{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رفتم که در این شهر، نبینی اثرم را..

رفتم که در این شهر، نبینی اثرم را..
لب های ترک خورده و چشمان ترم را..

حاجت به رها کردنم از کنج قفس نیست..
ای قیچی تقدیر، مچین بال و پرم را..

تنها شدم آن قدر که انگار، نه انگار..
با آینه آراسته ام دور و برم را..

فردا چه طلب می کند آن "یار" که دیروز..
"دل" برده و امروز، طلب کرده "سرم" را..

"من" ماهی دریایم و دل تنگم از این، تُنگ..
ای مرگ! به تعویق، میفکن سفرم را..*

#Tak_setareh
‌‌‌
دیدگاه ها (۶)

سوڪَند بہ نامت ڪه تـو آرام ‌‌منیدر نهانخانہجانم ڪَل بے خار م...

🥀نشسته ام به در نگاه میکنم؛دریچه آه می کشد،تو از کدام راه م...

خسرو شکیبایے یه دیالوگ داشت که میگفت :ببین دلخوری، باش!عصبان...

اولین باری که حس کردم دوستش دارم رو یادم نمیاد، اما اولین با...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط