﴿دو نیمه﴾ پارت3
﴿دو نیمه﴾ پارت3
یه مهمونی برای جشن تولد موری برگزار شده بود ، مهمونی خیلی بزرگ.قلمرو های همسایه همه اومده بود.
همه ی دخترا چشماشون به دازای بود.
اما میان جمعیت یه شاهزاده خانم به اسم«هارو» که وقتی دازای داشت از خون دازای می مکید دیدشون از چویا متنفر بود.چون دازای در آینه باید با اون ازدواج میکرد.
اومد نزدیک دازای.
هارو:«میگم دازای..نظرت چیه که با هم برقصیم ؟»
دازای:«حوصله ندارم»
چویا از پله ها اومد پایین،اونم تو جشن دعوت بود.یه لباس ساده ی آبی روشن پوشیده بود اما همون لباس زیبا ترش کرده بود.
همه ی مرد ها نگاهش میکردن.حتی دازای برای چند ثانیه محو تماشای چویا شده بود.
چویا یه گوشه ایستاده بود ، سرش گیج میرفت.
پاهاش سست شد.نزدیک بود بیفته که دازای گرفتش و چویا افتاد تو بغل دازای.دازای دستش رو گذاشت روی پیشونی چویا،داغ بود.تب داشت.
هارو از دور نگاه میکرد و دندون هاش رو به هم میسابید.
دازای متوجه ی نگاه هارو شد و یه بوسه ی کوتاه اما پر معنا روی لب های چویا زد.
و بعد چویا رو پرنسسی بغل کرد.
دازای:«معذرت میخوام که مجلس رو ترک میکنم اما ملکه ی من حالش خوب نیست.»
هارو لیوان شرابش رو توی دستش خورد کرد و همه خشک شون زده بود و تعجب کرده بودن.
دازای چویا رو برد تو اتاق خودش،چویا رو گذاشت روی تخت و بعد موهاش رو باز کرد و نوازشش میکرد.
چویا:«گ..گرمه..»
دازای آروم لباس مجلسی چویا رو در آورد ، زیر لباس یه پیراهن نازک پوشیده بود.
ادامه دارد....
یه مهمونی برای جشن تولد موری برگزار شده بود ، مهمونی خیلی بزرگ.قلمرو های همسایه همه اومده بود.
همه ی دخترا چشماشون به دازای بود.
اما میان جمعیت یه شاهزاده خانم به اسم«هارو» که وقتی دازای داشت از خون دازای می مکید دیدشون از چویا متنفر بود.چون دازای در آینه باید با اون ازدواج میکرد.
اومد نزدیک دازای.
هارو:«میگم دازای..نظرت چیه که با هم برقصیم ؟»
دازای:«حوصله ندارم»
چویا از پله ها اومد پایین،اونم تو جشن دعوت بود.یه لباس ساده ی آبی روشن پوشیده بود اما همون لباس زیبا ترش کرده بود.
همه ی مرد ها نگاهش میکردن.حتی دازای برای چند ثانیه محو تماشای چویا شده بود.
چویا یه گوشه ایستاده بود ، سرش گیج میرفت.
پاهاش سست شد.نزدیک بود بیفته که دازای گرفتش و چویا افتاد تو بغل دازای.دازای دستش رو گذاشت روی پیشونی چویا،داغ بود.تب داشت.
هارو از دور نگاه میکرد و دندون هاش رو به هم میسابید.
دازای متوجه ی نگاه هارو شد و یه بوسه ی کوتاه اما پر معنا روی لب های چویا زد.
و بعد چویا رو پرنسسی بغل کرد.
دازای:«معذرت میخوام که مجلس رو ترک میکنم اما ملکه ی من حالش خوب نیست.»
هارو لیوان شرابش رو توی دستش خورد کرد و همه خشک شون زده بود و تعجب کرده بودن.
دازای چویا رو برد تو اتاق خودش،چویا رو گذاشت روی تخت و بعد موهاش رو باز کرد و نوازشش میکرد.
چویا:«گ..گرمه..»
دازای آروم لباس مجلسی چویا رو در آورد ، زیر لباس یه پیراهن نازک پوشیده بود.
ادامه دارد....
- ۳۳
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط