{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بیا روی نشونه گیریت تجدید نظر کنیمنباید به این راحتیا بمیره

ℙ𝕒𝕣𝕥 ۵۹

؛بیا روی نشونه گیریت تجدید نظر کنیم...نباید به این راحتیا بمیره..
قلبشو هدف گرفت! قرار بود همون قلبی که بهم داده بودو سوراخ کنم.....
نفسام تند تر شدن...تموم جونی که داشتم توی گلوم بود...میخواستم بالا بیارمش...

&مینجی!!...احمق نشو!!....نباید اونو بکشی!!...مینجیاا!!(داد)

صدا های توی سرم آخرین چیزی بود که بهش فکر میکردم...

((؟اونارو پاک کن!....ممکنه مجبور بشی اونی که نمیخوای و بُکُشی!!

به هر قیمتی که شده حتی اگر مجبور بودیم از هم دیگه جدا بشیم دوباره باهاش زیر یه سقف نرو...

تنها جوونه ای که در وجود شما سر از خاک بیرون میاره! از طرف کسی که شمارو آفرید مجبور به آلوده شدن میشه! آلوده شدن به خونی که در بدن معشوقش جاریه!))

؛زودباش!...دلت نمیخواد دوتاشون بمیرن نه؟

چشمامو بستم...انگشتمو روی ماشه محکم تر کردم....
صدای شلیک بدنمو لرزوند...ولی پشت سرش صدا های بیشتری شنیدم....روی زمین افتادم...چشمام تار میدید...انگار بخوای از پشت شیشه ی مات اونطرفشو ببینی.....
روی هوا معلق شدم...توی بغل کسی بودم...و کم کم چشمام بسته شدن....

ـــــــــــــ
&مینجی!!....مینجیاا!!!بیدار شو...مینجی!!!
دختر چشماشو باز کرد و با کمتر شدن تاری چشماش صورت پدرشو دید...با شتاب نشست و به پدرش زل زده بود....
&مینجی!...خوبی؟؟ صدامو میشنوی؟

«خماری»
دیدگاه ها (۰)

Part ۱۳برای بار دوم شکست خورده بود و حس میکرد ده سال از عمرش...

Part ۱۴دستشو توی دستم گرفتمو نوازش کردم...+بعضی وقتا تو هرکا...

ℙ𝕒𝕣𝕥 ۵۸+چی داری میگی؟...میخوای با دستای خودم یکیشونو بکشم؟؟؛...

ℙ𝕒𝕣𝕥 57+کجا میری؟؟؟بیا منو باز کن!!! بذار اون بره!!بیونگ هو!...

First love

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط