{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روی صندلیش نشست و با ناراحتی به روبهروش خیره شد

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏
𝐏𝐚𝐫𝐭:۸۲



روی صندلیش نشست و با ناراحتی به روبه‌روش خیره شد.
یهو یادش اومد که شماره جونگکوک رو داره.
به سرعت به سمت کیفش رفت و گوشیشو از توش بیرون آورد.

رو شماره‌اش کلیک کرد و شروع کرد به پیام نوشتن.
^کجا رفتی؟^

اما جوابی ازش نگرفت.

یکم دور خودش چرخید و با استرس راه رفت.
چند دقیقه بعد از طرف جونگکوک پیام اومد.
به سرعت و خوشحالی بازش کرد.

^رفتم غذا بخرم بچه..به حرف آدم گوش نمیکنی که^
خیالش راحت شد.
لبخندی زد رو تختش دراز کشید.

خیلی احساس خستگی میکرد و دلش حموم میخواست.
ولی حال نداشت بره.

رو تخت چرخی خورد و خمیازه کشید.

چشماشو بست تا بخوابه.
ولی یهو صدای در اومد و خوابش پرید.

از جاش بلند شد و وقتی وارد حال شد درو باز کرد.
جونگکوک با دوتا پلاستیک سفید بود.
_بیا غذا خریدم برات.

دیار خمیازه دیگه‌ای کشید و با تعجب به پاکتا نگاه کرد.
_میزاری بیام تو؟

دیار یکم تردید داشت.
اما در آخر از جلوی در کنار رفت.
جونگکوک به سرعت وارد شد.
دیدگاه ها (۱۵)

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏𝐏𝐚𝐫𝐭:۸۳یادش اومد یه بار دیگه هم جونگکوک ...

https://wisgoon.com/ania.0

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏𝐏𝐚𝐫𝐭:۸۱جونگکوک نفس کلافه ای کشید و وارد ...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏𝐏𝐚𝐫𝐭:۷۲چندمین بعد که گرم تلویزیون بودن ا...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏𝐏𝐚𝐫𝐭:7۷به سفارش اولی که یادداشت کرده بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط