{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه تلخ

☕️قهوه تلخ☕️
پارت پنجاه پنجم

و دو-هیون... دو-هیون منتظر بود.

ساعت ۶:۱۰ شد. ۶:۱۵. دو-هیون مضطرب شده بود.

دو-هیون: (پیش خودش) نیومد. حتماً پشیمون شد.

همین موقع در باز شد. جنا اومد تو. با یه لباس سفید ساده، موهاشو پشت گوش زده بود، و یه کیف کوچیک به دست.

دو-هیون بلند شد. رفت جلو.

جنا: (نفس نفس) ببخشید دیر کردم. کار بیمارستان طول کشید.

دو-هیون: مهم نیست. اومدی.

جنا: قول داده بودم.

نشستن پشت یه میز دو نفره. تهیونگ براشون قهوه آورد. به دو-هیون چشمک زد.

دو-هیون: راستی... اینجا مال دوستامه.

جنا: می‌دونم. بهم گفتن.

دو-هیون: چی گفتن؟

جنا: گفتن تو قبلاً یه آدم دیگه بودی. ولی عوض شدی.

دو-هیون: (مکث کرد) آره. عوض شدم. به خاطر اونا. به خاطر... آدمایی که دوست دارم.

جنا نگاهش کرد. یه نگاه طولانی.

جنا: من.....................

به نظرتون جنا چی میگه
آیا دو هیون رو دوست داره یا نه این همش یه نفش بازی کردن؟؟

[شرطا]
لایک=۱۶
بازنشر=۳
واسه همه پستای جدیدی که گزاشتم😜😘
خماریییییییییی😈🫡
باور نمی شه شرطا رو بخاطر یه نفر انقدر پایین آوردم واییییی خدا
دیدگاه ها (۶۶)

بچه ها ایشون حمایت شه خیلی رمانش قشنگ من خودم دارم می خونم ل...

جیگرام این فیک نویس زیبا رو فالو کنید خیلی رمانش قشنگ پیجش ع...

☕️قهوه تلخ☕️پارت پنجاه چهارمدو-هیون: (رویاگونه) لی لی... من ...

☕️قهوه تلخ☕️پارت پنجاه سومچند ثانیه سکوت. هر دو نگاه کردن به...

☕️قهوه تلخ☕️پارت پنجاه ششمجنا: من آدمایی که عوض می‌شن رو دوس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط