{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۱۰
بعد یه چیزي به مرد کاملا سیاه پوش رسمی کنارش گفت که احترامی گذاشت و توي بیسیمش یه چیزي گفت.
چیزي نگذشت که عمارت غرق در روشنایی شد و عدهاي اعتراض کردند.
بیتوجه به اونها به سمت شروین رفتیم.
چقدر ازش متنفرم.
بهشون که رسیدیم بلند گفت: به! داداش خودم!
پوزخندي روي لبم نشست.
نیما انگار نه انگار که من بهش چی گفتم صمیمانه بغلش کرد و احوال پرسی کردند.
دست به سینه با اخم نگاهشون کردم.
نگاه شروین بهم خورد که لبخند چندشی زد و دستشو دراز کرد و گفت: سلام مطهره خانم.
بدون اینکه بهش دست بدم گفتم: سلام.
ابروهاش بالا پریدند و دستشو انداخت.
یه پسر با یه سینی مشروب بهمون نزدیک شد که من و نیما و شروین یکی برداشتیم.
رو به شروین گفتم: شنیدي که محموله لو رفته؟
کمی از مشروب خورد و سري تکون داد.
-آره، دارم در به در دنبال اون آشغالی که لومون داده میگردم، نگران نباشید پیداش میکنم.
نیما دقیق بهش زل زده بود.
بهش نزدیک شدم و رو به روش وایسادم.
-فهمیدم چند روز پیش، پیش کوروش بودي!
یه لحظه رنگ نگاهش عوض شد اما زود خودشو خونسرد نشون داد.
-اون گفت که برم، فکر میکرد اونقدر عوضی هستم که به داداشم پشت کنم.
نیشخندي زدم.
-که اینطور!
نگاهم به کوروش خورد که داشت با دختراي دورش میخندید و مشروب میخورد.
دخترا با وضع افتضاحی روش لم داده بودند.
نگاهمو سرد و بیرحم کردم و مبلو دور زدم و به سمتش رفتم که نیما بلند گفت: کجا؟
دستمو بالا بردم و با قدمهاي محکم به کوروش نزدیک شدم که با دیدنم خندشو خورد و ابروهاش بالا پریدند.
رو به روش وایسادم که نگاهش گستاخانه روي بدنم چرخید که عصبی کفشمو روي مبل کنارش گذاشتم
و تو صورتش خم شدم، چونشو گرفتم و سرشو بالا آوردم تا به چشمهام نگاه کنه.
با هوس توي چشمهاش گفت: ببین کی اینجاست! نترس ترین زن قاچاق!
بیمقدمه گفتم: کامیونا رو کدوم قبرستونی بردي؟
خندید و به صورتم نزدیک شد.
-واقعا فکر میکنی...
نگاهش لبمو شکار کرد.
-کارمنه؟
خواستم حرفی بزنم اما یه دفعه به عقب کشیده شدم که نیما رو با اخمهاي شدید درهم دیدم.
-عقب وایسا.
بعد رو به کوروش گفت: باهات حرف دارم.
نگاه کوروش جدي شد.
به دختراي دورش اشاره کرد که همشون بلند شدند و رفتند.
شروین به کنارمون اومد.
خوب حرکاتشو زیر نظر گرفتم.
کوروش نگاه کوتاهی به شروین و بعد به نیما انداخت.
-میشنوم.
-کشتیامونو تو لو دادي؟
کوروش با جدیت گفت: شاید من ازت دزدي کنم اما هرگز پاي پلیسو وسط نمیکشم نیما، اینو بکن توي گوشت.
نیما پوزخندي زد.
-انتظار داري باور کنم؟!
اخمهام از هم باز شدند.
اگه کار کوروش نیست پس کار کیه؟
نگاه مشکوکی به شروین انداختم.
یعنی ممکنه
کوروش بیخیال گفت: میخواي باور بکن میخواي نکن، بهتر از هر کسی میدونی که من اینقدر احمق نیست
دیدگاه ها (۲۴)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۱۱-بهتر از هر کسی میدونی که من اینق...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۱۲-من برم دستشویی.با خنده گفت: تو چ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۹باز خندید و ولم کرد.یه دفعه سیلیا...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۸نشست.یه دفعه صداي محدثه بلند شد.-...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟐𝟎و مبارزه شروع شد..!زنگ خورد! قهرمان با ی...

P41بهش نگاه می‌کرد.جیزل:سرم درد میکرد قرص خوردمبهش نزدیک شد....

سناریو بلولاک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط