یک هفته بعد به هاگوارتز برمیگردمجیمز پاتر دیگر به من مز

یک هفته بعد به هاگوارتز برمی‌گردم.جیمز پاتر دیگر به من مزه نمی‌ریزد.اسلیتیرین با احترام از کنارم رد می‌شوند‌.گریفیندور از من فرار می‌کنند.ریونکلا نادیده ام می‌گیرند و هافلپاف درباره ام پچ پچ می‌کنند《قاتل اسلیتیرینی 》مهم نیست.واقعاً مهم نیست.به سالن اصلی می‌روم تا دنبال الکسا بگردم که ناگهان در آغوشی فرو می‌روم"خوش برگشتی ری"
لبخند می‌زنم "ممنونم مکس"
دستش را پشت حدفاصل دو کتفم می‌گذارد"الکسا منتظرت بود.همچنین طرفدار های اسلیتیرینی ت"
و به سالن اصلی راهنمایی ام می‌کند بچه ها توی سالن به گرمی از من استقبال می‌کنند و الکسا سخت در آغوش می‌فشاردم "چرا بی‌خبر رفتی؟!"
صورتم را از آغوشش بیرون می‌آورم"انداختنم بیرون الکسی"
خوش گذشت.آن شب واقعاً خوش گذشت. همه دوستم داشتند.همه با من خوب بودند.دوست توی قطارم ریگولوس هم حق را به من داد.و احساس دوست داشته شدن می‌کردم
دیدگاه ها (۰)

بذارین مموتی بهتون کریسمس و سال نو رو هم تبریک بگو این وسط

فقیر ولی غنی💗بهتون افتخار می‌کنم😭

نیمه شب است که فیلچ می آید و از سلول بیرون میبرتم از سرسرا م...

از پاهایم توی دخمه آویزانم.مغزم تیر میکشد.مچ پاهایم تیر میکش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط