{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق ممنوع

عشق ممنوع
part=۲۲

(چند روز بعد از حمله به عمارت شمالی – دفتر مرکزی جونگکوک)

اتاق زیرزمینی بود. نور سفید و سرد. میز فلزی وسط، چند تا صندلی، یه نقشه بزرگ روی دیوار. بوی قهوه تلخ و باروت.

جونگکوک نشسته بود روی صندلی، پاهاش رو گذاشته بود روی میز. کت چرمش رو انداخته بود روی صندلی کناری، تیشرت مشکی پوشیده بود. بازوش پانسمان شده بود. سیگار توی دستش، دود می‌رفت سمت سقف.

هوسه روبروش نشسته بود. برگه‌ای دستش بود.

· "تمام سوابق آرین رو گرفتم. عمارت اصلیش کوهستانه، حداقل ۵۰ تا نگهبان مسلح، سنسور، دوربین، همه چی. خودکشیه."

جونگکوک سیگار رو خاموش کرد. "راه نفوذ؟"

· "چند تا. ولی همه ریسک بالان."

جونگکوک بلند شد. رفت سمت نقشه. انگشتش رو گذاشت روی نقطه قرمزی که توی دل کوهستان بود.

"اینجا... قلعه آرین. امیلی باید اونجا باشه."

هوسه بلند شد. * "اگه باشه. سه ساله داری دنبالش می‌گردی جونگکوک. شاید دیگه..."

جونگکوک برگشت. نگاه سرد. اون نگاهی که یعنی "بس کن".

· "باشه. چی کار می‌خوای بکنی؟"

جونگکوک دستبندش رو چرخوند. عادت همیشگی.

"نقشه می‌کشم. تنها می‌رم."

· "تنها؟! خودکشیه!"

"من خودکشی نمی‌کنم. فقط می‌رم دخترم رو پس بگیرم."

هوسه نفس عمیقی کشید. ساکت شد. می‌دونست بحث فایده نداره. جونگکوک وقتی تصمیم می‌گرفت، هیچکس نمی‌تونست برگردوندش. جز یه نفر. همونی که سه سال پیش رفته بود.

---

همون شب – خیابون، جلوی یه کافه قدیمی

بارون گرفته بود. جونگکوک زیر سایه درخت ایستاده بود. کاپشن مشکی پوشیده بود، کلاه کشیده بود پایین. نگاه می‌کرد به دختری که داشت توی کافه قهوه می‌خورد. نه، اون امیلی نبود. فقط یه دختر با موهای قهوه‌ای، شبیه از پشت.

("چند بار این اتفاق افتاده؟")

سیگار روشن کرد. دود رو فرستاد هوا. دست رفت توی جیبش، عکس امیلی رو درآورد. بهش نگاه کرد.

("کجایی؟")

هوسه از پشت رسید. چتر دستش بود.

· "بارون میاد. بیا بریم."

جونگکوک عکس رو گذاشت توی جیبش. "بریم."

راه افتادند. چکمههاشون توی گودال آب می‌زد. صدای قدم. صدای بارون.

· "جونگکوک... اگه پیداش کردی، بعدش چی؟"

جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد. بعد:

"نمی‌دونم. فقط می‌دونم باید ببینمش. باید ازش بپرسم چرا رفت. چرا قول داد برمی‌گرده و برنگشت."

هوسه نگاه به زمین کرد. * "شاید دلیل داشته."

"همه دارن. من فقط می‌خوام بدونم."

بارون تندتر شد. چتر هوسه باد برد. هر دو خیس شدند. ولی هیچکدوم به خونه فکر نمی‌کردن. جونگکوک به قلعه آرین فکر می‌کرد. به امیلی. به سه سالی که بدون اون گذشت.

("زود باش امیلی... دارم میام.")

---

خونه جونگکوک – نیمه شب

همون خونه قدیمی. همون اتاق سرد. ولی دیگه دفترچه زیر بالش نبود. کفشای امیلی دیگه کنار تخت نبود. فقط یه جعبه کوچیک توی کمد. توش: عکس‌ها، نقاشی‌ها، نامه، و اون دستبند اضافه که هیچوقت نتونست بهش بده.

جعبه رو گذاشت روی تخت. باز کرد. نقاشی "درخت و قلب" رو درآورد. بهش نگاه کرد.

("حال من. وقتی کنارتم.")

دستبند رو برداشت. به مهره نقره‌ای نگاه کرد. بعد بست به مچ راستش. کنار دستبند مشکی.

"این بار... دوتاشون مال توئه. فقط بیا ببین."

چراغ رو خاموش کرد. توی تاریکی دراز کشید. بارون می‌زد به پنجره.

("فردا... میرسم قلعه.")

بنظرتون بهش میرسه به این اسونی؟
---

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۰)

عشق ممنوع part=۲۳(دفتر مرکزی جونگکوک – اواخر شب)دفتر مرکزی ت...

بچه ها برای فصل دوم آوای فنوت ایده ای ندارم کسی ایده داره بگ...

عشق ممنوعpart=۲۰(سه روز بعد – بیرون عمارت شمالی، نیمه شب)عما...

عشق ممنوعpart=۱۹(فلش بک به سه سال بعد – انبار متروکه، حومه ش...

عشق ممنوعpart=۱۳(عصر همون روز – خونه امیلی)اتاقش مرتب بود. ع...

عشق ممنوعpart=۱۶(یک هفته بعد – خونه امیلی، نیمه شب)امیلی از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط