تابوت شهید که آمد ...

تابوت شهید که آمد ...
مادر کفن را باز کرد
فرزند دلبندش ؛
سر در بدن نداشت
خندید و گفت :
قول داده بود بیاید و آمد ...
پسرم همیشه "سرش" میرفت ،
"قولش" نمیرفت
مثل الان...
دیدگاه ها (۱)

# قولی_که_شکست ###پارت ۹تهیونگ ناراحت شد و سعی کرد سر جونگکو...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت🖤 پارت ۶ | «جیا و اتاق ممنوعه» 😂...

پارت هفتم | بعد از تعطیلیآن شب، باران دوباره شروع شده بود.سا...

#رهبر_شهید خواب دیده بود امام خمینی ره فوت کرده است. می‌گفت ...

Borrowed Life PART:2همه خشکشون زد.^ لینا... درسته قبلاً به...

قسمت هشت

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت 9سرباز 1: هوی چرا کشتیشسرباز 2:...

🍓 مشتری همیشگی 🍰پارت ۱ساعت شش و نیم صبح بود.کارگاه شیرینی‌پز...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۶نازنین(مادر مروارید) از اتاق مروا...

#صبح، وقتی #خورشید تازه پنجه‌های طلایی‌اش را از لای پرده‌ها ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط