{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی

«چند پارتی»
دکتر مورد علاقه من...^ـ^(پارت:۲)

جونگ‌کوک غذاش رو خورده بود ولی نگران دوستش جیمین بود...با خودش گفت«یعنی اینقدر حالش بد بود که عمل شد؟!»

جونگ‌کوک:ببخشید؟

پرستار:بله؟!

جونگ‌کوک:بیماری به اسم پارک جیمین اینجاست حالش چطوره؟!

پرستار:اوه اون پسر در حال حاضر بیهوش هست و دکتر مین گفتن که ممکنه حتی تو کما بره!

جونگ‌کوک:چی؟!...

پرستار:ضربه به سرشون خورده متاسفانه...

جونگ‌کوک:احتمال اینکه به کما نره چقدره؟!

پرستار:دکتر مین گفتن از ۱۰ درصد ۸ درصدر می‌ره تو کما!

جونگ‌کوک:نه...

پرستار:متاسفم!

تهیونگ:باید پانسمان سرت رو عوض کنم!

جونگ‌کوک:باشه...

تهیونگ وسایل مورد نیاز رو برداشت و شروع کرد به عوض کردن پانسمان سرش...

جونگ‌کوک:آخ...

تهیونگ:میسوزه؟!

جونگ‌کوک:آ..آره!

تهیونگ:الان تموم میشه!

جونگ‌کوک باشه ای گفت و پس از چند دقیقه کاره تهیونگ تموم شد...

تهیونگ:تموم شد!راستی فردا مرخص میشی...

جونگ‌کوک:ممنون!

تهیونگ سر تکون و بیرون رفت...

«پیش یونگی و جیمین»

یونگی فکرش تمام و کمال شده بود اون پسر...با خودش گفت«کی هستی که من و درگیر خودت کردی؟!»ولی به جوابی نمی‌رسید...

پرستار:دکتر مین؟!

یونگی:بله؟!

پرستار:اون پسر بهوش اومدن!

یونگی:پارک جیمین؟!

پرستار:بله!

یونگی همراه پرستار به سمت اتاق جیمین رفتن و دیدن که چشم هایش رو باز کرده و به بیرون خیره است...

یونگی:آقای پارک؟!

جیمین به سمتش برگشت اما یونگی...یونگی محو چشم هایش شد...چشم هایی که یونگی حاضر بود قسم بخوره سرشون جون میده...لعنت!یونگی حتی یادش رفت چی میخواست بگه...

جیمین:بله دکتر؟!

یونگی:م..من میخواستم بگم که...فردا مرخص میشی...!(لکنت)

جیمین:واقعا؟!ممنون!(لبخند)

حتی لبخندش هم زیبا بود!...یونگی با خودش گفت«اون کیه؟!فرشته؟!الهه؟!کیه که...من اینقدر عاشقش شدم؟!»یونگی تو ذهنش به خودش اعتراف کرد که عاشق اون موجود بامزه و گوگولی شده بود...اما مگه اونا همجنس هم نبودن؟!چطور ممکنه که دو پسر باهم باشن؟!اون قانون طبیعت رو بِهَم میزد؟!این ها سوال هایی بود که یونگی از خودش پرسید...

یونگی:آره واقعا...

جیمین آروم خندید و نفهمید که چطوری با خنده اش دل دکتر سنگدل رو برده...

یونگی:چند سالته؟!

جیمین:۲۰ سالمه!

یونگی:که اینطور...

«یک ماه بعد»

یک ماه از اون قضیه ای که یونگی عاشق جیمین شده بود می‌گذشت...یونگی هرشب با تصور پسر کوچکتر می‌خوابید و صبح ها با بی میلی از خواب بیدار میشد...تنها در خواب بود که جیمین رو داشت...امروز شیفتش نبود...پس درحالی که در فکر بود صبحان میخورد...ناگهان زنگ خونه اش به صدا در اومد!

یونگی:اومدم!

یونگی در رو باز کرد و با تهیونگ دوست صمیمی اش رو به رو شد...

یونگی:تهیونگ؟!چی شده؟!اینجا چیکار می‌کنی؟!

تهیونگ:هیونگ من...من عاشق شدم!

یونگی:واقعا؟!خوب مبارکه!حالا کی هست؟!

تهیونگ:هیونگ اون..همجنس خودمه!

یونگی:چی..؟!

تهیونگ:می‌دونم دیگه از من متنفر شدی ولی قبل از اینکه باهام قطع رابطه کنی لطفاً یه کاری کن من بهش برسم!

یونگی:این چه حرفیه...چطور میتونم با کسی که ۱۵ ساله دوستیم قطع رابطه کنم؟!درضمن نگران اون نباش...خودم حلش میکنم!

تهیونگ رفیقش رو در آغوش کشید و گفت

تهیونگ:ممنون هیونگ!

یونگی لبخندی زد و اون رو متقابل بغل کرد...

یونگی:خجالت بکش مرد گنده مثلاً ۳۰ سالته!(خنده)

تهیونگ خندید و از آغوش رفیقش بیرون اومد...

تهیونگ:هیونگ اون خیلی مهربونه،خیلی خوشگله،خیلی کیوته...۲۰ سالشه!

یونگی:خوب حالا اسمش چیه؟!

تهیونگ:جونگ‌کوک!

یونگی:باشه یه فکری میکنم!

تهیونگ:ممنون هیونگ!من دیگه باید برم ببخشید روز تعطیل مزاحمت شدم خداحافظ!

یونگی:خداحافظ...

داخل خونه رفت...پس فقط خود نبود که عاشق همجنس خودش شده بود!رفیقش هم بود...

شرط«۵۰ لایک،۳۰ کامنت،۲۰ بازنشر»
حمایت زیبآ؟!
دیدگاه ها (۳۶)

سلام بچه ها...الان ۱۰۰ نفر عضو پیج عمو ویکتور هستن ولی حمایت...

سلام بچه ها...این آخرین پست هست...آخرین پست سال «۱۴۰۴»...امی...

جونگ‌کوک قصد داره من و بکشه:) تهیونگ بیا شوهرت و ببر که داره...

سلام کوچولوهای عمو ویکتور💫من دنبال پیجی میگردم که از تهکوک ف...

BTS

#بی_تی_اس #کیم_نامجون #کیم_سوک_جین #مین_یونگی #جانگ_هوسوک #پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط