{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرحمت .....!!!!

مرحمت .....!!!!
خیلی قاطع و پیگیر بود. تصمیمش را گرفته بود. می‌گفت: "هر طور شده باید به جبهه بروم؛ مگر در نهج البلاغه نخوانده اید: جهاد یکی از درهای بهشت است. من باید به جبهه بروم." این جمله را به کرات می‌گفت.
بعدها روزی از او پرسیدم چگونه آمدی؟ گفت: "هر دفعه با ترفندی! (البته هنوز آن زمان از امام خامنه ای که رییس جمهور وقت بود، نامه اعزام به جبهه را نگرفته بود.) اما این بار خیلی مرا تحت فشار قرار دادند تا از رفتن به جبهه منصرف بکنند؛ نزد حاج آقای ملکوتی (امام جمعه وقت تبریز) رفتم. زمان ظهر بود و ناهار نخورده بودم؛ از گرسنگی داشتم می مردم؛ دیدم ایشان دارند ناهار می‌خورند؛ ساکم را هم با خودم برده بودم. ایشان گفتند: بفرما ناهار بخور. گفتم: نمی‌خورم! حاج آقا گفتند: چرا نمی‌خوری؟ کاغذ و خودکاری که همراهم بود را مقابل حاج آقا گذاشتم و گفتم: حاج آقا دارم از گرسنگی می میرم، شما در این نامه بنویسید که آقای عوض محمدی مرا به جبهه بفرستد تا با اجازتان من هم ناهار بخورم.
خلاصه بعد از کلی اصرار از طرف حاج آقا برای ناهار و از طرف من برای نوشتن نامه، حاج آقا مجبور شد نامه را بنویسد تا من ناهار بخورم......
++++++
چون جثه شهید بسیار کوچک بود  و نمی‌توانست موتور سواری بکند با یکی از دوستانش می‌آمد، وقتی می‌خواست بایستد، سر و صدا به راه می‌انداخت و می‌گفت که من را بگیرید تا از موتور پیاده بشوم. در اوایل موتور روسی داده بودند و با آن موتور پایش به زمین نمی‌رسید اما با کاوازاکی کمی راحت تر بود. موتور روسی برایش خیلی بزرگ بود. در حال حرکت می‌توانست موتور را هدایت بکند اما برای ایستادن، موتور را به بعضی جاها که پله مانند بود، می‌برد تا راحت تر پیاده شود.....
هدیه به روح شهید مرحمت بالازاده صلوات...



اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
دیدگاه ها (۶)

سهم من که نیستی!!!سهم قصه های من بمان!!!سهم فکر من!!!عاشقانه...

درو داف ها و شاخ های مجازی عزیزکه به ارواح جدشون نیست کسی در...

سلام دوستان:ﻣﺘﺎﺳﻔﺎنه ﺻﺎﺣﺐ ﺍﯾﻦ پیجﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺎ ﺭﻓﺖ!ﻣﻦ پسر خالش ﻫ...

فرمانده لشکر بود....گونی بزرگی را گذاشته بود روی دوشش و توی ...

🔰 کدام حرفها درست بود و نادرست ؟⬅️ از دیشب بعضی عزیزان مدام ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط