Forced Marriage
Forced Marriage
Part 46
چند روز از برگشتنم به شرکت گذشته بود
همه چیز کمکم داشت به حالت عادی برمیگشت
دیگه خبری از پیامهای مین نبود
و برای اولین بار بعد از مدتها
احساس آرامش میکردم
یونا کنار میزم نشست
×خب
×حالا که برگشتی باید همه چیزو برام تعریف کنی
نگاهش کردم
+همه چیز؟
×آره
×از اولش
لبخند کوچیکی زدم
+خیلی طولانیه
×من وقت دارم
جین از کنارمون رد شد
&بهتون پیشنهاد میکنم شروع نکنید
&اگه جنا شروع کنه تا شب تموم نمیکنه
+جین
خندید
&واقعیت رو گفتم
بعد از چند دقیقه
یونا جدی شد
×ولی جدا از شوخی
×خوبی؟
نگاهش کردم
+آره
×مطمئنی؟
چند ثانیه سکوت کردم
بعد سرم رو تکون دادم
+آره
اما خودم هم میدونستم
همه چیز مثل قبل نبود
عصر که از شرکت بیرون اومدم
تهیونگ جلوی شرکت منتظرم بود
همین که دیدمش تعجب کردم
+تو اینجایی؟
ـ آره
+چرا؟
چند لحظه نگاهم کرد
ـ مگه نباید بیام دنبالت؟
حرفی نزدم
چون یادم افتاد چند وقت پیش خودش گفته بود نمیخواد وارد زندگی هم بشیم
سوار ماشین شدیم
چند دقیقه سکوت بود
بعد گوشیام زنگ خورد
یونا بود
+الو؟
×جنا
×فقط میخواستم بگم فردا زودتر بیا
×یه پرونده جدید داریم
+باشه
تماس که قطع شد
تهیونگ پرسید
ـ دوستته؟
+آره
+یوناست
سرش رو تکون داد
ـ خوبه که برگشته
نگاهش کردم
+تو از کجا میدونی؟
چند لحظه ساکت شد
ـ جین گفته بود
چیزی نگفتم
ولی برای اولین بار
دیدم تهیونگ درباره آدمهای اطراف من سوال میپرسه
حتی اگر خودش نمیخواست قبول کنه
وقتی به خونه رسیدیم
قبل از اینکه وارد اتاقم بشم
صدای تهیونگ رو شنیدم
ـ جنا
برگشتم
+چی؟
چند لحظه مکث کرد
ـ چیزی نیست
فقط...
مکث کرد
ـ شب بخیر
+شب بخیر
وارد اتاقم شدم
اما نمیدونستم
همین تغییرهای کوچیک
آروم آروم همه چیز رو عوض میکنن
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
Part 46
چند روز از برگشتنم به شرکت گذشته بود
همه چیز کمکم داشت به حالت عادی برمیگشت
دیگه خبری از پیامهای مین نبود
و برای اولین بار بعد از مدتها
احساس آرامش میکردم
یونا کنار میزم نشست
×خب
×حالا که برگشتی باید همه چیزو برام تعریف کنی
نگاهش کردم
+همه چیز؟
×آره
×از اولش
لبخند کوچیکی زدم
+خیلی طولانیه
×من وقت دارم
جین از کنارمون رد شد
&بهتون پیشنهاد میکنم شروع نکنید
&اگه جنا شروع کنه تا شب تموم نمیکنه
+جین
خندید
&واقعیت رو گفتم
بعد از چند دقیقه
یونا جدی شد
×ولی جدا از شوخی
×خوبی؟
نگاهش کردم
+آره
×مطمئنی؟
چند ثانیه سکوت کردم
بعد سرم رو تکون دادم
+آره
اما خودم هم میدونستم
همه چیز مثل قبل نبود
عصر که از شرکت بیرون اومدم
تهیونگ جلوی شرکت منتظرم بود
همین که دیدمش تعجب کردم
+تو اینجایی؟
ـ آره
+چرا؟
چند لحظه نگاهم کرد
ـ مگه نباید بیام دنبالت؟
حرفی نزدم
چون یادم افتاد چند وقت پیش خودش گفته بود نمیخواد وارد زندگی هم بشیم
سوار ماشین شدیم
چند دقیقه سکوت بود
بعد گوشیام زنگ خورد
یونا بود
+الو؟
×جنا
×فقط میخواستم بگم فردا زودتر بیا
×یه پرونده جدید داریم
+باشه
تماس که قطع شد
تهیونگ پرسید
ـ دوستته؟
+آره
+یوناست
سرش رو تکون داد
ـ خوبه که برگشته
نگاهش کردم
+تو از کجا میدونی؟
چند لحظه ساکت شد
ـ جین گفته بود
چیزی نگفتم
ولی برای اولین بار
دیدم تهیونگ درباره آدمهای اطراف من سوال میپرسه
حتی اگر خودش نمیخواست قبول کنه
وقتی به خونه رسیدیم
قبل از اینکه وارد اتاقم بشم
صدای تهیونگ رو شنیدم
ـ جنا
برگشتم
+چی؟
چند لحظه مکث کرد
ـ چیزی نیست
فقط...
مکث کرد
ـ شب بخیر
+شب بخیر
وارد اتاقم شدم
اما نمیدونستم
همین تغییرهای کوچیک
آروم آروم همه چیز رو عوض میکنن
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۵۷۵
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط