{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هوای سرد شب حتی از پشت پنجرههای عریض ویلای لوکس ات

هوای سرد شب، حتی از پشت پنجره‌های عریض ویلای لوکس "ا.ت"، به خوبی حس می‌شد. ا.ت، با اون قامت بلند و نگاه نافذش که هر کسی رو به چالش می‌کشید، داشت با لیوان نوشیدنی تو دستش، به رقص نورهای شهر خیره شده بود. صدای پیامک گوشیش سکوت رو شکست. نام "تهیونگ" روی صفحه خودنمایی می‌کرد. با بی‌حوصلگی بازش کرد: "کجایی؟ هنوز نیومدی خونه؟"

ا.ت پوزخندی زد. "میشه گیر ندی؟" تایپ کرد و فرستاد. جوابش با چند دقیقه تاخیر اومد: "اگه با اون پسره عوض.ی دوباره دیدمت، دیگه روی خوشی از من نمی‌بینی."

یه آه از سینه ا.ت خارج شد. این حس مالکیت تهیونگ، گاهی وقت‌ها خفه‌کننده بود. "تهیونگ!" صداش رو صاف کرد و دوباره تایپ کرد: "چه دلیلی داره که اینقدر رو دوستای من حساسی؟ .

موبایل رو پرت کرد روی مبل چرمی و رفت سمت در. باید یه هوایی به سرش می‌خورد.

وقتی از ساختمون خارج شد، صدای بوق ماشینی که کنارش ایستاد، متوقفش کرد. چهره‌ی آشنای "سوهو"، یکی از صمیمی‌ترین دوستاش، پشت فرمون بود. "هی ا.ت! کجا با این عجله؟"

"می‌دونستم امروز پیدام می‌کنی." ا.ت لبخند زد و سوار ماشین شد. "فقط یه دور بزنیم. این روزا خیلی سرم شلوغ بوده."

چند دقیقه بعد، وقتی داشتند تو خیابون‌های خلوت شهر می‌چرخیدند و از هر دری حرف می‌زدند، صدای پیامک دوباره اومد. این بار دیگه از اون لبخند خبری نبود. "تهیونگ" پشت چراغ قرمز، با ماشین مشکی براقش دقیقاً کنار ماشین سوهو ایستاده بود. صورتش از عصبانیت سرخ شده بود و با چشم‌هایی که انگار می‌خواستند آتیش بزنند، به ا.ت زل زده بود.

ماشین رو طوری پارک کرد که انگار راه رو بست. ا.ت نگاهش رو از پنجره به تهیونگ دوخت. یه نفس عمیق کشید. "این دیگه چه وضعشه؟"

سوهو شونه بالا انداخت. "معلومه که غیرتی شده. بهتره خودت باهاش حرف بزنی."

ا.ت بدون هیچ حرفی، در رو باز کرد و پیاده شد. مستقیم رفت سمت ماشین تهیونگ. در رو باز کرد و نشست تو. "چی کار داری می‌کنی تهیونگ؟ وسط خیابون؟" صداش آرام بود، اما قاطعیتش تو هوا موج می‌زد.

تهیونگ نفس عمیقی کشید و سعی کرد آروم باشه، اما موفق نشد. "باهاش چیکار داشتی؟ داشتی می‌رفتی جایی؟" لحنش پر از اتهام بود.

"دوستمه. هر جا بخوام میرم." ا.ت برگشت و به سوهو که از بیرون با تعجب نگاه می‌کرد، اشاره کرد که بره. "برو سوهو. من خودم حلش می‌کنم."

وقتی ماشین جیسون دور شد، ا.ت برگشت سمت تهیونگ. "من مافیام، تهیونگ. کارای من با کارای یه جراح مغز فرق داره. تو که اینو می‌دونی. چرا انتظار داری مثل یه دختر معمولی باشم؟ چرا نمی‌تونی بهم اعتماد کنی؟" یه بغض کوچیک تو صداش حس می‌شد، اما سریع خودش رو جمع و جور کرد. "من از این رفتارات که بخوایم مدام کنترلم کنی، متنفرم. من وابسته تو نیستم که بخوام تو خونه بشینم و منتظر تو باشم. من زندگی خودمو دارم، دوستای خودمو دارم."

تهیونگ نگاهش رو از پنجره گرفت و به ا.ت دوخت. "ولی تو زن منی! حق ندارم نگران باشم؟"

"نگرانی یه حرفه، کنترل کردن یه حرف دیگه." ا.ت نفس عمیقی کشید. "من دوستت دارم، تهیونگ. خیلی هم دوستت دارم. ولی میدونی که همه ی این کارا فقط بخاطر شغلمه درکت میکنم ولی تو هم منو درک کن.

تهیونگ سکوت کرده بود. اون همیشه فکر می‌کرد با ابراز علاقه و گاهی غیرتی شدن، داره عشقش رو نشون میده، اما حالا می‌دید که چقدر ا.ت رو اذیت می‌کنه. خستگی تو چهره‌اش دیده می‌شد. "من… من فقط نگرانتم. می‌ترسم بلایی سرت بیارن."

ا.ت آروم دستش رو روی دست تهیونگ گذاشت. "می‌دونم. ولی من از خودم خوب بلدم مراقبت کنم. تو فقط کنارم باش، کافیه. به جای اینکه کنترل کنی، بهم اعتماد کن."

یه سکوت طولانی بینشون حاکم شد. صدای بوق ماشین‌های پشت سرشون، سکوت سنگین بینشون رو شکست. تهیونگ انگشت‌هاش رو آروم روی دست ا.ت فشار داد. "باشه… سعی می‌کنم. فقط… خواهش می‌کنم خودت رو به خطر ننداز."

ا.ت لبخند کمرنگی زد. "قول می‌دم." سرش رو آروم به شونه تهیونگ تکیه داد. "حالا بریم خونه؟

تهیونگ با لبخند، دست ا. ت رو گرفت و ماشین رو حرکت داد. انگار که یه سنگینی از هر دوتاشون برداشته شده بود. راه طولانی خونه، حالا فرصتی بود برای شروع دوباره.
دیدگاه ها (۸)

ماه‌من𝐩𝐚𝐫𝐭𝟏علامت ا.ت : +علامت کایلی : ¤¤سلام عزیزم خوبی؟+سلا...

ماه‌من𝐩𝐚𝐫𝐭𝟐+بیا بهت میگم...=باشه یکساعت دیگه اونجام+منتظرمزن...

ܥ݆ـܢܚ݅ܩߊ‌ܝ̇ߺــ یܟܿـے✨️𝐩𝐚𝐫𝐭𝟐𝟖/𝐭𝐡𝐞 𝐞𝐧𝐝//توی یه سوله پر از یونج...

چهار پارتی از لینو( عشقی میان سایه ها )

چندشاتی جونگکوک(پارت۹)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط