Part 10
،ت: من نمیتونم ترو به عنوان دوست پسر خودم بپذیرم
کوک : آخه چرا
ا،ت: چون تو دشمن شوگایی
کوک : ا،ت ازت خواهش میکنم لطفاً
ا،ت: شرمنده ، ا،ت میخواد دوباره قرار بکنه که جونگ کوک از پشت بغلش، میکنه
کوک : ا،ت بیا از اول شروع کنیم انگار نه انگار که منو تو همو میشناسیم منم دیگه با شوگا دعوا نمیکنم خواهش میکنم ا،ت من بدون تو نمیتونم
ا،ت: باورم نمیشد واقعا جونگ کوک خطر ناک ترین مافیا جهانه! چشم هاش مظلومیت خاصی داشت انگار راست میگفت دلم براش سوخت خودم هم جذبش شدم موندم چیکار کنم پس گفتم
ا،ت: ام بهت یه مدت زمان میدم تا بتونی هم مشکلاتتو با شوگا حل کنی هم بتونی بهم ثابت بکنی که واقعا دوسم دارم
کوک : وقتی اینو بهم گفت احساس کردم دنیا رو بهم دادن از ته دلم خوشحال بودم ( تو ذهنش)
ا،ت: من دیگه برم کلاس دیر میشه فعلا
ا،ت به سمت کلاسش رفت و اون کلاس و کلا با فکر به کوکی گذروند بعد از تموم شدن دانشگاه ا،ت از محوطه دانشگاه خارج شد و به سمت خونه حرکت کرد
از زبان ا،ت
وقتی رسیدم به خونه لباس های راحتیم و تنم کردم و مسواک زدن و صورتمو شستم خیلی حس خوبی بهم میداد رفتم روی مبل دراز کشیدم که دیدم یه پیام برام اومده شمارش ناشناس بود دیدم نوشته سلام گود گرلم چطوری باورم نمیشد این کوکی براش نوشتم تو شماره منو از کجا آوردی گفت مثل اینکه فراموش کردی من مافیام ها گفتم بله شما درست می فرماید نوشت فردا وقتت آزاده از اونجایی که فردا تو دانشگاه کلاس نداشتم و دلم هم میخواست بیشتر با جونگ کوک آشنا بشم پس گفتم آره و بعدش نوشت پس فردا بیا خونه من اک و دادم و بقیه شب هم با فکر جونگ کوک گذروندم یعنی اگه شوگا بفهمه چی جواب اونو چی باید بدم چجوری بهش بگم با بزرگترین دشمنش میخوام اکی شم خدایااا سیو راحت خوابیدم صبح که باشدم دیدم باز برام پیام اومد کوکی نوشته بود صبح بخیر پرنسس بیداری بیام دنبالت گفتم آره گفت پس بیا دم در با تعجب نوشتم دم دری ؟ گفت اره نوشتم پس باید صبر کنی که بیام اونم گفت صبر میکنم خوشگل کنی ولی زیاد لفتش نده میخوام زودتر ببینمت
کوک : آخه چرا
ا،ت: چون تو دشمن شوگایی
کوک : ا،ت ازت خواهش میکنم لطفاً
ا،ت: شرمنده ، ا،ت میخواد دوباره قرار بکنه که جونگ کوک از پشت بغلش، میکنه
کوک : ا،ت بیا از اول شروع کنیم انگار نه انگار که منو تو همو میشناسیم منم دیگه با شوگا دعوا نمیکنم خواهش میکنم ا،ت من بدون تو نمیتونم
ا،ت: باورم نمیشد واقعا جونگ کوک خطر ناک ترین مافیا جهانه! چشم هاش مظلومیت خاصی داشت انگار راست میگفت دلم براش سوخت خودم هم جذبش شدم موندم چیکار کنم پس گفتم
ا،ت: ام بهت یه مدت زمان میدم تا بتونی هم مشکلاتتو با شوگا حل کنی هم بتونی بهم ثابت بکنی که واقعا دوسم دارم
کوک : وقتی اینو بهم گفت احساس کردم دنیا رو بهم دادن از ته دلم خوشحال بودم ( تو ذهنش)
ا،ت: من دیگه برم کلاس دیر میشه فعلا
ا،ت به سمت کلاسش رفت و اون کلاس و کلا با فکر به کوکی گذروند بعد از تموم شدن دانشگاه ا،ت از محوطه دانشگاه خارج شد و به سمت خونه حرکت کرد
از زبان ا،ت
وقتی رسیدم به خونه لباس های راحتیم و تنم کردم و مسواک زدن و صورتمو شستم خیلی حس خوبی بهم میداد رفتم روی مبل دراز کشیدم که دیدم یه پیام برام اومده شمارش ناشناس بود دیدم نوشته سلام گود گرلم چطوری باورم نمیشد این کوکی براش نوشتم تو شماره منو از کجا آوردی گفت مثل اینکه فراموش کردی من مافیام ها گفتم بله شما درست می فرماید نوشت فردا وقتت آزاده از اونجایی که فردا تو دانشگاه کلاس نداشتم و دلم هم میخواست بیشتر با جونگ کوک آشنا بشم پس گفتم آره و بعدش نوشت پس فردا بیا خونه من اک و دادم و بقیه شب هم با فکر جونگ کوک گذروندم یعنی اگه شوگا بفهمه چی جواب اونو چی باید بدم چجوری بهش بگم با بزرگترین دشمنش میخوام اکی شم خدایااا سیو راحت خوابیدم صبح که باشدم دیدم باز برام پیام اومد کوکی نوشته بود صبح بخیر پرنسس بیداری بیام دنبالت گفتم آره گفت پس بیا دم در با تعجب نوشتم دم دری ؟ گفت اره نوشتم پس باید صبر کنی که بیام اونم گفت صبر میکنم خوشگل کنی ولی زیاد لفتش نده میخوام زودتر ببینمت
- ۵۸۱
- ۲۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط