{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سوآ آروم، مثل کسی که مدت‌ها هیچ حرکتی نکرده باشه، تکون خو

سوآ آروم، مثل کسی که مدت‌ها هیچ حرکتی نکرده باشه، تکون خورد.
بدنش سنگین بود، ولی بالاخره سرش رو از روی زانو برداشت و آهسته نشست.
چشماش هنوز تار می‌دیدن بدون عینک.
اما می‌دونست اونجاست… شوگا… روبروش.
تو سکوتی که داشت خفه‌ش می‌کرد، لب باز کرد.
صداش خش‌دار بود، ولی واضح:
– «من… باید تو رو چی صدا کنم؟»
شوگا ابروهاشو کمی بالا برد. یه لحظه فقط نگاش کرد، بدون جواب.
سوآ نگاهشو پایین انداخت.
با صدایی که نمی‌دونست چیه.... سؤال، یا یه بغض فروخورده، گفت:
– «شوگا؟… بابا؟… آقا؟…»
شوگا پوفی کشید. دست‌هاش رو توی جیب هودی‌ش فرو برد.
یه لحظه خواست چیزی بگه—شاید یه جواب تند و سرد مثل همیشه.
اما فقط گفت:
– «فرقی نداره. هرچی راحت‌تری.»
و برگشت سمت در.
مثل همیشه، کوتاه، بی‌احساس… اما این‌بار بدون بریدن جمله یا در کوبیدن.
در سکوت اتاق، سوآ هنوز نشسته بود.
انگار یه سؤال کوچیک، برای چند لحظه دیوار بین‌شون رو ترک داده بود…
حتی اگه باز دوباره بالا می‌رفت.
شوگا داشت از اتاق خارج می‌شد که صدای سوآ—نه آروم، نه کامل بلند—یه‌جور بغض خفه‌شده و ناگهانی، پشت سرش پیچید:

– «من چیِ تو هستم؟»

ایستاد.
نچرخید.
دستش روی دستگیره موند.

سوآ حالا نشسته بود، نفسش بالا و پایین می‌رفت.
لب‌هاش می‌لرزید. اون سؤال، مدت‌ها توی گلویش گیر کرده بود.
حالا بالاخره افتاده بود وسط اتاق، مثل یه سنگ توی آب ساکن.

– «فقط یه مسئولی؟ یه وظیفه‌؟ یه دردسر؟ یه چیزی که باید مراقبش باشی چون قانون گفته؟»

شوگا سرشو کمی پایین انداخت. سکوت، انگار کش اومده بود.

یه‌کم بعد، با صدای خفه اما همون‌قدر سرد، گفت:

– «تو یه دختری هستی که مجبور شدم مراقبش باشم. همین.»

و بعد، در رو بست.
نه محکم.
فقط… بست.
بی‌هیچ توضیحی.

سوآ، با همون چشم‌های تار، به در بسته نگاه کرد.
نفسش هنوز سنگین بود.
ولی حالا، یه چیز روشن شده بود:

جوابشو گرفت.
و هرچقدر هم دردناک بود…
حداقل، واقعی بود.
دیدگاه ها (۰)

صبح، قبل از زنگ ساعت،قبل از اینکه حتی خورشید بالا بیاد،سوآ ا...

شوگا هنوز کنار در آشپزخونه ایستاده بود.نگاهش رو از پشت به سو...

صدای همیشگی‌اش اومد… ولی انگار یه‌ذره نرم‌تر:– «سوآ… این چه ...

صبح دوباره اومده بود.ولی نه مثل یه شروع تازه… بیشتر مثل یه ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط