P²³
P²³
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)
گفت:
چرا نه حرف میزنی نه ری اکشنی نشون میدی؟!
تو دلم گفتم، آخ آخ آخ آخ تو همین سوالت بمون...
صدای جیر جیر صندلی اومد به احتمال زیاد نشسته...
یکم راحت شدم از این بابت...
گفت:
بلند شو، برای چی خودت و زدی بخواب؟!
حرف دارم باهات!
از دوباره بی توجهی کردم به حرفاش...
گفت:
حالا که انقدر لجبازی من حرفم رو میزنم!
وای نه ترو خدا حرف نزن، باز تو دلم گفتم...
ادامه داد:
راجب اتفاق ببخش، من اینکارو کردم که طلاق کامل نشه...
ببخشید که الان اینجا روی تخت بیمارستانی و داری درد رو تحمل میکنی...
ببخشید که پدر و مادرت_
یه دفعه ای مکث کرد...
باز هم ری اکشنی نشون ندادم!
خب، پدر و مادرم چی؟!
نکنه اتفاقی براشون افتاده، یا بلایی سرشون آورده!
گفت:
میدونم، ناراحت میشی یا حالت بد میشه ولی میگم نمی تونم این موضوع رو نگه دارم تو دلم...
احساس میکردم داره با بغض فروخورده حرف میزنه، که فکر کنم احساسم هم درست بوده!
ادامه داد:
پدر و مادرت تو این حادثه مردن!
پدر و مادر من هم همینطور با این وجود که اون ها هیچی ازشون نمونده...
تو آتیش سوزی انفجار این بمب پدر و مادرم کاملا آب شدن، هیچی وجود نداره برای اینکه تو کلیسا خاکشون کنم...
ولی تو اصلا ناراحت نباش، اونا جسمشون سالمه...
خیلی اشتباه کردم، اشتباهی که به خودم هم آسیب زد!
باعث شد خانواده ام نابود بشن...
باعث شد الان تو تو این موقعیت باشی...
.
یه لحظه احساس کردم ضربان قلبم رفته بالا و بله درست بود چون بوق دستگاه هم رفت بالا...
هیونجین فهمید و گفت:
آروم باش، تروخدا!
ازت خواهش میکنم آروم باش...
دستش و بلند کرد و آروم دستمو گرفت...
حیف که دیگه احساسی بهش ندارم، چون هیچ تاثیری توی آرامشم نداره...
تمام بدنش در برابر من چیزی جز یخ نیست مثل رفتارش...
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)
گفت:
چرا نه حرف میزنی نه ری اکشنی نشون میدی؟!
تو دلم گفتم، آخ آخ آخ آخ تو همین سوالت بمون...
صدای جیر جیر صندلی اومد به احتمال زیاد نشسته...
یکم راحت شدم از این بابت...
گفت:
بلند شو، برای چی خودت و زدی بخواب؟!
حرف دارم باهات!
از دوباره بی توجهی کردم به حرفاش...
گفت:
حالا که انقدر لجبازی من حرفم رو میزنم!
وای نه ترو خدا حرف نزن، باز تو دلم گفتم...
ادامه داد:
راجب اتفاق ببخش، من اینکارو کردم که طلاق کامل نشه...
ببخشید که الان اینجا روی تخت بیمارستانی و داری درد رو تحمل میکنی...
ببخشید که پدر و مادرت_
یه دفعه ای مکث کرد...
باز هم ری اکشنی نشون ندادم!
خب، پدر و مادرم چی؟!
نکنه اتفاقی براشون افتاده، یا بلایی سرشون آورده!
گفت:
میدونم، ناراحت میشی یا حالت بد میشه ولی میگم نمی تونم این موضوع رو نگه دارم تو دلم...
احساس میکردم داره با بغض فروخورده حرف میزنه، که فکر کنم احساسم هم درست بوده!
ادامه داد:
پدر و مادرت تو این حادثه مردن!
پدر و مادر من هم همینطور با این وجود که اون ها هیچی ازشون نمونده...
تو آتیش سوزی انفجار این بمب پدر و مادرم کاملا آب شدن، هیچی وجود نداره برای اینکه تو کلیسا خاکشون کنم...
ولی تو اصلا ناراحت نباش، اونا جسمشون سالمه...
خیلی اشتباه کردم، اشتباهی که به خودم هم آسیب زد!
باعث شد خانواده ام نابود بشن...
باعث شد الان تو تو این موقعیت باشی...
.
یه لحظه احساس کردم ضربان قلبم رفته بالا و بله درست بود چون بوق دستگاه هم رفت بالا...
هیونجین فهمید و گفت:
آروم باش، تروخدا!
ازت خواهش میکنم آروم باش...
دستش و بلند کرد و آروم دستمو گرفت...
حیف که دیگه احساسی بهش ندارم، چون هیچ تاثیری توی آرامشم نداره...
تمام بدنش در برابر من چیزی جز یخ نیست مثل رفتارش...
- ۲۶۱
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط