{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۳

پارت ۳۳


ویو ا/ت

سرم رو بالا آوردم و به صورت بی‌تفاوت کوک نگاه کردم.
حرف‌هایش درست بود، ولی دلم می‌خواست یه کم تنهایی باشم.
انگار همه چیز خیلی سریع پیش رفته بود و من هنوز آماده نبودم.

بدون اینکه چیزی بگم، از جا بلند شدم و به سمت در خونه رفتم. اجوما که داشت ظرف‌ها رو جمع می‌کرد.
با تعجب پرسید: کجا میری دخترم؟ هنوز چای نخوردی.

من فقط سر تکون دادم و گفتم: یه کم هوای تازه بخورم، اجوما جون.

بیرون از خونه، هوای عصرگاهی خنک بود و بوی گل‌های باغچه فضا رو پر کرده بود.

قدم زدم و به اطراف نگاه کردم......
همه چیز آروم بود، ولی دلم شلوغ بود.
رفتنِ ناگهانی من از اتاق کوک، شاید یه کم بی‌ادبانه به نظر می‌رسید، ولی نمی‌تونستم جلوی خودم رو بگیرم. اون حوله… خدا کنه فقط من این‌طور فکر نمی‌کردم! 😅

ناگهان یه چیزی تو ذهنم خطور کرد. فردا تولد اجوما بود. من که هیچ کادویی نخریده بودم و این حس بدی بهم می‌داد.....
تصمیم گرفتم برم یه کادوی مناسب براش پیدا کنم.

به سمت مرکز شهر رفتم.
مغازه‌ها شلوغ بودند و مردم در حال خرید. من هم وارد یه فروشگاه کوچک شدم که وسایل تزئینی و کادو می‌فروخت .....
یه جعبه کادوی زیبا با روبان قرمز پیدا کردم و یه شمع معطر هم خریدم. فکر کردم اجوما خیلی خوشحال می‌شه.

وقتی از مغازه بیرون اومدم، یه ماشین پارک شده بود و به نظرم مشکوک میومد ....

چند قدمی برداشتم که با ضربه ای که به سرم خورد چشمام سیاهی رفت .....

ادامه در پارت ۳۴
شرط : ۱۲ لایک ۴ بازنشر
دیدگاه ها (۴)

پارت 32کوک : بیا تو ویو ا / ت سوهی با صورتی کاملا خجالتی وا...

https://wisgoon.com/jeon_jungkook_2026بانو فالو سه فیک نویسه...

قرار دادپارت 13☆یوری : خنده ممنونبعد شنیدن حرفای یوری منصرف...

part:19name:عشق و جداییویو بوراتوش..یه لباس خواب سیاه بود..ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط