{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صدای موسیقی توی سالن می‌پیچید، نور طلایی لوسترها روی لباس

صدای موسیقی توی سالن می‌پیچید، نور طلایی لوسترها روی لباس مخملی قرمزت برق می‌زد و نگاه‌های زیادی دنبالت می‌کردن. نگاه‌هایی که نمی‌فهمیدن، این زن فقط برای یه نفره
و اون یه نفر، حالا با عصبانیتی کنترل‌شده از پشتت نزدیک شد. بوی تنش، نفس سنگینش، لرز کوچکی به تنت انداخت.
صداش مثل سایه پشت گردنت پیچید و همزمان که دستش رو از چاک لباست رد میکرد:
«– قشنگه، لعنتی...»
«ولی این چاک...»
«برای چشم‌های من طراحی شده بود، نه چشم اون مردک پفیوزی که هنوز داره بهت نگاه می‌کنه.»
لبخند زدی. آروم برگشتی و روبه‌روش ایستادی. دست به سینه، بی‌هراس.
– شاید هم دلم می‌خواد همه ببیننم...
تا بدونن زن رییس مافیا بودن یعنی چی.
یعنی قدرت... یعنی جسارت یعنی تا زمانی که مال توعم کسی حق نزدیک شدن و لمس کردن منو نداره.
اخماش درهم شد، اما هنوز ساکت بود. نگات کرد. دقیق، عمیق.


داره خرش میکنه 👀😂
دیدگاه ها (۴)

« آه عزیزم لمس کردن؟بهت قول میدم چشمای هرکسی که امشب نگاهت ک...

دستت رو گرفت، توی جمعیت کشوند وسط سالن. نورها پایین اومدن. م...

– «نمی‌تونستم روزی رو بدون فکر به تو، بگذرونم مزرعه دارِ هات...

لرزشی که خودش هم نمی‌دانست از هیجان بود یا ترس یا از شنیدن ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط