رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۱۲
-من برم دستشویی.
با خنده گفت: تو چرا اینقدر امروز دستشویی میري؟
خندیدم.
-خب دستشوییم میگیره.
خندید.
-برو.
خواستم برم که گفت: باهات بیام؟
-نه.
به کلت اشاره کردم.
-اینو دارم، نگران نباش.
سري تکون داد که به سمت پلههاي مارپیچی که به راهروي اتاقهاي بالا ختم میشد قدم برداشتم.
از پلهها بالا اومدم و وارد یه اتاق شدم که یه دفعه
صداي جیغی بلند شد.
با دیدن صحنهی خاك بر سري رو به روم زود
دستمو روي چشمهام گذاشتم و با خنده گفتم: معذرت.
بعدم بیرون اومدم و در رو بستم.
پسره با حرص بلند گفت: یه در میزدي!
شروع کردم به خندیدن و جوابشو ندادم.
آخه اینجا جاي اینکاراست احمقا؟
در اتاق بعدیو باز کردم که با دیدن یه پسر که روي
تخت نشسته و دستهاشو توي موهاش فرو کرده
ابروهام بالا پریدند.
پسره حتی سرشو بالا نیاورد که ببینه کی اومده.
بیخیال این اتاق شدم و در رو بستم.
وارد اتاق بعدي شدم و چراغ دستشویی رو روشن
کردم اما روشن شد.
با اخم چندبار خاموش و روشنش کردم اما درست
نشد.
پوفی کشیدم.
انگار باید برگردم به همون اتاق.
از این اتاق بیرون اومدم و در اون اتاقو باز کردم.
بازم پسره عکس العملی نشون نداد.
وا! نکنه مرده؟!
بیخیالی زیر لب گفتم و چراغ دستشویی رو روشن
کردم و واردش شدم.
بعد از انجام کارهاي مربوطه از دستشویی بیرون اومدم که دیدم بازم همینطوره.
به سمتش رفتم و دستمو روي شونهش کوبیدم.
-مردي؟
یه دفعه یه جوري سرشو بالا آورد که گفتم مهرهی
گردنش به دو نیم شد و چشمهاش چنان گرد شدند
که با تعجب یه قدم به عقب رفتم.
-وا! چته؟!
حاضرم قسم بخورم که حتی به زور نفس میکشید.
هیچ حرکتی نمیکرد و شکه بهم زل زده بود.
با ابروهاي بالا رفته گفتم: جن دیدي جناب؟
یه دفعه صداي گوشیم بلند شد که زیپ جیبمو باز
کردم و بیرونش آورد.
پسره آروم آروم بلند شد.
با دیدن اسم "نیما" تماسو وصل کردم اما تا
خواستم حرفی بزنم تند گفت: زود بیا پایین باید
بریم.
با نگرانی گفتم: چی شده؟
-خبر رسیده پلیسا دارند میان.
نفسم بند اومد و با استرس گفتم: الان میام.
بدون توجه به پسره که با چشمهاي پر از اشک شکه
زیرلب یه چیزي زمزمه میکرد به سمت در دویدم
که یه دفعه لب باز کرد و داد زد: صبر کن.
اما توجهی نکردم و به بیرون دویدم که صداي
دادشو پشت سرم شنیدم.
-مطهره؟
سرجام میخکوب شدم و با بهت به سمتش چرخیدم.
این اسم منو از کجا میدونه؟!
به سمتم دوید اما یه دفعه صداي آژیر همه جا رو پر
کرد که قلبم از کار افتاد.
سریع چرخیدم و تا تونستم دویدم که صداي پسره
تو هیاهوي پایین گم شد.
********
#مهرداد
وارد خونه شدیم که گفتم: دیدمش ماهان، درست رو
به روم بود.
با عصبانیت داد زد: بسه اینقدر نگو روانیم کردي.
داد زدم: میگم دیدمش، باهام حرف زد.
#پارت_۳۱۲
-من برم دستشویی.
با خنده گفت: تو چرا اینقدر امروز دستشویی میري؟
خندیدم.
-خب دستشوییم میگیره.
خندید.
-برو.
خواستم برم که گفت: باهات بیام؟
-نه.
به کلت اشاره کردم.
-اینو دارم، نگران نباش.
سري تکون داد که به سمت پلههاي مارپیچی که به راهروي اتاقهاي بالا ختم میشد قدم برداشتم.
از پلهها بالا اومدم و وارد یه اتاق شدم که یه دفعه
صداي جیغی بلند شد.
با دیدن صحنهی خاك بر سري رو به روم زود
دستمو روي چشمهام گذاشتم و با خنده گفتم: معذرت.
بعدم بیرون اومدم و در رو بستم.
پسره با حرص بلند گفت: یه در میزدي!
شروع کردم به خندیدن و جوابشو ندادم.
آخه اینجا جاي اینکاراست احمقا؟
در اتاق بعدیو باز کردم که با دیدن یه پسر که روي
تخت نشسته و دستهاشو توي موهاش فرو کرده
ابروهام بالا پریدند.
پسره حتی سرشو بالا نیاورد که ببینه کی اومده.
بیخیال این اتاق شدم و در رو بستم.
وارد اتاق بعدي شدم و چراغ دستشویی رو روشن
کردم اما روشن شد.
با اخم چندبار خاموش و روشنش کردم اما درست
نشد.
پوفی کشیدم.
انگار باید برگردم به همون اتاق.
از این اتاق بیرون اومدم و در اون اتاقو باز کردم.
بازم پسره عکس العملی نشون نداد.
وا! نکنه مرده؟!
بیخیالی زیر لب گفتم و چراغ دستشویی رو روشن
کردم و واردش شدم.
بعد از انجام کارهاي مربوطه از دستشویی بیرون اومدم که دیدم بازم همینطوره.
به سمتش رفتم و دستمو روي شونهش کوبیدم.
-مردي؟
یه دفعه یه جوري سرشو بالا آورد که گفتم مهرهی
گردنش به دو نیم شد و چشمهاش چنان گرد شدند
که با تعجب یه قدم به عقب رفتم.
-وا! چته؟!
حاضرم قسم بخورم که حتی به زور نفس میکشید.
هیچ حرکتی نمیکرد و شکه بهم زل زده بود.
با ابروهاي بالا رفته گفتم: جن دیدي جناب؟
یه دفعه صداي گوشیم بلند شد که زیپ جیبمو باز
کردم و بیرونش آورد.
پسره آروم آروم بلند شد.
با دیدن اسم "نیما" تماسو وصل کردم اما تا
خواستم حرفی بزنم تند گفت: زود بیا پایین باید
بریم.
با نگرانی گفتم: چی شده؟
-خبر رسیده پلیسا دارند میان.
نفسم بند اومد و با استرس گفتم: الان میام.
بدون توجه به پسره که با چشمهاي پر از اشک شکه
زیرلب یه چیزي زمزمه میکرد به سمت در دویدم
که یه دفعه لب باز کرد و داد زد: صبر کن.
اما توجهی نکردم و به بیرون دویدم که صداي
دادشو پشت سرم شنیدم.
-مطهره؟
سرجام میخکوب شدم و با بهت به سمتش چرخیدم.
این اسم منو از کجا میدونه؟!
به سمتم دوید اما یه دفعه صداي آژیر همه جا رو پر
کرد که قلبم از کار افتاد.
سریع چرخیدم و تا تونستم دویدم که صداي پسره
تو هیاهوي پایین گم شد.
********
#مهرداد
وارد خونه شدیم که گفتم: دیدمش ماهان، درست رو
به روم بود.
با عصبانیت داد زد: بسه اینقدر نگو روانیم کردي.
داد زدم: میگم دیدمش، باهام حرف زد.
- ۳.۳k
- ۲۸ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط