توی لیوان آب ریختم و خوردم.
موقعی که از اتاق اومده بودم بیرون در رو پشت سرم بسته بودم و حالا هم روم نمی شد دوباره برم داخل، خیلی هم خسته بودم پس لامپو خاموش کردمو رفتم روی مبل توی پذیرایی دراز کشیدم.
کم کم چشمام گرم شدن و خوابم برد.
صبح ساعت ۸:
با برخورد نور خورشید از پنجره به صورتم آروم آروم چشمامو باز کردم.
{ا/ت زیر لب: من کجام؟}
پتو رو کشیدم رو سرم که نور خورشید مجال بده بخوابم.
چقدر فن فیک نوشتن سخته! تازه نویسنده های ویسگونو درک می کنم!😭
{°• Part ❹ •°}
بسیار عالی!
حالا یکم از دستشون آسایش داشتم، می تونستم یکم استراحت کنم.
وارد اتاق خواب شدم.
نمی دونستم چرا دوتا تخت توی اتاق بود!
نکنه خوابگاه دو نفره ست؟
در هر صورت به ساعت نگاه کردم که یک و نیم شب رو نشون میداد.
کفشامو یه گوشه پرت کردم و خودمو انداختم روی یکی از تختا، چقدر نرم بود!
نمی دونستم تشکای فنری چقدر نرمن!
محلفه ها هم از جنس پنبه بودن!
جون می داد فقط روشون بخوابی!
اما حس کردم قبلا کسی روی این تخت خوابیده، البته که اینقدر خسته بودم اهمیتی ندادم.
بالشتو برداشتمو بو کردم، بوی خیلی خوبی میداد!
بوی مواد شوینده نبود ولی بوی خوبی بود، به هر حال کم کم چشمام گرم شدن و خوابم برد.
ساعت ۳ شب:
تازه چشمام گرم شده بود و خوابم برده بود.
من خسته خسته هم باشم، روی راحت ترین تخت دنیا هم خوابیده باشم، راحت خوابم نمی بره تازه با کوچکترین صدا هم بیدار میشم.
حس کردم کسی وارد خونه شد ولی اهمیت ندادم چون به خاطر این همه فشاری که امروز بهم اومد تعجبی نداشت توهم بزنم.
یکم بعدش متوجه شدم کسی وارد اتاق شد اما همچنان هم اهمیت ندادم.
ولی از آخر متوجه شدم که اون شخص بالای سرمه، دعا می کردم توهم زده باشم.
{دازای: هی...}
صدایی شنیدم ولی باز هم خودمو زدم به خواب به امید اینکه توهم باشه.
{دازای: اینجا جای منه.}
صدا آروم بود ولی فهمیدم توهم نزدم و واقعا کسی بالای سرمه!
این ایده به ذهنم خطور کرد که اینجا خوابگاه اون شخصه و شاید آکاتو منو اشتباهی آورده اینجا!
آروم آروم چشمامو باز کردم و با یه پسر رو به رو شدم، چهرش توی تاریکی معلوم نبود، یکی از چشماش هم با بانداژ پوشیده شده بود.
از اون یدونه چشمش می تونستم بفهمم عصبانی شده که سر جاش خوابیدم.
همین که نگاهم رفت پیش چشماش، از جام پریدم.
ترسیده بودم همین الان کارمو تموم کنه.
جدا از اون توی یه وضعیت خجالت آور قرار گرفته بودم، سر جای یه پسر خوابیده بودم! (نویسنده: حاجی خو اشتباه شده دیگه مگه چیکار کردی...😐)
قدش بلند بود و مشخص بود خیلی ازم بزرگتره، اگه بخواد بکشتم نمی تونم از دستش در برم.
بهتر بود همین الان بزنم به چاک!
{دازای: پس بیداری!}
صداش سرد و آروم بود و یخورده ترسیدم، نکنه چون خودمو زده بودم به خواب می خواد جرم بده! (نویسنده: فرزندم آروم باش!)
{دازای: اون تخت مال منه، پس میشه روی تخت کناری بخوابی.}
و بعد به تخت اشاره کرد.
{دازای: ظاهرا قراره هم خوابگاهی باشیم، البته فعلا.}
خودمو عقب تر کشیدم، صورتم وحشت زده بود.
نفس عمیقی کشید، نکنه می خواست واقعا بکشتم!؟
{دازای: عیب نداره.. حتما بهت نگفته بودن.}
یه کوچولو گیج شده بودم.
لحنش سرد بود اما حرفاش اون قدرا هم ترسناک نبودن، یکم از شرمندگی گونه هام رنگ گرفت.
مثل جت از جام بلند شدم و پشت بهش ایستادم.
از دست اون آکاتو و رئیسش عصبانی بودم که درست حسابی برام توضیح نداده بودن.
{ا/ت: من نمی دونستم... عذر می خوام.}
با صدایی که از ته چاه بیرون می اومد گفتم.
{دازای: ایرادی نمی بینم. می خوای بخوابی روی اون یکی تخت بخواب.}
آروم رومو سمتش برگردوندم.
به تخت خالی اشاره کرد، بعدم رفت و روی تخت خودش نشست و بهم نگاه کرد، بعدم نگاهشو دوخت به زمین.
{دازای زیر لب: موری_سان هیچوقت درست و حسابی برای هیچ کس توضیح نمیده داستان چیه.}
صداشو شنیدم اما خودمو زدم به نشنیدن.
ولی بی شوخی این یارو کیه؟
بهش نمی خوره فرستاده باشنش تا تنبیهی چیزیم کنه.
توی تاریکی که نگاهش می کردم چهرش برام ترسناک بود، می خواستم سریع تر از این وضعیت خجالت و شرمنده بیرون بیام.
از اتاق رفتم بیرون و در رو پشت سرم بستم.
سمت آشپز خونه رفتم و لامپ رو روشن کردم، رفتم پشت اپن گوشه ای که به پذیرایی دیدی نداشت نشستم.
نمی شد گفت ترسیدم ولی خب از این که یه نفر یهو بیدارم کرده بود تپش قلب گرفته بودم، دستامم یخ کرده بود.
همیشه همین جوری می شدم، البته به لطف بچه ها!
می دونستن نقطه ضعفم چیه، برای این که باهام شوخی کنن مثل یه روح میومدن بالای سرم، با به ذهنم رسیدن این فکرا آروم خندم گرفت.
رفتم سمت ظرفشویی و دنبال لیوان گشتم، قشنگ گشتم که یه وقت دوباره از لیوان اون بنده خدا آب نخورم.
لیوان پیدا کردم و شیر آب رو باز کردم و توی لیوان آب ریختم و خوردم.
موقعی که از اتاق اومده بودم بیرون در رو پشت سرم بسته بودم و حالا هم روم نمی شد دوباره برم داخل، خیلی هم خسته بودم پس لامپو خاموش کردمو رفتم روی مبل توی پذیرایی دراز کشیدم.
کم کم چشمام گرم شدن و خوابم برد.
صبح ساعت ۸:
با برخورد نور خورشید از پنجره به صورتم آروم آروم چشمامو باز کردم.
{ا/ت زیر لب: من کجام؟}
پتو رو کشیدم رو سرم که نور خورشید مجال بده بخوابم.
چقدر فن فیک نوشتن سخته! تازه نویسنده های ویسگونو درک می کنم!😭
- ۴۳۱
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط