رمان زنم شو

*رمان زَنــم شـو...! ❤️*
#پارت_3
از حرفش به خودم لرزیدم.

چطور با تحکم و اطمینان گفت زن عماو سالاری انگار از به دست آوردنم مطمئن بود.

هنوز مشخص نبود چی میشه.

قرار بود فردا بزرگا حرف بزنن و تکلیف فرزاد و مهسایی که فرار کرده بودن و روشن کنن.

ولی این پسر بدجور روم احساس تملک داشت.

انگشتشو جلو آورد.

موهای روی گونمو کنار زد.

ترسناک گفت
- فرزاد جونتون چه حالی میشه بفهمه خواهرش زنه من شده؟

سکوت کردم.

بلند خندید و ادامه داد
- یا اون پسر عموی دو هزاریت
وقتی برگرده ببینه نشون کرده اش پریده چیکار می‌کنه؟

با اومدنه اسمه نوید قلبم ایستاد.

اون سربازی بود و اینجا داشتن سر زندگی من تصمیم می‌گرفتن.

این مرد داشت چیکار میکرد؟

دست گذاشته بود روی دختری که نامزد داشت.

وای به تو فرزاد.

نزدیک تر از قبل شد
- میری خونتون بهار!
ببینم سر و گوشت جنبیده با خودم طرفی فهمیدی؟

ناخوداگاه تند تند سرتکون دادم.

چشای تیره و ترسناکش نذاشت مخافت کنم و سرتق بازی در بیارم
دیدگاه ها (۳)

رومان زنم شو

*زَنــم شـو...! ❤️*#پارت_5گوشمو به در چسبوندم که صداشونو بشن...

رمان زنم شو پارت 2

رومان زنم شو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط