#اربـابسـنگدل
#اربـابسـنگدل
#پارت_38
·
·
·
جیون با لحن کیوتش گفت : " آپا میخوای دوباره بری.. من میدونی....
منم میام . "
کوک با اخمی گفت : " نمیشه که.. "
جیون : " لطفااا... "
کوک آهی کشید ؛ بلند شد و دستش رو دراز کرد و گفت : " باشه بیا . "
جیون با ذوقی دستش رو تو دست پدرش گذاشت..
و رفتن سمت در خروجی..
که تهیونگ رو دیدن .
تهیونگ : " کوک باید بریم.. این بچه رو کجا میاری؟! "
جیون دست پدرش رو تو بغلش گرفت و گفت : " من با بابام میام . "
تهیونگ با لحنی بچهگونه گفت : " مگه من میزارم؟! "
کوک : " میبینی عزیزم؟ من میخوام ببرمت.. عموت نمیزاره! "
جیون : " عمو خیلی غل_ "
که با نگاه تهیونگ ادامه حرفش رو نگفت .
و با لحنی ناز گفت : " یاا آپا تو قول دادی.. "
تهیونگ : " چرا لوسش میکنی بگو نه دیگه.. "
کوک خنثی نگاهش کرد که تهیونگ گفت : " چیه مگه دروغه؟ دختر کوچولوت امروز رفته سمت خونهٔ پشت باغ.. اگه جیمین جلوشو نمیگرفت ، الان خوب اون خونه رو واست رصد میکرد.! "
کوک انگار دنیا رو سرش خراب شد و با اخمی عمیق ، به دخترش نگاه کرد .
جیون کوچولو تو خودش جمع شد یه دست رو روی گوشش گذاشت و با لحنی بامزه گفت : " خب عمو جیمین هم گوشمو کشید و منو آورد اینجا.. گوشم درد گرفت! "
کوک : " مگه بهت نگفتم اونجا نمیری؟ "
جیون سرشو انداخت پایین .
کوک عصبی به تهیونگ گفت : " گفتم اون خونه رو خالی کنید ، بعد هم تخریب "
ته : " بهخاطر جنابعالی که اصلاً به کارا رسیدگی نمیکنی ، منم هی مشغولم وقت نمیکنم "
و بعد رفت .
کوک نفسش رو به صدا بیرون داد..
و روی زانو نشست جلوی جیون و با همون اخم گفت : " بهت گفتم نرو چرا گوش نکردی هاا "
ا/ت از دور نزدیک میشد.. به دیوار تکیه داد و با لحنی شوخ گفت : " پدر دختر یه بار با هم خوشین بعد قهر میکنین.. چیشده؟! "
کوک : " رفته سمت خونهٔ پشت باغ "
ا/ت لبخندش از بین رفت..
تا اینکه..
جیون دستای کوچیکش رو روی گونه های کوک گذاشت و با لحن کیوت و بچهگونه خودش گفت : " باباا مامانن لبخندش نیست دیگه..! "
کوک به چهرهٔ ناز دخترش خیره نگاه میکرد..
نمیتونست ازش عصبانی باشه..
لبخندی زد و دستای کوچیک جیون رو تو دستای خودش گرفت و گفت : " باشه تو بردی ، ولی دیگه نباید بری اونجا.. اونجا واسه دخترکوچولوی من ترسناکه . نری باشه؟ "
جیون سرشو تکون داد و گفت : " باشه . "
کوک جیون رو تو بغلش گرفت و بلند کرد . برگشت سمت ا/ت و گفت : " مادر خونواده چرا فقط از دور نگاه میکنه؟! "
ا/ت لبخندی زد و گفت : " اوو پس چیکار کنم.. شما که بلد نیستین به من محبت کنین "
کوک لبخندی زد و ا/ت هم اومد و تو این آغوش گرم جای گرفت..
·
·
نویسنده : اونا کنار هم زندگی شادی ساختن ، مشکلات رو داشتن ؛ ولی با کنار هم بودن ، غصهها رو از یاد میبردن..
·
·
The End.. >>> ✨️
·
·
·
پایان فیک ارباب سنگدل اگر ازم راضی هستین فیک بعدی رو شروع کنم و اینکه لایک و کامنت یادتون نره خدانگهدار قشنگای من درخواستی داشتین حتماً بگید و برای فیک بعدی نظر بدید :)❤️🍓
#پارت_38
·
·
·
جیون با لحن کیوتش گفت : " آپا میخوای دوباره بری.. من میدونی....
منم میام . "
کوک با اخمی گفت : " نمیشه که.. "
جیون : " لطفااا... "
کوک آهی کشید ؛ بلند شد و دستش رو دراز کرد و گفت : " باشه بیا . "
جیون با ذوقی دستش رو تو دست پدرش گذاشت..
و رفتن سمت در خروجی..
که تهیونگ رو دیدن .
تهیونگ : " کوک باید بریم.. این بچه رو کجا میاری؟! "
جیون دست پدرش رو تو بغلش گرفت و گفت : " من با بابام میام . "
تهیونگ با لحنی بچهگونه گفت : " مگه من میزارم؟! "
کوک : " میبینی عزیزم؟ من میخوام ببرمت.. عموت نمیزاره! "
جیون : " عمو خیلی غل_ "
که با نگاه تهیونگ ادامه حرفش رو نگفت .
و با لحنی ناز گفت : " یاا آپا تو قول دادی.. "
تهیونگ : " چرا لوسش میکنی بگو نه دیگه.. "
کوک خنثی نگاهش کرد که تهیونگ گفت : " چیه مگه دروغه؟ دختر کوچولوت امروز رفته سمت خونهٔ پشت باغ.. اگه جیمین جلوشو نمیگرفت ، الان خوب اون خونه رو واست رصد میکرد.! "
کوک انگار دنیا رو سرش خراب شد و با اخمی عمیق ، به دخترش نگاه کرد .
جیون کوچولو تو خودش جمع شد یه دست رو روی گوشش گذاشت و با لحنی بامزه گفت : " خب عمو جیمین هم گوشمو کشید و منو آورد اینجا.. گوشم درد گرفت! "
کوک : " مگه بهت نگفتم اونجا نمیری؟ "
جیون سرشو انداخت پایین .
کوک عصبی به تهیونگ گفت : " گفتم اون خونه رو خالی کنید ، بعد هم تخریب "
ته : " بهخاطر جنابعالی که اصلاً به کارا رسیدگی نمیکنی ، منم هی مشغولم وقت نمیکنم "
و بعد رفت .
کوک نفسش رو به صدا بیرون داد..
و روی زانو نشست جلوی جیون و با همون اخم گفت : " بهت گفتم نرو چرا گوش نکردی هاا "
ا/ت از دور نزدیک میشد.. به دیوار تکیه داد و با لحنی شوخ گفت : " پدر دختر یه بار با هم خوشین بعد قهر میکنین.. چیشده؟! "
کوک : " رفته سمت خونهٔ پشت باغ "
ا/ت لبخندش از بین رفت..
تا اینکه..
جیون دستای کوچیکش رو روی گونه های کوک گذاشت و با لحن کیوت و بچهگونه خودش گفت : " باباا مامانن لبخندش نیست دیگه..! "
کوک به چهرهٔ ناز دخترش خیره نگاه میکرد..
نمیتونست ازش عصبانی باشه..
لبخندی زد و دستای کوچیک جیون رو تو دستای خودش گرفت و گفت : " باشه تو بردی ، ولی دیگه نباید بری اونجا.. اونجا واسه دخترکوچولوی من ترسناکه . نری باشه؟ "
جیون سرشو تکون داد و گفت : " باشه . "
کوک جیون رو تو بغلش گرفت و بلند کرد . برگشت سمت ا/ت و گفت : " مادر خونواده چرا فقط از دور نگاه میکنه؟! "
ا/ت لبخندی زد و گفت : " اوو پس چیکار کنم.. شما که بلد نیستین به من محبت کنین "
کوک لبخندی زد و ا/ت هم اومد و تو این آغوش گرم جای گرفت..
·
·
نویسنده : اونا کنار هم زندگی شادی ساختن ، مشکلات رو داشتن ؛ ولی با کنار هم بودن ، غصهها رو از یاد میبردن..
·
·
The End.. >>> ✨️
·
·
·
پایان فیک ارباب سنگدل اگر ازم راضی هستین فیک بعدی رو شروع کنم و اینکه لایک و کامنت یادتون نره خدانگهدار قشنگای من درخواستی داشتین حتماً بگید و برای فیک بعدی نظر بدید :)❤️🍓
- ۳۱۱
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط