{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق ممنوع

عشق ممنوع
part=۲۳

(دفتر مرکزی جونگکوک – اواخر شب)

دفتر مرکزی توی یه ساختمان چند طبقه، وسط شهر، با ظاهری معمولی بود. هیچکس از بیرون حدس نمی‌زد که اینجا قلب تاریک‌ترین سازمان مافیایی آسیاست. داخلش، اتاقای بزرگ، مانیتورهای متعدد، اسلحه‌خونه، و آدمایی که هرکدوم یه تخصص داشتن.

جونگکوک توی اتاق فرماندهی بود. پشت میز بزرگ نشسته بود، مانیتورهای جلو روشن، نقشه قلعه آرین باز شده بود روی صفحه. انگشتاش رو به هم قفل کرده بود، چونه رو گذاشته بود روی دستهاش.

هوسه وارد شد. با یه مرد دیگه. مرد تنومند بود، بازوهای پُرزور، سر تراشیده، خالکوبی روی گردن. اسمش مینجون بود، فرمانده تیم ضربت.

· (هوسه) "رئیس، مینجون رسید."

مینجون تعظیم کرد. "فرمانده."

جونگکوک نگاهش نکرد. به نقشه خیره موند.

"چند نفر داری توی تیمت؟"

مینجون: "۳۰ تا آدم مسلح حرفه‌ای. همه سابقه عملیات دارن. چند تاشون سابق نیروی ویژه‌ان."

جونگکوک: "کافیه. هوسه، تیم اطلاعات چی داره؟"

هوسه برگه‌ای رو برداشت. * "قلعه آرین ۵۰ تا نگهبان مسلح داره، ۸ تا تیم گشتی، ۳ تا سنسور حرکتی، و دوربین‌های مداربسته همه جا. خود آرین هم همیشه توی طبقه سومه، با ۴ تا محافظ شخصی."

جونگکوک بلند شد. رفت سمت ویترین اسلحه‌ها. در رو باز کرد. یه اسلحه دستی برداشت، چک کرد، گذاشت روی میز.

"برنامه ساده‌ست: ساعت ۲ نیمه شب، مینجون با ۱۰ نفر از در اصلی وارد میشه، حواس نگهبانا رو پرت می‌کنه. من با ۵ نفر از پشت بوم میرم بالا. هوسه، تو با بقیه پشت کوه کمین می‌کنین، راه فرار رو قطع می‌کنین."

مینجون: "هدف؟"

جونگکوک یه لحظه مکث کرد. بعد:

"آرین رو زنده بگیرین. هرکس جلوتون سبز شد... زمینگیرش کنین. فرقی نمی‌کنه چطور."

یعنی می‌تونستن بکشن. هرکسی رو. بدون سوال.

هوسه و مینجون سر تکون دادن.

· (هوسه) "و امیلی؟"

جونگکوک دستبندش رو چرخوند. اون عادت قدیمی. ولی این بار دست راستش، دستبند تازه رو چرخوند. اونی که قرار بود به امیلی بده و هیچوقت نرسید.

"امیلی مال من. کسی حق نداره حتی بهش نگاه کنه."

مینجون رفت. هوسه موند. *

"جونگکوک... چند ساله داریم این کارو می‌کنیم. می‌دونم برات سخته. فقط یادت باشه... امیلی اون آدم سابق نیست. آدمایی که سه سال توی قفس آرین بمونن، عوض میشن."

جونگکوک نگاه سردی بهش کرد. "منم عوض شدم."

هوسه چیزی نگفت. فقط در رو بست و رفت.

جونگکوک تنها موند توی اتاق. عکس امیلی رو از توی کتش درآورد. گذاشت روی میز، کنار اسلحه.

"فردا... میام دنبالت. هر جا باشی... هر چی شده باشی..."

انگشتش رو گذاشت روی صورت عکس. سرد بود. مثل دل خودش.

---

همون شب – خونه آرین، قلعه کوهستان

امیلی توی اتاقش نشسته بود. پنجره کوچیک، میله‌های آهنی. تخت ساده، یه کتاب کهنه روی پتو.

چند سال بود؟ نمیدونست دیگه. روزا مثل هم بود. تاریکی. سکوت. یه غذا، یه لیوان آب، یه راه رفتن محدود توی حیاط خلوت.

امیلی به ماه نگاه می‌کرد. ماه همیشه بهش یاد جونگکوک می‌نداخت. به اون غروب‌های کنار رودخونه. به اون "فقط تو" که هیچوقت تموم نشد، ولی یهو تموم شد.

("قول بده برمی‌گردی...")

لباش رو گاز گرفت. اشک نمیریخت دیگه. اشکهاش سه سال پیش تموم شده بودن.

در باز شد. یه خدمتکار با سینی غذا. سینی رو گذاشت روی میز و رفت. بدون کلمه. مثل همیشه.

امیلی به غذا نگاه نکرد. به ماه نگاه کرد.

"جونگکوک... کجایی؟ من... دارم کم میارم."

هیچکس جواب نداد.

---

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴)

بچه ها برای فصل دوم آوای فنوت ایده ای ندارم کسی ایده داره بگ...

https://wisgoon.com/rosaline_mhفالوشه رماناش🛐🛐

عشق ممنوعpart=۲۲(چند روز بعد از حمله به عمارت شمالی – دفتر م...

عشق ممنوعpart=۲۰(سه روز بعد – بیرون عمارت شمالی، نیمه شب)عما...

عشق ممنوعpart=۱۹(فلش بک به سه سال بعد – انبار متروکه، حومه ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط