صدای همیشگیاش اومد… ولی انگار یهذره نرمتر:
صدای همیشگیاش اومد… ولی انگار یهذره نرمتر:
– «سوآ… این چه وضعیه؟»
دختر سرش رو بالا نیاورد.
شوگا یه لحظه مکث کرد. توی ذهنش، هزار تا جملهی تند چرخید… اما فقط گفت:
– «کتابهات خیسه. کیف وسط راهروه. دو روزه چیزی نخوردی. مشکلت چیه؟»
آخرش جمله بالا رفت. عصبی شده بود… ولی خودش رو نگه داشت.
سوآ لبهاش رو جمع کرد. صداش مثل نجوای نفسگیر بود:
– «من نمیتونم برم مدرسه… دیگه نه…»
شوگا ابروهاشو گره انداخت، اما نگفت: "خب نرو."
و نگفت: "این مسخرهبازیا چیه."
فقط یه لحظه سکوت کرد، و بعد نفسشو بیرون داد.
آروم گفت:
– «نمیخوای مدرسه بری، مشکلی نیست. ولی این رفتارت… یه جور فرارِ بیمنطقه.»
سوآ یه لحظه، فقط یه لحظه، نگاه محوی بهش انداخت. انگار تعجب کرده باشه.
انگار منتظر بوده داد بزنه، طبق معمول. اما… نزده بود.
شوگا دوباره گفت:
– «من سرپرستم. نه درمانگر. فقط بدون که… دفعهی بعد کتاباتو بندازی تو آب، از پول خودت باید بخری.»
– «سوآ… این چه وضعیه؟»
دختر سرش رو بالا نیاورد.
شوگا یه لحظه مکث کرد. توی ذهنش، هزار تا جملهی تند چرخید… اما فقط گفت:
– «کتابهات خیسه. کیف وسط راهروه. دو روزه چیزی نخوردی. مشکلت چیه؟»
آخرش جمله بالا رفت. عصبی شده بود… ولی خودش رو نگه داشت.
سوآ لبهاش رو جمع کرد. صداش مثل نجوای نفسگیر بود:
– «من نمیتونم برم مدرسه… دیگه نه…»
شوگا ابروهاشو گره انداخت، اما نگفت: "خب نرو."
و نگفت: "این مسخرهبازیا چیه."
فقط یه لحظه سکوت کرد، و بعد نفسشو بیرون داد.
آروم گفت:
– «نمیخوای مدرسه بری، مشکلی نیست. ولی این رفتارت… یه جور فرارِ بیمنطقه.»
سوآ یه لحظه، فقط یه لحظه، نگاه محوی بهش انداخت. انگار تعجب کرده باشه.
انگار منتظر بوده داد بزنه، طبق معمول. اما… نزده بود.
شوگا دوباره گفت:
– «من سرپرستم. نه درمانگر. فقط بدون که… دفعهی بعد کتاباتو بندازی تو آب، از پول خودت باید بخری.»
- ۱۸.۱k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط