{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه روز یه جای سوختگی کوچیک روی زانوم دیدم

یه روز یه جای سوختگی کوچیک روی زانوم دیدم
به مامانم گفتم : این جای چیه؟
گفت : حدودا 6-5سالت بود؛شلوارک پات بود
چهارشنبه سوری هم بود،با پسرعموهات رفتی از روی آتیش پریدی!
گفتم : آهان... پس اونجا سوخته!
گفت : نه اونجا نسوختی،اومدی خونه خودم با قاشق سوزوندمت
که دیگه بی اجازه جایی نری ..!
مادر من چه حرکتیه آخه :|
دیدگاه ها (۱)

11 ماه گذشت ..بعضیا دلشون شکست ...بعضیا دل شکوندن ...خیلیا ع...

ساده که میشویهمه چیز خوب می شودخودتغمتمشکلتغصه اتهوای شهرتآد...

پسر زنگ زد به دوست دخترش گفت: دیگه تموم شد..!!!دختر: به همین...

تو جه توجه ﺍﺯ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺑﺎﻝ ﻣﺮﻍ ﺑﭙﺮﻫﻴﺰﻳﺪ !!<<< ﺑﻪ ﻭﻳﮋﻩ ﺑﺎﻧﻮﺍﻥ >>...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت ششم: بازگشتِ سایه و مهمانِ ناخوانده!...

I can be myself with himPart⁵⁹سوهو با پوزخندی گفتسوهو:بچه ها...

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_38··· جیون با لحن کیوتش گفت : " آپا می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط