{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۷

پارت ۱۷
بعد از خرید، وقتی به ساختمان رسیدیم، هوا ناگهان ابری شد.
تهیونگ وسایل رو از صندوق عقب بیرون آورد.
ـ فکر کنم بارون می‌گیره.
هنوز جمله‌اش تموم نشده بود که اولین قطره روی دستم افتاد.
ـ عالی شد.
چند ثانیه بعد بارون شدید شد.
تهیونگ سریع یکی از کیسه‌ها رو برداشت.
ـ بیا بدو!
ـ کجا؟
ـ داخل ساختمان دیگه!
هر دو با عجله سمت ورودی دویدیم.
اما درست جلوی در، پام لیز خورد.
ـ وای!
تهیونگ سریع بازوم رو گرفت.
ـ مراقب باش!
چند ثانیه تعادلم رو حفظ کردم.
ـ ممنون...
ـ خوبی؟
ـ آره.
لبخند زد.
ـ همیشه همین‌قدر بی‌احتیاطی؟
ـ فقط امروز.
ـ مطمئنی؟
ـ آره!
هر دو خندیدیم.
وقتی وارد ساختمان شدیم، متوجه شدیم برق رفته.
راهرو کاملاً تاریک بود.
ـ وای...
تهیونگ چراغ گوشی‌اش رو روشن کرد.
ـ نترس.
ـ من نمی‌ترسم.
ـ باشه.
چند قدم که رفتیم، صدای رعد بلندی اومد.
ناخودآگاه دستم به بازوی تهیونگ خورد.
هر دو متوقف شدیم.
به دستم نگاه کردم و سریع دستم رو کنار کشیدم.
ـ ببخشید.
تهیونگ لبخند کوچیکی زد.
ـ اشکالی نداره.
چند لحظه سکوت کردیم.
بعد گفتم:
ـ خب... من برم خونه.
ـ صبر کن.
ـ چی؟
ـ تا وقتی برق نیومده، بیا بالا.
ـ خونه‌ی تو؟
ـ آره. اونجا چراغ اضطراری دارم.
با تردید نگاهش کردم.
ـ مطمئنی مزاحم نیستم؟
ـ نه.
بعد با شیطنت اضافه کرد:
ـ البته اگه دوباره دعوا راه نندازی.
ـ قول نمی‌دم.
خندید.
ـ پس بیا.
و برای اولین بار...
من و تهیونگ، به جای اینکه جلوی در خانه‌هایمان از هم خداحافظی کنیم، قرار بود چند ساعت را در خانه‌ی او کنار هم بگذرانیم.
دیدگاه ها (۶)

@989363_1923 بانو فالو شه؟

@rrmyrrmyy بانو فالو شه؟

پارت ۱۶ فردای اون روز، حدود ساعت چهار عصر، صدای زنگ گوشیم او...

تموم زندگی منه این پسر 😭😭😭😭😭#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رما...

پارت ۱۴ روز بعد، وقتی از خونه بیرون اومدم، تهیونگ جلوی آسانس...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پارت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط