یک شبی مجـنون نمازش را شکست....
یک شبی مجـنون نمازش را شکست....
بـی وضو در کوچه ی لـیلا نشست...
عشق آن شـب مست مستـش کـرده بود...
فارغ از جام الستش کـرده بود...
گفت یـارب از چـه خـوارم کـرده ای...
بــر صلیب عشــق دارم کــرده ای...
مــرد ایــن بـازیچـه دیگــر نیــستـم...
این تــو ؛این لیــلای تــو.؛..من نیســتم..
گفـت ای دیـوانه لیــلایت مـنم...
در رگ پیــدا و پنهــانت منــم...
سالــها با جــور لیــلا ساختــی...
مــن کنـارت بـودم و نشــناختــی...
😢
بـی وضو در کوچه ی لـیلا نشست...
عشق آن شـب مست مستـش کـرده بود...
فارغ از جام الستش کـرده بود...
گفت یـارب از چـه خـوارم کـرده ای...
بــر صلیب عشــق دارم کــرده ای...
مــرد ایــن بـازیچـه دیگــر نیــستـم...
این تــو ؛این لیــلای تــو.؛..من نیســتم..
گفـت ای دیـوانه لیــلایت مـنم...
در رگ پیــدا و پنهــانت منــم...
سالــها با جــور لیــلا ساختــی...
مــن کنـارت بـودم و نشــناختــی...
😢
- ۷۸۲
- ۲۱ بهمن ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط